eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
175 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
644 ویدیو
24 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پارت های امروز رمان منتظر پیام هاتون هستم 👇🏻
سرمو که بلند کردم با چشمهای عصبی مامان و بابا که از پشت شیشه داشتن نگاه میکردن مواجه شدم اشکامو پاک کردم و با استرس رفتم بیرون کی اینارو آورده بود اینجا؟ با دیدن کیارش کنارشون فهمیدم که کار اونِ!! بابا با عصبانیت:چشمم روشن؛حالا دیگه بخاطر قاتل خواهرت گریه میکنی؟ من با استرس:بابا توضیح میدم بهتون میشه بشینید لطفا مامان با ناراحتی:این بود پسری که من بزرگ کردم؟ عاشقش شدی؟ کلافه شده بودم از سوال هاشون؛از نوع نگرششون من با حرص:بسه دیگه مامان اون دختری که بهش میگید قاتل نورا نیلایِ،نیلای بابا با صدای لرزون:چی میگی؟ خل شدی؟ اینقدر عاشقشی که ... نذاشتم ادامه بده و با داد گفتم من:اون نیلای بابا؛نیلای نمرده زنده است دستشو روی قلبش گذاشت که با عجله به سمتش رفتم کیوان با نگرانی:امیر اینجوری نمیشه بیا بریم اتاق من حرف بزنیم بابا و مامان و بردیم اتاق کیوان با غضب نگاهی به کیارش که داشت خونسرد نگاهم میکرد انداختم با استرس نگاهی به کیوان کردم که چشمکی زد و شروع کرد به تعریف. کردن با هر حرفش مامان و بابا شدیدتر گریه میکردن کیوان:اینو ۲؛۳ بار آزمایش گرفتیم عمو رضا آخرش هم که نبش قبر شد و از استخوان که معلوم شد اون بچه توی قبر مربوط به دلارام دختر شیخ میشه نه نیلای شما!!! تنگی نفس بابا برگشته بود با عجله آبی به دستش دادم که با حرص از دستم گرفت کلافه دستی توی موهام کشیدم مامان با گریه:چرا اینو الان داری به ما میگی؟ من:چون خودمم تازه فهمیدم اینو!!! بابا:پس اون عوضی انتقامشو اینجوری از من گرفته با گرفتن دو تا دخترهام!!!
مامان با گریه:یعنی این همه مدت دخترم جلوی چشمم بود و من ندیدم؟حسش نکردم؟ وای بر من،من مادرم؟! جلوی پاش نشستم و با بغض گفتم من:مامانم،مامان قشنگم از کجا باید میدونستی؟ اون عوضی خوب نقششو اجرا کرده بود!!! بابا:مطمعنی اون دختر همون نیلایِ؟ از توی جیبم گوشواره ها رو درآوردم و به دستش دادم من:اینا توی گوشش بودن مامان با دیدن گوشواره ها گریه اش شدت گرفت مامان:الهی دورش بگردم بچه ام چقدر عذاب کشیده!!! بابا با صدای لرزونش:میشه ببینیمش؟ کیوان با لبخند:بله،چرا که نه!!! بلند شدن که بابا داشت میوفتاد که گرفتمش خیلی سخت بود درکشون میکردم هنوزم باورشون نمیشد که نیلای زنده است کمک کردم هر دوشون وارد اتاق شدن مامان یه طرفش ایستاد و بابا یه طرف دیگه اش مامان با گریه:خدای من دخترم به چه روزی افتاده... بابا با بغض:بچه ام چقدر پیر شده بلند شو قشنگ بابا بلند شو که طاقت اینجور دیدنتو ندارم نتونستم دووم بیارم و زدم بیرون اشکامو پاک کردم و به طرف کیارش که کنار کیوان ایستاده بود رفتم من با حرص:به چه حقی بدون اجازه من مامان و بابا رو اوردی اینجا هان؟ خدایی نکرده سکته میکردن چی؟ تو میتونستی اینو تحمل کنی؟ کیارش با خشم:تا کِی امیر؟ باید می‌فهمیدند دیر یا زود؛در ضمن بابات برای کنترل اومده بود که خبردار شدن دلارام اینجاست اومدن و تورو دیدن و بعدش هم خودت میدونی دیگه... من با خشم:نیلای؛بگو تا دهنت عادت کنه کیوان:باشه دیگه امیر بیا بریم یه آبی به دست و صورتت بزن به خودت بیا
من:بزار مامان و بابا بیرون بیان بعد بهشون نگاه کردم مثل ابر بهار گریه میکردن از خوشحالی و ناراحتی من:کیوان کِی بیدار میشه؟ کیوان:نمیدونم امیر وضعیتش خیلی هم خوب نیس آهی کشیدم و سرمو به شیشه تکیه دادم کاش تا وقتی بود قدرشو میدونستم با صدای گوشی بدون اینکه نگاه کنم جواب دادم من:بله؟! از اداره بود میلاد(همکارش):سرگرد توی یکی از ویلاهای خارج از شهر یه جسدی پیدا کردن حدس می‌زنیم مربوط به علی باشه پسر شیخ محمد خان چشمامو با حرص و ناراحتی بستم نیلای علی رو خیلی دوست داشت اگه میفهمید اون مُرده داغون میشد قطعا!!! میلاد:پشت خطی امیر؟ من:هوممم؛کجاست الان؟ میلاد:انتقالش دادم توی همون بیمارستانی که کیوان کار میکنه میدونستم اونجایی گفتم برات راحت تره ببینی!! من:ممنون؛الان میتونم ببینمش؟ میلاد:اره؛اگه کار دیگه ای داشتی بزنگ فعلا من:ممنون؛فعلا کیوان با نگرانی:چیزی شده؟ من:باید بریم سردخونه بیمارستان کیوان:چرا؟! من:بریم میفهمی با کیوان راهی سردخونه شدیم بغض گلومو می‌فشرد ولی نمیتونستم گریه کنم جسد آماده بود و یه دکتر و دو تا سروان بالای سرش بودن احترام گذاشتن و شروع به توضیحات کردن جناب سروان:قربان با شکایت یکی از همسایه ها رفتیم میگفت الان یک هفته است بوی بدی از ویلا میاد و کسی هم داخلش نیست که با ورودمون به ویلا فهمیدیم که علی خان به قتل رسیدن من رو به دکتر:قتل چجوری انجام شده؟ دکتر:شاهرگشو زدن جناب سرگرد یه هفته هم هست که تموم کردن نگاهی به چهره سفید و بی روحش انداختم چقدر سعی داشت نیلای و نجات بده کاش میموند و میفهمید رسید به خانوادش من:ممنون از همگی جناب سروان این توضیحات و صورت جلسه کنید و بفرستید پاسگاه ممنون جناب سروان:بله قربان حالم بد بود و سرگیجه داشتم با پیچیدن درد بدی توی پهلوم دیگه چیزی نفهمیدم... ادامه دارد...
زمان: حجم: 464.2K
به به روح ادم آرامش میگیره 🫂🫀 این قفلی منه 👌🏻
زمان: حجم: 489.2K
مررررررررررررررررررگ خالصه ❤️‍🩹✨️