احمد شاملو:
"اگر در دلِ خودت چراغی روشن نکنی
هیچ آفتابی نمیتواند روشنت کند"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
...
"گاهی دلت که میگیرد، راه نمیروی…
بالهایت راه میافتند
پرنده میشوی و میروی تا حرمش
جایی که دیوارها هم انگار نفَسِ آرامشاند
مشهد فقط یک شهر نیست؛
معجونی است از دلتنگیهایی که به اجابت رسیدهاند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"کاش مُد کنیم
یه لحظه فکر کردن قبل از حرف زدن رو!!"
https://eitaa.com/bisaheldel
" آدم ها باید
خودشون برات وقت بزارن...
توجهی که با اصرار و گلایه باشه
هیچ ارزشی نداره..."
https://eitaa.com/bisaheldel
" یه جا خوندم نوشته بود:
باید در خودت یک گوشه ای از وجودت
آدمی ساخته باشی که در روزهای سخت
نیازی به پناه بردن به هیچ کجا و هیچ کس
نداشته باشد ..))) "
https://eitaa.com/bisaheldel
" هر گز از چیز هایی که
باعث لبخند زدنت میشن،دست نکش♡ "
https://eitaa.com/bisaheldel
"این جمله رو هیچ وقت فراموش نکن
چه ارباب باشی چه رَعیَت
پول در میاد
دعا کن خدا آبروتو حفظ کنه..."
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_نود_یک
انگار غم تمام عالم روی دوش من بود و داشتم زیرش له میشدم
شونه هام درد میکردن از شدت سنگینی این حقیقت
سرمو به دیوار تکیه دادم و آروم اشک ریختم
با صدای پای کسی نگاهمو به در دوختم
کیارش توی چارچوب در ایستاده بود
بی حال بهش نگاه کردم
کیارش با نگرانی:خوبی امیر؟این چه وضعیتیه؟
من با سردی:چطوری اومدی تو؟
کیارش:ناراحت دیدم و نگرانت شدم؛پشت سرت اومدم
در باز بود !!!
کنارم نشست و دستمو گرفت
کیارش:چیشده؟مگه ما قرار نبود چیزی رو از هم قایم نکنیم؟چیه این حالت؟
من:خسته ام کیارش؛دارم زیر این حقیقت له میشم
کیارش:چه حقیقتی؟
من:دلارام همون نیلای کوچولوی منِ
با ناباوری نگاهم کرد
کیارش:چی میگی تو امیر؟زده به سرت؟این امکان نداره؛نیلای قبر داره!!!
لبخند تلخی زدم
من:داستان درازی داره میخوای بشنوی؟!میتونی تحمل کنی؟
کیارش مثل من نشست و تکیه داد به دیوار
کیارش:با جان و دل
همه چیزو براش گفتم؛از حرف های سعید گرفته تا آزمایش ها
ولی درمورد پدرش مطمعن نبودم بتونم بهش چیزی بگم
چون هیچکس نمیتونست باور کنه پدرش اینقدر پست باشه
#رمان_بی_ساحل
#پارت_نود_دو
کیارش:الان یعنی دلارام همون نیلای هست؟
سرمو تکون دادم
با ناباوری دستی به صورتش کشید
نمیتونست هضم کنه؛حق داشت منم نمیتونستم
من:نزدیک بود با دستهای خودم خواهرمو بدم زیر خاک
کیارش:من چی بگم امیر؟
واقعا نمیدونم چی بگم!
کلا تو شوکم
من:وضعیت من و ببین،بدتر از تو
کیارش:چطوری به خانوادت میگی اینو؟
میتونن تحمل کنن؟
سرمو کوبیدم به دیوار و با بغض گفتم
من:همین دیگه؛نمیدونم چطوری بگم
دارم دیوونه میشم😭
اونم داشت گریه میکرد
کیارش:چرا این کار و کرده سعید؟
من:چون بابا رو مقصر مرگ مامان و خواهرش میدونست
بلند شد و شروع کرد به راه رفتن توی اتاق
کلافه بودم و کل بدنم درد میکرد
کیارش:من نمیتونم باور کنم امیر؛اون کثافت ۲۰ سال زندگی رو از دلارام گرفته
دارم دیوونه میشم
چیزی نگفتم؛خودمم تو اون حالت بودم چیکار میکردم؟
#رمان_بی_ساحل
#پارت_نود_سه
کیارش:اگه دلارام از کما بیرون نیومد چی؟
با عصبانیت نگاهش کردم
من:خفه شو،اون زنده میمونه و بیدار میشه
اون نیلایِ نه دلارام بس کن دیگه
ابرویی بالا انداخت
کیارش:امیر تو میتونی هضم کنی خواهرت یه هرزه باشه؟
دست هزاران نفر کثیف بهش خورده میتونی بازم قبولش کنی؟
مشتی به صورتش کوبیدم و توی صورتش غریدم
من:حرف دهنتو بفهم کیارش
اون خواهر منِ؛خواهرمممممممم
کیارش با داد:توهم باور کردی اون خواهرته؟
با حرف سعید؟اون یه هرزه است که دست همه یه دور چرخیده تا رسیده به اینجا
یقشه اشو چسبیدم؛دیگه داشت گنده تر از دهنش حرف میزد و توهین میکرد
من:خفه شوووووووو
دِ لعنتی بهت گفتم که چند بار آزمایش دادم
نبش قبر کردم
باز برمیگردی سر خونه اول؟
اگه نورا بود به اونم اینجوری حرف میزدی؟
کیارش:نورا با اون خیلی فرق داره
من:هیچ فرقی نداره؛اون قُل دیگه نوراست
یه بار دیگه با اون دهن نجست درمورد نیلای حرف بزنی قسم میخورم همین جا دفنت میکنم کیارش
کیارش:اینجوریه؟
باشه پس
یا من یا همون دختری که بهش میگی نیلای
من:خواهرممممم؛گم شو از خونه ام بیرون
دیگه نمیخوام روی نحستو ببینم
با عصبانیت از اتاق رفت بیرون
با حرص مشتی توی آیینه کوبیدم
من فکر میکردم کیارش با پدرش فرق داره
نه من اشتباه میکردم
کیارش هم لنگه پدرش!!!!
ادامه دارد...