#رمان_بی_ساحل
#پارت_شصت_چهار
امروز روزی بود که قرار بود سعید پست فطرت رو سر معامله بگیرن
خدا میدونه چقدر منتظر این روز بودم تا نابود شدنشو با چشمهای خودم ببینم
خداروشکر این یک هفته سامان باهام کاری نداشت و تو حال خودم بودم
هعی منتظر این بودم در آهنی باز بشه امیرعلی و کیارش بیان و بگن اومدیم نجاتت بدیم
توی فکرهای فرار و نجات یافتن از دست سامان بودم که در آهنی باز شد و هیکل نحسش توی قامت در ظاهر شد
با نفرت نگاهش کردم
حالم اصلا خوب نبود و حالت تهوع و سرگیجه امونمو بریده بود
از راه رفتنش معلوم بود دوباره مست کرده
سامان با سرخوشی:چطوری خوشگلک؟
صورتمو به اونور برگردوندم و بهش بهایی ندادم
ولی مگه ول کن بود این مردک!؟
بهم حمله کرد و وحشیانه سعی میکرد آزارم بده
امروز نگهبان ها جلوی در و توی محوطه بیرون کم بودن
هر کاری کردم نتونستم از زیر دست کتک ها و آزارهاش نجات پیدا کنم
با نفرت تف کردم توی صورتش
من:حالم ازت بهم میخوره،حیوون کثیف!
عاجز تر از این بود که جلوی من و بگیره و نتونم فرار کنم
تصمیم خودمو گرفته بودم
نمیتونستم یه لحظه هم بمونم اینجا
در نیمه باز بود
به زور و با درد بلند شدم و به طرف در رفتم
نگهبان ها گوشه دیوار جمع بودن و مشغول صحبت
آروم طوری که نفهمن از انباری زدم بیرون
#رمان_بی_ساحل
#پارت_شصت_پنج
نگاهی به ساختمون عمارت کردم
چهار طبقه بود
باید راهی پیدا میکردم تا برم پشت بوم
چشمم به پله های اضطراری ساختمون افتاد
از شانس بدم یکی از سگ ها من و دید و شروع کرد به پارس کردن
نگهبان ها متوجه من شدن و به طرفم هجوم آوردن
تموم نیروی بدنمو جمع کردم و دویدم به سمت پله ها
با سرعت یکی یکی بالا میرفتم
دیگه نمیزارم دست کثیفتون به من بخوره!
نفس زنان به پشت بوم رسیدم
هوای خنکی به صورتم خورد
به آسمون نگاه کردم
اونم دلش گرفته بود مثل من
نزدیک لبه پشت بوم شدم و ایستادم
تموم نگهبان ها پشت سرم بودن
سرمو رو به آسمون گرفتم و داد زدم:خدااااا
میدونم گناهه؛اما دیگه نمیکشم به جون خودت؛ببخش منُ
قبل اینکه نگهبان ها بگیرن و نزارن،چشمامو بستم و پریدم پایین
با برخورد شدید سرم به کف حیاط دیگه هیچی نفهمیدم
(از زبان امیرعلی)
تمام اکیپ هارو آماده کردیم و توی محل قرار مستقر کردیم
امروز دیگه کار اون قاتل کثیف تموم میشد
نمیدونم چرا از صبح یه حال بدی داشتم
بعد دستگیری سعید میرم و دلارام و از دست سامان عوضی نجات میدم
به خواست سرهنگ من خودم توی محل عملیات نبودم و پشتیبان بودم
خدایا خودت کمک کن بچه ها موفق بیرون بیان از این عملیات
با زنگ گوشیم چشممو از مانیتور برداشتم و به صفحه گوشی نگاه کردم
مامان بود؛مامان که هیچوقت توی اداره بهم زنگ نمیزد!
دلشوره گرفتم و سریع جواب دادم
من:جانم مامان؟
مامانم با گریه:امیر مامان خودتو زود برسون بابات سکته کرده
#رمان_بی_ساحل
#پارت_شصت_شش
من با نگرانی:باشه قربونت برم؛آروم باش الان خودمو میرسونم
زود قطع کردم و با کیوان تماس گرفتم
کیوان:جانم؟
من:کیوان میتونی زود با یه آمبولانس خودتو برسونی خونه ما؟بابام سکته کرده!
کیوان با نگرانی:آره حتما؛خیالت راحت
با عجله قطع کردم و بدون در زدن وارد اتاق سرهنگ شدم
سرهنگ:چیشده سرگرد حالت خوبه؟
من:قربان من باید برم؛پدرم سکته قلبی کرده
سرهنگ:الان حالش خوبه؟
من:نمیدونم قربان
سرهنگ:برو؛من خودم حواسم به عملیات هست؛زود خودتو برسون
تشکری کردم و از اداره زدم بیرون؛با سرعت هرچی تمام به سمت خونه روندم
خدایا خودت کمک پدرم باش
آمبولانس جلوی در بود
یکم خیالم راحت شد که کیوان اومده
زود وارد خونه شدم؛مامان با گریه به طرفم اومد
بغلش کردم و روی سرشو بوسیدم
من:آروم باش مامان من اینجام؛بابا حالش خوب میشه!
کیوان حال بابام چطوره؟
کیوان با لبخند:خداروشکر خفیف بوده و رد کرده؛حالش خوبه؛تا ۲ ساعت دیگه بهوش میاد
نگران نباشید
نفس آسوده ای کشیدم و تشکری کردم
گوشی کیوان زنگ خورد و زود جواب داد
کیوان:بله؟
....
کیوان:الان خودمو میرسونم
من:چیزی شده؟
کیوان:یه مریض بد حال آوردن اورژانس؛امروز هم همه ی دکتر های بیمارستان رفتن جلسه و فقط من بودم اونجا
باید زود خودمو برسونم
من:باشه؛بیا من میرسونمت؛مامان میام زود
مامان:باشه پسرم؛مواظب خودت باش
نمیدونم چرا دلشوره این مریض و داشتم!!!
ادامه دارد...
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_بی_ساحل #پارت_شصت_شش من با نگرانی:باشه قربونت برم؛آروم باش الان خودمو میرسونم زود قطع کردم
راستی..
منتظر نظراتتون هستم راجب این پارت ها
به نظرتون دلارام میمیره یا نجات پیدا میکنه؟
اینجا بگید👇🏻🤗
https://abzarek.ir/service-p/msg/3199200
«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا»
(شرح/۵)
همانا با دشواری، آسانی است
https://eitaa.com/bisaheldel
#هر_روز_یک_آیه_قرآن
"میگویند «دوستت دارم»
خب،
همین که یادت هست
که قرار بود بگویی،
خودش کلی است! "
https://eitaa.com/bisaheldel
"سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم
ولی نمیدانم چرا هنوز هم دیروزها بهترند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"زندگی قرار نیست همیشه مهربون باشه، و من هم دیگه انتظارِ مهربونیش رو ندارم"
https://eitaa.com/bisaheldel
"یاد گرفتم توی اوجِ طوفان، به جای ترسیدن، یاد بگیرم چطور کشتیام رو هدایت کنم"
https://eitaa.com/bisaheldel