eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
169 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
506 ویدیو
22 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"موفقیت یعنی رفتن از یک شکست به شکستی دیگر، بدون از دست دادن اشتیاق." _وینستون چرچیل_ https://eitaa.com/bisaheldel
"تنها محدودیت واقعی برای دستاوردهای فردا، شک و تردیدهای امروز ماست." _فرانکلین دی. روزولت_ https://eitaa.com/bisaheldel
"زندگی مانند دوچرخه‌سواری است. برای حفظ تعادل، باید به حرکت ادامه دهی." _آلبرت انیشتین_ https://eitaa.com/bisaheldel
"بزرگترین افتخار ما نه در هرگز نیفتادن، بلکه در برخاستن پس از هر بار افتادن است." _کنفسیوس_ https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
*یهو دلم برای کربلاش تنگ شد* گاهی دل آدم بی‌هوا راه کربلا را می‌گیرد؛ بی‌آن‌که قدمی برداشته باشد، می‌افتد وسط صحن، میان بوی تربت، میان زمزمه‌ی «السلام علیک یا اباعبدالله». دلتنگیِ تو از همان جنس است؛ از همان‌هایی که آرام نمی‌شوند، که نه با حرف، نه با اشک، نه با دعا… انگار تا نگاهای پردرد امام حسین جوابش را ندهد، دل سر جایش برنمی‌گردد. این دلتنگی نشانه‌ی دوری نیست؛ نشانه‌ی این است که دلت هنوز زنده است، هنوز می‌فهمد، هنوز می‌تپد برای صاحبش. خوش به حال دلی که برای حسین(ع) تنگ می‌شود؛ چنین دلی همیشه جای درستی را صدا می‌زند
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
ما هر چی توی زندگیمون داریم به برکت اهل بیت هستش و تمام🥲❤️‍🩹
بعد چند دقیقه با عطیه وارد اتاق شدن؛چشم ملیکا که بهش خورد از تو بغلم خودشو انداخت تو بغلش هممون از این حرکت دخترم تعجب کردیم؛یه جوری بعد رفتن تو بغل اون دختره آروم شد که انگار بوی مادرشو حس کرده بود یه لحظه هم خشمم گرفت هم حسادت دختر من تو بغل من آروم نمیشد و تو بغل اون قاتل آروم میشد؟! کیوان زیر گوشم:پس معلوم شد شیطون خانم از صبح کیو میخواست😆 چشم غره ای به کیوان رفتم کیوان رو به دختره:تعجب آوره؛تو آغوش هیچکدوممون آروم نگرفت تا که تو بغلش کردی ببین حتی داره میخوابه کم کم ببینم سر رشته ای درمورد بچه ها داری؟ دختره:بله؛من پرستار کودک هستم کیوان:اوهوم همونه؛اسم و فامیلیت رو بگو تا سابقتو نگاه کنم دختره:دلارام احمدی کیوان:اوهوم؛داداش اگه دیگه کاری با من نداری من برم مامان رفت تا کیوان و بدرقه کنه؛به دختره نگاه کردم؛گوشه اتاق ایستاده بود و به ملیکا که آروم غرق خواب بود نگاه می‌کرد من:بیا با من بردمش تو اتاق ملیکا؛اتاقی که با عشق دوتایی چیده بودیمش(نورا و من) من:بزارش روی تخت؛از این به بعد توی اتاق بغلی دخترم میخوابی و مواظب دخترم هستی؛و یه چیز دیگه اگه ببینم به دخترم میخوای صدمه بزنی یا احساس کنم توی همین اتاق اویزونت میکنم دختره:با..باشه آقا ملیکا رو گذاشت توی تخت؛مچ دستشو گرفتم و دوباره بردمش توی همون اتاق؛از کیوان خواستم تا هر آزمایشی که سراغ داره ازش بگیره تا مطمعن بشم مریض نیست و دخترمو تهدید نمیکنه (از زبان دلارام) نیم ساعت بود که توی اتاق منتظر بودم سرم پایین بود که کیوان با دوتا پرستار و کیارش وارد اتاق شدن کیارش:کیوان هر آزمایشی که سراغ داری ازش بگیر نمیخوام اگه مرضی چیزی داشت به دخترم سرایت کنه شکستن قلبمو به وضوح شنیدم؛خدایا میشنوی اینارو؟اصلا من و میبینی؟اصلا منم بنده تو هستم؟ کیوان نزدیکم شد و با لحن بدی گفت کیوان:اگه بشنوم صدمه ای به ملیکا زدی قبل کیارش خودم خلاصت میکنم ازش خون بگیرین جوری باهام برخورد میکردن انگار من یک حیوون کثیف بودم نیم ساعت با من کلنجار رفتن کیوان خسته بلند شد و رو به کیارش که این همه مدت نظاره گر بود گفت کیوان:تا فردا شب جوابشو برات میفرستم؛ببینم مریضی چیزی نداری؟ من با صدای گرفته:فقط آسم دارم کیوان:هیمم؛گاز همراه داری؟این چند مدت که اینجا بودی استفاده کردی؟ من:نه نکردم کیوان:باشه؛برات میفرستم استفاده کن تا حالت بد نشده نمیخوام از یک قاتل مراقبت کنم برای بار چندم دلم شکست؛همه از اتاق خارج شدن زانوهام و بغل کردم و به حال خودم اشک ریختم
(از زبان کیارش) وارد اتاق ملیکا شدم دخترم خواب بود و داشت توی خواب می‌خندید لبخند تلخی زدم؛کنار گوشش آروم گفتم من:اگه خواب مامانتو میبینی بگو دلم خیلی براش تنگ شده؛بگو خیلی بی معرفتی این قول و قرار ما نبود...💔 کنار تخت نشستم و به بدبختی های خودم اشک ریختم؛نورا همه زندگی من بود و اون قاتل اون و از من گرفت با صدای رعد و برق به آسمون خیره شدم آسمون هم مثل من دلش گرفته بود انگار یه لحظه حرص تموم وجودمو گرفت؛نورای من زیر خروار خاک خوابه بعد اون عوضی توی اتاق گرم خوابه؟نه نمیزارم قسم خوردم که زندگی رو براش جهنم کنم و این کار و هم میکنم عصبی رفتم پایین و وارد اتاق شدم؛چون تاریک بود جایی رو نمیدیدم چراغ و که روشن کردم چشمم بهش خورد کنار دیوار توی خودش جمع شده بود و خواب بود نمیزارم یک آب خوش از گلوت پایین بره دستشو گرفتم که مثل جن زده ها از خواب پرید دستشو میکشیدم به سمت حیاط دختره با التماس:من و کجا میبری؟خواهش میکنم نکن وارد حیاط که شدم نگهبان ها اومدن جلو؛دختره رو پرت کردم وسط حیاط که با سر افتاد روی زمین من رو به نگهبان ها:این دختر تا صبح اینجا زیر بارون میمونه تا وقتی که من گفتم فهمیدین؟ نگهبان ها:بله قربان بارون جوری می‌بارید که انگار میخواست چیزی رو از روی زمین پاک کنه دختره با گریه:تروخدا نکن؛اصلا بیا با کمربند من و کتک بزن ولی نزار بمونم اینجا تروخدا یکی از نگهبان ها سگ رو ول کرد به طرفش که جیغی کشید و توی خودش جمع شد بی اعتنا وارد خونه شدم وقتی که نورای من الان جای سرد و تاریک خوابیده اونم حق نداره راحت بخوابه (از زبان دلارام) توی خودم جمع شدم و روی زمین دراز کشیدم مثل موش آب کشیده شده بودم انقدر گریه کرده بودم که اشکی توی چشمام نمونده بود اون نگهبان نامرد هم سگ رو بالای سرم نگه داشته بود انگار که جایی رو داشتم فرار کنم می‌ترسیدند نمیدونم چند ساعت بود که زیر بارون توی خودم جمع شده بودم که با صدای ورود ماشینی توی حیاط چشمامو باز کردم بارون تموم شده بود ولی هوا خیلی سرد بود به سختی خواستم بلند بشم که سرم گیج رفت و داشتم می‌افتادم که یکی گرفت من رو همون پلیسه بود که پاسگاه من و گرفته بود پلیسه:اینجا چیکار میکنی با این وضع؟ خواستم حرف بزنم ولی هر چقدر تلاش کردم صدام در نیومد و دیگه چیزی نفهمیدم
(از زبان امیرعلی) صبح زود قبل رفتن به پاسگاه رفتم خونه کیارش تا ببینم با دختره چیکار میکنه که وقتی با اون وضع دیدمش نمیدونم چرا یه چیزی ته دلم فرو ریخت و خشم تمام وجودمو گرفت بغلش کردم و خواستم برم تو که نگهبان جلومو گرفت و گفت نگهبان:آقای رضایی ما نمیتونیم بزاریم ببرین داخل دختره رو من با حرص:اونوقت چرا؟نمیبینین تو چه وضعیتیه؟ نگهبان:تا خود آقا کیارش دستور نداده نمیتونیم اجازه بدیم بیشتر از این منتظر چرت و پرتاش نشدم و وارد خونه شدم روی مبل خوابوندمش و رفتم توی آشپزخونه تا ببینم طوبی خانم هست یا نه (طوبی خانم سرخدمتکار خونه) داشت توی آشپزخونه غذا حاضر میکرد من:طوبی خانم لطف میکنید به این دختر رسیدگی کنید؟تب داره شدید طوبی خانم خواست حرفی بزنه که کیارش گفت کیارش:تو از کی اینقدر دلسوز قاتل خواهرت شدی؟ برگشتم طرفش داشت شاکی نگاهم میکرد من:اول از همه اون هم انسان کیارش؛مگه نمیخوای انتقام بگیری؟ با این وضع تب پیش بره انتقام هیچ نمیتونی هیچ کاری بکنی چیزی نگفت و از آشپزخونه رفت بیرون؛به دنبالش رفتم بالا سر دختره ایستاده بود؛خیلی دلم میخواست منصرف کنم از این انتقام و دختره رو اعدام کنن و انتقام خواهرم و بگیرم کیارش:حتی چشم یک لحظه دیدنش و ندارم امیرعلی؛نورای من زیر خروار خروار خاک خوابه بعد اون با خیال راحت بخوابه و زندگی کنه؟ اصلا تو وضعیت خواهرزادتو دیدی؟ ملیکا وابسته قاتل مادرش شده و این برای من حکم مرگ و داره میفهمی؟ درکش میکردم راست میگفت؛ملیکا به طرز عجیبی فقط با اون آروم بود دستشو گرفتم و سعی کردم آرومش کنم من:چرا فکر میکنی ما نمیخوایم انتقام نورا رو بگیریم؟ من خودم حاضر نیستم سر به تنش باشه ولی اینجوری نه داداش اون باید عذاب بکشه نه به راحتی بمیره به زور راضی کردم تا کیوان و خبر کردیم و اومد و سرم وصل کرد بهش (از زبان دلارام) با بدن درد و سر درد بدی از خواب بیدار شدم؛اتاق کامل تاریک بود و چیزی رو نمیتونستم ببینم به زور تونستم پاهامو تکون بدم و بلند بشم سرگیجه داشتم و هر لحظه ممکن بود با زمین برخورد کنم از اتاق خارج شدم؛صدای گفت و گو میومد از پایین کنار راه پله که رسیدم دیدم همه نشستن و دارن حرف میزنن تشنه ام بود و میخواستم برم پایین آب بخورم که نزدیک بود با سر از پله ها بیوفتم که یکی از کمر من و گرفت و کشید کنار از ترس چشمامو بسته بودم؛وقتی حس کردم خطری تهدیدم نمیکنه آروم چشمامو باز کردم هیچکس نبود؛پس کی من و نجات داده بود؟ داشتم به ناجی ام فکر میکردم دستم به اتاق کشیده شد و محکم با دیوار برخورد کردم؛آخ بلندی گفتم که صدای اونی که من و کشونده بود تو اتاق بلند شد صدا:چشماتو باز کن و توی چشمام نگاه کن لعنتی چشمامو که باز کردم با دو تا تیله قهوه ای عصبی روبرو شدم این که همون سرگرد توی پاسگاه بود!!!!. امیرعلی:دیگه از این لحظه به بعد تو رو کنار خواهر زاده ام نبینم عوضی مادرشو به کشتن دادی بس نبود؟چی میخواستی از جون خواهر بی گناه من؟ اره حق داری این کارها فقط از یه حروم زاده برمیاد نمیدونم کی دستمو بلند کردم و سیلی خوابوندم توی گوشش اون حق نداشت به من انگ حروم زادگی بزنه با حرص گلومو گرفت و از لای دندونای فشرده اش گفت امیرعلی:تو به چه جراتی دست روی من بلند کردی؟ میخواستم حرف بزنم ولی فشار دستش هر لحظه روی گلوم زیاد میشد و نفس منم تنگ تر دیگه کم کم داشتم به مرگ نزدیک تر میشدم که عقب رفت و با زانو روی زمین افتادم؛انقدر سرفه کردم که حس میکردم تمام محتویات بدنم داره از گلوم خارج میشه دستی به موهاش کشید و چنان سیلی به صورتم زد که صداش توی اتاق اکو شد یه طرف صورتمو حس نمیکردم از درد،مطمعن بودم هم گلوم و هم صورتم کبود میشه امیرعلی:اگه دست من بود اینجا میکشتمت و انتقام نورا رو میگرفتم ازت ولی نه تو باید عذاب بکشی عوضی؛عذاب از اتاق بیرون رفت و در و بهم کوبید؛زانوهامو بغل کردم خدای من گناه من چی بود که این بلا رو سرم آوردی؟
«تنهایی گاهی بهترین محافظ انسان است.» _کافکا_ https://eitaa.com/bisaheldel
«امید، چیزی است که تو را صبح‌ها از تخت بیرون می‌کشد.» _هاروکی موراکامی_ https://eitaa.com/bisaheldel