"کسی چه میداند،شاید رنگینکمان
لبخند خدا پس از گریه ابرهای بارانزاست"
https://eitaa.com/bisaheldel
"دلم در بندِ چشمانی است گم شد
که گویی آفتابی در شبی تار
کنارِ خلوتِ جانم حرم شد"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
...
"تنها راه دیدن افقهای جدید
ترک کردن ساحل امن است"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمها به موقعی میرسند که دیگر
نمیخواهیشان
نه از روی قهر؛ از روی فهمیدن"
https://eitaa.com/bisaheldel
"این روزها آرام حرف میزنم
کمحرفترم…
انگار صدایم هم خسته است"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمی را دو جهان میراث بود از کردار
چهره تنها به یکی، آن هم به ظاهر برسد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمی را دل نکو باید، نه رخ نغز و قشنگ"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_شصت_یک
از دردش به خودم پیچیدم و ناله ای سر دادم
امیرعلی تند از جاش بلند شد و چسبید به یقه سامان
امیرعلی با عصبانیت:مرتیکه مگه داری حیوون رام میکنی اینجوری کتک میزنی؟
سامان هم مثل اون:دستاتو بردار سرگرد وگرنه برات بد میشه
این تا پایان قرارمون دست منِ و من میدونم چه کاری باهاش بکنم و تو حق نداری حرفی بزنی
دست های امیر و از یقه اش جدا کرد و اومد به طرفم
چشمهای نگران امیر و کیارش روی من بودن
با بغض و درد نگاهش کردم
کاش من و از دستش نجات بدی داداش
یه روز دیگه نمیتونم دووم بیارم
دستمو گرفت و کشید که از درد جیغ بلندی کشیدم که سیلی محکمی توی دهنم زد که باعث شد خون بالا بیارم
اینبار کیارش به سمتش حمله ور شد
کیارش:دِ عوضی مگه یه آدم و اینجوری کتک میزنن؟اونم یه زن ضعیف رو!!!
آدم های سامان کیارش رو ازش جدا کردن
سامان با عصبانیت:خراب کردی سرگرد؛قرارمون این نبود؛قرار نبود تو کار من دخالت کنی
محکم دستمو کشید و با خودش برد
نمیدونستم چه چیزی در انتظارمه،حس میکردم از کمر به پایین فلج شدم؛از شدت درد پاهامو حس نمیکردم
من و پرت کرد توی ماشین
سرگیجه گرفته بودم؛آخرین نگاه دردناکمو به کیارش و امیر نگران انداختم،یه حسی بهم میگفت دیگه قرار نیست ببینمشون
توی دلم براشون دعا کردم و چشمامو بستم تا چهره هاشون توی ذهنم هک بشه
#رمان_بی_ساحل
#پارت_شصت_دو
(از زبان کیارش)
قلبم درد گرفت از بیرحمی سامان!!!
درسته من خودمم باهاش اینکارو میکردم
ولی وقتی یکی دیگه این کارو کرد اونم جلوی چشم من یه حالی شدم،انگار فقط من اجازه اذیت کردنشو دارم نه کسی دیگه
با غم و درد نگاهمون میکرد
خدا میدونست چه چیزی در انتظارشه دختر بیچاره
امیر هم حالش با من فرقی نداشت
حس میکردم قراره یه اتفاق بدی بیوفته،دلم شور میزد اما نمیدونم برای چی؟
من:امیر مدارک و جمع کن بریم؛نباید بزاریم دلارام یه روز دیگه دست این کثافت بمونه
امیرعلی با خشم:نشونش میدم یه زن و کتک زدن چه عواقبی داره
بعد برداشتن همه چیز از ویلا زدیم بیرون
من:امیر به نظرت این مدارک کافیه تا اون پست فطرت تا اعدام بره؟
امیرعلی:اره؛هفته بعد که سر قرار ریختیم روی سرشون حتما میره
نفس آسوده ای کشیدم،دیگه داشت این بازی مسخره تموم میشد
میتونستم راحت شب ها سرمو بزارم زمین و بخوابم
امیر جلوی شرکت پیاده کرد و رفت تا اداره
فکرم درگیر دلارام شده بود و تمرکز نداشتم
یعنی الان توی چه حالیِ؟کمرش چطوره؟
گوشی و برداشتم و به جاسوسمون توی خونه سامان زنگ زدم
بعد ۵ بار زنگ خوردن که ناامید داشتم قطع میکردم جواب داد
لیلی:اقا
من:میتونی صحبت کنی؟
لیلی:بله آقا؛بفرمایید
من:سامان و دلارام اومدن خونه؟
#رمان_بی_ساحل
#پارت_شصت_سه
لیلی:بله اقا؛یه چند دقیقه ای میشه که رسیدن
من:خوبه؛حالش چطور بود؟
لیلی:بد اقا؛نمیتونست راه بره و درد داشت
من با ناراحتی:باشه؛تو حواست بهش باشه؛مواظب سامان باش بویی نبره؛در ضمن نه دلارام نه کسی دیگه نباید بفهمن من باهات در ارتباطم؛دلارام پرسید بگو از طرف امیرعلی داری کمک میکنی؛اسم من و نبر
لیلی:چشم اقا؛خیالتون راحت؛من دیگه برم خداحافظ
من:خداحافظ
پوفی کشیدم و گوشی و پرت کردم روی میز
کاش دستم میرسید و میتونستم زودتر از از اونجا بیارمت بیرون
سرم داشت از درد میترکید
روی مبل گوشه اتاق دراز کشیدم و چشمامو بستم تا بلکه یکم از دردم کم بشه
(از زبان دلارام)
به بدترین نحو ممکن داشتم شکنجه میشدم؛هم روحی،هم جسمی!!!
هر روز آرزوی مرگمو داشتم
از درد کمرم روی زمین سفت و سرد انباری دراز کشیدم که با برخوردش به زمین آه دردناکی سر دادم
اشکهام از این همه غریبگی و تنهایی خودم روی گونه هام سرازیر شدن
یعنی من چه گناهی توی زندگیم کرده بودم که این زندگی حق من بود؟
فقط امیدوار بودم بتونم هفته دیگه از اینجا فرار کنم
دیگه طاقت نداشتم؛یا فرار میکردم یا خودمو میکشتم این تصمیمم بود
ادامه دارد...