eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
176 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
628 ویدیو
24 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"ای باد صبا، گر ز وطــن بگذری جانبِ دلدار، چو جان می‌پری" https://eitaa.com/bisaheldel
"از من به لبِ او، خبرــی باز رسان کز آتشِ دوری، شده‌ام خاکسترــی" https://eitaa.com/bisaheldel
"اگر می‌خواهی پرواز کنی،باید چیزهایی را که تو را به پایین می‌کشند رها کنی" _ویرجینیا وولف_ https://eitaa.com/bisaheldel
"بگشا گره از زلفِ پریشانِ خودت تا شانه کنم غمِ دلِ مضطرــی" https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
...
"چشمانت را ببند و به زمزمه باد گوش بسپار؛ او قصه‌ها دارد" https://eitaa.com/bisaheldel
به محض رسیدنم به اداره مستقیم وارد اتاق سرهنگ شدم توی اتاق نبود از سربازی که جلوی اتاق نشسته بود پرسیدم گفت که رفته بازداشتگاه تا مجرم هارو تحویل بگیره وارد اتاق خودم شدم داشتم سرگردان و عصبی توی اتاق قدم میزدم که با صدای سرهنگ برگشتم و احترام نظامی گذاشتم سرهنگ:کلافه ای سرگرد چیشده؟ من:سرهنگ باید براتون تعریف کنم روی صندلی نشست و خونسرد نگاهم کرد بعضی موقع ها به این همه خونسردی که داشت حسودیم میشد سرهنگ:میشنوم همه چیز و براش تعریف کردم،دستی به صورتش کشید سرهنگ:دستور میدم عکس و مشخصاتشو همه جا پخش کنن تا زودتر دستگیر بشه دلارام چطوره؟ من با ناراحتی:زیر تیغ جراحیِ؛خون کم آورده بودن که من خون دادم بلند شد و پدرانه دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:حواست هست که الان با دلارام یه نسبتی داری؟ گیج نگاهش کردم؛تک خنده ای کرد و روی شونم زد سرهنگ:بیشتر حواست به دلارام باشه؛من برمیگردم اتاقم؛کاری داشتی بیا من:چشم قربان گیج روی صندلی نشستم،منظورش از نسبت چیه؟
یهو یه فکری مثل خوره به جونم افتاد نکنه منظورش از نسبت خواهر و برادری باشه؟! نه این امکان نداره؛من نمیتونم به جای نیلای و نورا یکی دیگه رو بزارم هیچوقت این اتفاق نمیوفته و نخواهد افتاد اون دختر هیچی من نیس گوشیو برداشتم و به کیارش زنگ زدم تا ببینم چطوره وضعش کیارش با صدای گرفته:بله من:چیزی شده؟چرا صدات گرفته؟نکنه؟! کیارش:بیا بیمارستان امیر؛خودت میفهمی با عجله از اداره زدم بیرون؛دلم بدجور شور میزد نکنه بمیره؟! نمیدونم چطوری رانندگی کردم و کِی رسیدم بیمارستان خودمو رسوندم به طبقه دوم جلوی اتاق عمل کیارش و کیوان داشتن حرف میزدن من:چیزی شده؟حالش خوبه؟ کیوان با ناراحتی:آروم باش تا برات بگم من:آرومم بگو کیوان:ببین وقتی آوردنش خیلی خون از دست داده بود عملش موفقیت آمیز بود اما!!! من با ترس:اما چی؟! کیوان:نتونستیم نجاتش بدیم متاسفانه؛رفت کما!!! با شنیدن خبر،انگار دنیا روی سرم آوار شد گوشه دیوار نشستم
کیوان یه جعبه ی کوچیکی به سمتم گرفت بهش سوالی نگاه کردم کیوان:اینا تنها چیزی بود که همراه دلارام بودن جعبه رو گرفتم،بازش کردم که از تعجب از جام بلند شدم اما این گوشواره ها.... قبل من کیارش با تعجب گفت کیارش:اما اینا که گوشواره های نوراست!!! کیوان با تعجب:مطمعنید؟چون از گوش دلارام درآوردن!!! من:اینا همونایی هستن که بابا و مامان موقع تولد نورا و نیلای براشون خریده بودن نکنه مال نورا رو برداشته؟! کیارش:الان می‌فهمیم گوشیو برداشت و به یکی زنگ زد،سرم از این همه اتفاق درد گرفته بود بعد چند دقیقه کیارش با حالت گیجی به طرفمون اومد سوالی نگاهش کردیم که گفت کیارش:با کیانا حرف زدم،گوشواره های نورا توی اتاقشه،اینم عکسش!!! کیوان:این چطور امکان داره؟مطمعنی این گوشواره ها همونه؟شاید مال نورا رو دیده خوشش اومده برای خودش داده درست کردن کیارش:نه این امکان نداره،چون تا الان نرفته توی اتاق نورا!!! گوشواره رو برداشتم و پشتشو نگاه کردم؛با دیدن اسم نیلای پشتش سرم گیج رفت این امکان نداشت!!! من:این گوشواره نیلایِ؛دست این چیکار میکنه؟ گوشواره نیلای موقع دفنش توی گوشش نبودن و اون زمان خیلی دنبالش گشتیم اما نتونستیم پیدا کنیم کیارش با اخم:یکی داره یه بازی خطرناکی با ما میکنه! کیوان:اینو فقط یه نفر میتونه مشخص کنه؛سعید!! من:راست میگی؛تازه آوردنش بازداشتگاه؛دیگه وقتشه روبرو بشیم باهم! ادامه دارد...😉
خب این پارت های دیروز هستش اینم از پارت های امروز👇🏻
من:شما اینجا بالا سرش باشید؛نباید این دختر چیزیش بشه نباید کیارش و کیوان:برو ما اینجاییم! باید امروز این قضیه رو مشخص میکردم وگرنه نمیفهمیدم چه خبره اینجا!! (از زبان راوی) دیگه وقتش شده همه بفهمن حقیقت رو نه؟! دیگه بسه این دختر عذاب بکشه! امیرعلی با عجله به سمت اداره میروند ولی طاقت این حقیقت رو داشت؟ میتونست هضم کنه؟ ببینیم چطور کنار میاد با این واقعیت (از زبان امیرعلی) وارد اتاق بازجویی شدم سعید آشغال با لبخند چندشی بهم نگاه می‌کرد در و بستم و مشت محکمی کوبیدم توی صورتش سرهنگ اخطار گونه توی گوشم صحبت کرد سرهنگ:سرگرد فقط تخلیه اطلاعات!!! روبروش نشستم و توی اون چشمهای کثیفش نگاه کردم گوشواره هارو جلوش گذاشتم و به حرکاتش نگاه کردم خونسرد نگاهی کرد و به صندلی تکیه داد سعید:خب؟ من:این گوشواره مال خواهر کوچیک من نیلایِ توی گوش اون دختر چیکار میکنه؟ سعید با خنده چندشی:دیگه وقتش رسیده هان😂😂 من:زر بزن وقت چی رسیده؟ سعید:طاقت شنیدنشو داری؟ من:زر بزن مرتیکه تا لهت نکردم سعید:یادته توی ۱۳ سالگی ات موقع برگشتن از شمال با ماشین تصادف کردین؟ رفتم توی گذشته؛مگه میشد اونروز نحس رو فراموش کرد؟! روزی که نیلای برای همیشه ما رو ترک کرد من:خب؟ سعید:فکر میکنی واقعا اونروز نیلای توی تصادف مُرد؟!
من:یعنی چی؟ سعید:نیلای اونروز توی تصادف فوت نکرد بلکه کسی که مُرد خواهر کوچولوی من بود نه خواهر تو من با عصبانیت:واضح زر بزن ببینم چی میگی؟ سعید:تصادف با ماشین دیگه بود که اونا هم خانوادگی بودن اما این تقصیر پدر تو که به این روز افتادین دیگه کلافه ام کرده بود عصبی دستمو کوبیدم به میز و بلند شدم؛طاقتم طاق شده بود و حوصله اراجیفشو نداشتم من:ببین سعید؛کاری نکن اینجا دخلتُ بیارم،مثل آدم حرف بزن سعید با خشم:چیو نفهمیدی سرگرد؟دارم میگم پدر تو مقصر این اتفاق ها و بلاهایی که سرتون میاد،و اومده اینقدر قابل فهم نبود؟ من با فریاد:اره من نمیفهمم؛به بابام چه ربطی داره؟ سعید:یادت رفته پدرت یه روزی سرگرد همین اداره بود؟ من:که چی؟ سعید:به نظرت چرا پدرت بعد اون اتفاق استعفا داد از کارش؟ دیگه صبرم داشت تموم میشد از دستش؛۲۰ سوالی کرده بود ماجرا رو! من:کامل زر میزنی یا نه؟؟؟ سعید:سرگرد؛مودب باش یکم لطفا به زور داشتم خودمو کنترل میکردم تا خفه اش نکنم آشغال رو!!