"نگاهت قصهی لیلی و مجنون
به لب لبخندِ شیرینِ تو، جانم
بریزد عطرِ نرگس در دلم، چون"
https://eitaa.com/bisaheldel
"انسان تنها موجودی است که میتواند به خودش قول بدهد و عمل نکند"
_سقراط_
https://eitaa.com/bisaheldel
"ای باد صبا، گر ز وطــن بگذری
جانبِ دلدار، چو جان میپری"
https://eitaa.com/bisaheldel
"از من به لبِ او، خبرــی باز رسان
کز آتشِ دوری، شدهام خاکسترــی"
https://eitaa.com/bisaheldel
"اگر میخواهی پرواز کنی،باید چیزهایی را
که تو را به پایین میکشند رها کنی"
_ویرجینیا وولف_
https://eitaa.com/bisaheldel
"بگشا گره از زلفِ پریشانِ خودت
تا شانه کنم غمِ دلِ مضطرــی"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
...
"چشمانت را ببند و به زمزمه باد
گوش بسپار؛ او قصهها دارد"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_هفتاد_یک
به محض رسیدنم به اداره مستقیم وارد اتاق سرهنگ شدم
توی اتاق نبود
از سربازی که جلوی اتاق نشسته بود پرسیدم گفت که رفته بازداشتگاه تا مجرم هارو تحویل بگیره
وارد اتاق خودم شدم
داشتم سرگردان و عصبی توی اتاق قدم میزدم که با صدای سرهنگ برگشتم و احترام نظامی گذاشتم
سرهنگ:کلافه ای سرگرد چیشده؟
من:سرهنگ باید براتون تعریف کنم
روی صندلی نشست و خونسرد نگاهم کرد
بعضی موقع ها به این همه خونسردی که داشت حسودیم میشد
سرهنگ:میشنوم
همه چیز و براش تعریف کردم،دستی به صورتش کشید
سرهنگ:دستور میدم عکس و مشخصاتشو همه جا پخش کنن تا زودتر دستگیر بشه
دلارام چطوره؟
من با ناراحتی:زیر تیغ جراحیِ؛خون کم آورده بودن که من خون دادم
بلند شد و پدرانه دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:حواست هست که الان با دلارام یه نسبتی داری؟
گیج نگاهش کردم؛تک خنده ای کرد و روی شونم زد
سرهنگ:بیشتر حواست به دلارام باشه؛من برمیگردم اتاقم؛کاری داشتی بیا
من:چشم قربان
گیج روی صندلی نشستم،منظورش از نسبت چیه؟
#رمان_بی_ساحل
#پارت_هفتاد_دو
یهو یه فکری مثل خوره به جونم افتاد
نکنه منظورش از نسبت خواهر و برادری باشه؟!
نه این امکان نداره؛من نمیتونم به جای نیلای و نورا یکی دیگه رو بزارم
هیچوقت این اتفاق نمیوفته و نخواهد افتاد
اون دختر هیچی من نیس
گوشیو برداشتم و به کیارش زنگ زدم تا ببینم چطوره وضعش
کیارش با صدای گرفته:بله
من:چیزی شده؟چرا صدات گرفته؟نکنه؟!
کیارش:بیا بیمارستان امیر؛خودت میفهمی
با عجله از اداره زدم بیرون؛دلم بدجور شور میزد
نکنه بمیره؟!
نمیدونم چطوری رانندگی کردم و کِی رسیدم بیمارستان
خودمو رسوندم به طبقه دوم جلوی اتاق عمل
کیارش و کیوان داشتن حرف میزدن
من:چیزی شده؟حالش خوبه؟
کیوان با ناراحتی:آروم باش تا برات بگم
من:آرومم بگو
کیوان:ببین وقتی آوردنش خیلی خون از دست داده بود
عملش موفقیت آمیز بود اما!!!
من با ترس:اما چی؟!
کیوان:نتونستیم نجاتش بدیم متاسفانه؛رفت کما!!!
با شنیدن خبر،انگار دنیا روی سرم آوار شد
گوشه دیوار نشستم
#رمان_بی_ساحل
#پارت_هفتاد_سه
کیوان یه جعبه ی کوچیکی به سمتم گرفت
بهش سوالی نگاه کردم
کیوان:اینا تنها چیزی بود که همراه دلارام بودن
جعبه رو گرفتم،بازش کردم که از تعجب از جام بلند شدم
اما این گوشواره ها....
قبل من کیارش با تعجب گفت
کیارش:اما اینا که گوشواره های نوراست!!!
کیوان با تعجب:مطمعنید؟چون از گوش دلارام درآوردن!!!
من:اینا همونایی هستن که بابا و مامان موقع تولد نورا و نیلای براشون خریده بودن
نکنه مال نورا رو برداشته؟!
کیارش:الان میفهمیم
گوشیو برداشت و به یکی زنگ زد،سرم از این همه اتفاق درد گرفته بود
بعد چند دقیقه کیارش با حالت گیجی به طرفمون اومد
سوالی نگاهش کردیم که گفت
کیارش:با کیانا حرف زدم،گوشواره های نورا توی اتاقشه،اینم عکسش!!!
کیوان:این چطور امکان داره؟مطمعنی این گوشواره ها همونه؟شاید مال نورا رو دیده خوشش اومده برای خودش داده درست کردن
کیارش:نه این امکان نداره،چون تا الان نرفته توی اتاق نورا!!!
گوشواره رو برداشتم و پشتشو نگاه کردم؛با دیدن اسم نیلای پشتش سرم گیج رفت
این امکان نداشت!!!
من:این گوشواره نیلایِ؛دست این چیکار میکنه؟
گوشواره نیلای موقع دفنش توی گوشش نبودن و اون زمان خیلی دنبالش گشتیم اما نتونستیم پیدا کنیم
کیارش با اخم:یکی داره یه بازی خطرناکی با ما میکنه!
کیوان:اینو فقط یه نفر میتونه مشخص کنه؛سعید!!
من:راست میگی؛تازه آوردنش بازداشتگاه؛دیگه وقتشه روبرو بشیم باهم!
ادامه دارد...😉