"نه دعایِ سحری، نه مناجاتِ شبانه،
که مرا جز به شما، قبله و دلدار نبود"
https://eitaa.com/bisaheldel
"دستِ عباس، ساقیِ عشق است و وفا،
ریخته، هستیِ خود را، به پایِ کرب و بلا"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
...
" گاهی آدم نمیداند چه بگوید…
فقط دلتنگ میشود.
فقط نگاهش میافتد سمت گنبد طلاییات،
و آرام میگوید:
آقا جان… من که چیزی ندارم،
اما دلِ شکستهام را قبول کن "
https://eitaa.com/bisaheldel
"به یادِ رویِ زهرا، دلم زِ غم میگیرد،
نورِ او، راهِ گمگشته را، دوباره میگیرد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"یادِ رضا، چون نسیمِ حرمِ اوست،
آرامشِ دل، در پنجره فولادِ اوست"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_هفتاد_نُه
این امکان نداشت!!
دیگه داشتم دیوونه میشدم
به هر کجا سر برمیگردوندم یه حقیقتی برام روشن میشد
عکس ها مربوط به پدر کیارش میشدن!!!
مال ۲۰ سال پیش بود توی بیمارستان
که داشت بچه رو به بغل شیخ میداد!!
سرم داشت میترکید
امکان نداشت این!
یعنی بابای کیارش همه چیو میدونست؟
به دلارام نگاه کردم
نکنه واقعا حرف های سعید راست باشه؟
اگه همون نیلای باشه چی؟
چه خاکی توی سرم بریزم؟
به مامان و بابا چطوری بگم؟
چطوری به کیارش بگم پدرت از اولش هم همه چیو میدونست؟
باید با بابای کیارش حرف میزدم
باید میفهمیدم چه خبره اینجا!!
دوباره به میلاد زنگ زدم
میلاد:بله سرگرد؟
من:لطف میکنی این عکس هارو بدی بچه ها راستی آزمایی کنن؛من شک دارم که درست کردن
میلاد:دادم سرگرد خیالت راحت؛تا ۲ ساعت دیگه جوابش میاد
من:باشه؛سریع برام ارسال کن
میلاد:چشم
از اتاق رفتم بیرون؛کیوان داشت میومد به سمتم؛نباید تا از چیزی مطمعن نشدم به کسی چیزی بگم
کیوان:داری میری؟
من:اره؛جواب آزمایش کِی میاد؟
کیوان:تا شب؛خودم نظارت میکنم نگران نباش
من:ممنون کیوان؛من برم اداره؛خبری شد بهم اطلاع بده
کیوان:به سلامت،حتما!!!
از بیمارستان خارج شدم؛سرگردان بودم
باید میفهمیدم چه خبره وگرنه دیوونه میشدم
(از زبان کیوان)
از پشت شیشه بهش نگاه کردم؛آروم و بیخیال خوابیده بود
انگار که بعد مدت ها به آرامش رسیده باشه
#رمان_بی_ساحل
#پارت_هشتاد
اگه دلارام همون نیلای باشه چی؟
امیرعلی و کیارش دیوونه میشن
کیارش که الان از هیچی خبر نداره،تا جواب آزمایش نیومده نمیتونستم به کسی چیزی بگم
باید مطمعن میشدم
صدای دستگاه هایی که بهش وصل بودن بلند شد
با عجله وارد اتاق شدم
ضربان قلبش داشت کاهش میافت
نه نه؛نباید بری ؛الان نه دلارام؛الان نه
زنگ بالای سرشو زدم که چند تا پرستار و دکتر ریختن توی اتاق
چند بار ماساژ قلبی دادم بهش ولی وقتی دستگاه نشون داد ضربان صفر شد
هنگ به دستگاه نگاه کردم
نباید بمیری؛نباید
دکتر نصیری من و که هنگ نگاه میکردم کناری کشید و خودش شروع کرد به ماساژ قلبی
نه فایده ای نداشت،با دستگاه بهش شوک دادن
انگار دلش خیلی وقته از این دنیا بریده بود
هر کاری کرد برنگشت!
از شدت شوک نمیتونستم کاری بکنم
با صدای بوق دستگاه و صدای ضربان قلبش نفس آسوده ای کشیدم
دکتر نصیری:خداروشکر برگشت؛اما سطح هوشیاری خیلی اومده پایین
باید حواستون چهار چشمی بهش باشه
پرستارها:بله دکتر
به شونه من زد و رفت بیرون؛خودمو تکون دادم و زدم بیرون
وارد آزمایشگاه شدم؛باید زودتر جواب میدیدم
با دیدنم بلند شدن
من:راحت باشین بچه ها؛چیشد اون کار من؟
یکی از بچه ها:دکتر جوابش دراومد؛الان براتون در میارم
من:منتظرم
استرس عجیبی گرفته بودم؛۵ دقیقه طول کشید تا برگه دربیاد
برگه رو گرفتم و بعد تشکر برگشتم توی اتاق خودم
توی راه جرات نکرده بودم نگاهی به برگه بکنم
نشستم روی صندلی و برگه رو باز کردم و شروع به خوندن کردم
با دیدن جواب که مثبت بود و ۱۰۰ از ۱۰۰ بود سرم گیج رفت
این امکان نداشت خدای من!!!
یعنی این همه مدت نیلای جلوی چشم ما بود و ما ندیدیم؟!
#رمان_بی_ساحل
#پارت_هشتاد_یک
گوشی و برداشتم به امیر زنگ بزنم که در اتاق زده شد؛بفرماییدی گفتم
کیارش توی چارچوب در ظاهر شد
کیارش:مزاحم که نشدم؟
من دستپاچه:نه بیا تو!
اومد و نشست روبروم؛نگاهی به برگه آزمایش انداختم
حالا من چطوری به کیارش بگم این موضوع رو؟
کیارش:خوبی؟رنگت مثل گچ سفید شده!
من:خوبم؛داشتم به امیر زنگ میزدم بیاد
کیارش:چیزی شده؟خوبه حالش؟
من:یه لحظه قلبش ایستاد؛اما برش گردوندیم
اما سطح هوشیاری خیلی پایین اومده
کیارش:یعنی کمای مطلق؟
من:هوممم
چیزی نگفت؛به امیر زنگ زدم و غیر مستقیم بهش رسوندم که جواب اومده
اینو چطوری به همه باید بگیم؟
(از زبان امیرعلی)
با استرس و عجله وارد بیمارستان شدم
دستام از شدت هیجان و استرس یخ کرده بود
با دیدن کیارش توی اتاق کیوان تعجب کردم
به کیوان نگاه کردم که اشاره کرد نمیدونه
تا از چیزی مطمعن نشدم نمیخواستم کسی چیزی بدونه
نشستم روبروی کیارش
من:حالش چطوره کیوان؟
کیوان:سطح هوشیاری خیلی اومده پایین؛وارد فاز دوم کما شده!!
من:امیدی هست برگرده؟
کیوان:باید منتظر معجزه بود همین!
گوشی کیارش زنگ خورد و رفت بیرون
از خدا خواسته بلند شدم و کنار کیوان ایستادم
من:خب؟جواب اومد؟
برگه رو دستم داد؛با عجله و استرس تا آخر خوندم
با دیدن جواب سرم گیج رفت و داشتم میافتادم که کیوان دستمو گرفت
این امکان نداشت!!!
جواب مثبت بود خدای من!!!
نمیتونستم باور کنم که دلارام همون نیلای کوچولوی منِ!
با کمک کیوان روی صندلی نشستم،چرا؟
چرا اینطوری شد؟
چرا باید دلارام همون نیلای باشه؟
چرااااااا؟!!!!
ادامه دارد...
" ای آفتاب هشتم عالم، رضا
دل بیپناهِ خستهی من، آشنا
هر بار رو به سوی تو آمد دلم
در پیشگاه مهربانت شد رها "
https://eitaa.com/bisaheldel