eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
175 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
606 ویدیو
23 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"آدم‌ها از همان جا می‌شکنند که فکر می‌کردند محکم‌اند" https://eitaa.com/bisaheldel
"ناعدالتی در هر کجایِ جهان، تهدیدی برایِ عدالت در همه‌یِ جهان است" _مارتین لوتر کینگ جونیور_ https://eitaa.com/bisaheldel
"کسی چه میداند،شاید رنگین‌کمان لبخند خدا پس از گریه ابرهای باران‌زاست" https://eitaa.com/bisaheldel
"دلم در بندِ چشمانی است گم شد که گویی آفتابی در شبی تار کنارِ خلوتِ جانم حرم شد" https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
...
"تنها راه دیدن افق‌های جدید ترک کردن ساحل امن است" https://eitaa.com/bisaheldel
"آدم‌ها به موقعی می‌رسند که دیگر نمی‌خواهی‌شان نه از روی قهر؛ از روی فهمیدن" https://eitaa.com/bisaheldel
"آب روشن ز سر چشمهٔ روشن خیزد" https://eitaa.com/bisaheldel
"این روزها آرام حرف می‌زنم کم‌حرف‌ترم… انگار صدایم هم خسته است" https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمی را دو جهان میراث بود از کردار چهره تنها به یکی، آن هم به ظاهر برسد" https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمی را دل نکو باید، نه رخ نغز و قشنگ" https://eitaa.com/bisaheldel
از دردش به خودم پیچیدم و ناله ای سر دادم امیرعلی تند از جاش بلند شد و چسبید به یقه سامان امیرعلی با عصبانیت:مرتیکه مگه داری حیوون رام میکنی اینجوری کتک میزنی؟ سامان هم مثل اون:دستاتو بردار سرگرد وگرنه برات بد میشه این تا پایان قرارمون دست منِ و من میدونم چه کاری باهاش بکنم و تو حق نداری حرفی بزنی دست های امیر و از یقه اش جدا کرد و اومد به طرفم چشمهای نگران امیر و کیارش روی من بودن با بغض و درد نگاهش کردم کاش من و از دستش نجات بدی داداش یه روز دیگه نمیتونم دووم بیارم دستمو گرفت و کشید که از درد جیغ بلندی کشیدم که سیلی محکمی توی دهنم زد که باعث شد خون بالا بیارم اینبار کیارش به سمتش حمله ور شد کیارش:دِ عوضی مگه یه آدم و اینجوری کتک میزنن؟اونم یه زن ضعیف رو!!! آدم های سامان کیارش رو ازش جدا کردن سامان با عصبانیت:خراب کردی سرگرد؛قرارمون این نبود؛قرار نبود تو کار من دخالت کنی محکم دستمو کشید و با خودش برد نمیدونستم چه چیزی در انتظارمه،حس میکردم از کمر به پایین فلج شدم؛از شدت درد پاهامو حس نمیکردم من و پرت کرد توی ماشین سرگیجه گرفته بودم؛آخرین نگاه دردناکمو به کیارش و امیر نگران انداختم،یه حسی بهم میگفت دیگه قرار نیست ببینمشون توی دلم براشون دعا کردم و چشمامو بستم تا چهره هاشون توی ذهنم هک بشه