eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
172 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
764 ویدیو
25 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلاوت زیبای و دلنشین استاد شاکرنژاد محفل فصل سوم ویژه شبهای قدر @bisaheldel
شب یکی از مصاحبه های سید رو میزارم براتون
درخواستی دارید که بزارم براتون عزیزانم؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4678393
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖اگر در مقابل دشمن پیروز شدید نگید ما بودیم... يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ، ای مومنین! اگر خدا را یاری کنید خدا هم شما رو یاری می‌کنه. دوره ابتلائات در قرآن کریم با تدریس استاد شجاعی، فرصتی ارزشمند برای آشنایی با مفاهیم قرآنی شرکت در دوره 👇 دوره ابتلائات در قرآن کریم @mahfeltv3
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا👇🏻
صدای پیامک گوشیم بلند شد بازش کردم؛پیام از خانم رستگار بود پیام(سلام عزیزم یادت نره ساعت ۱۰ صبح منتظرتم) جوابی ندادم و بعد تعویض لباسهام رفتم بیرون قرار بود امروز عمو اینا بیان خونمون بعد اونروزی که همه فهمیده بودن من حجاب دارم یه جوری شده بود رفتارشون اهمیتی ندادم و رفتم توی آشپزخونه تا ببینم چه خبره ننه جون(سر خدمتکار و دایه فرشته):داشت به بقیه میگفت که چیکار کنن با دیدن من دستاشو باز کرد که خودمو پرت کردم توی بغلش من:دلم برات تنگ شده بود ننه جون کجا بودی این همه وقت؟ خنده شیرینی کرد و گفت ننه جون:روستا عزیزم بچه هام از تهران اومده بودن دیدنم لپ شو بوسیدم و از دستش کشیدم تا با من بشینه روی صندلی من:خوب کردی ننه جون:خوبی؟انگار حالت خوب نیس من با غم:بابا اینبارم نزاشت کارم بگیره ننه جون:میدونی دیگه حرفش چیه اما میدونم آخرش تو پیروزی دستشو بوسیدم
میخواستم بگم بهش که از موسسه زنگ زدن اما منصرف شدم من:چرا میان شب عمو اینا خونمون؟ دوباره باید نیش و کنایه های زنعمو رو تحمل کنم ننه جون به آرومی:تو نشنیده بگیر پاشو پاشو برو آماده شو که یکم دیگه میان من بی حوصله:آماده ام میرم یکم توی حیاط ننه جون:باشه گلم بلند شدمو رفتم توی حیاط ........... بعد بستن شالم و مرتب کردن عبا از خونه زدم بیرون خیلی کنجکاو بودم بدونم چیکار داره باهام به اون کافه ای که گفته بود رفتم باید از کجا میشناختم الان؟ در کمال تعجب با اشاره یه دختر جوان هم سن و سال خودم به طرفش رفتم سلامی دادم و نشستم خانم رستگار:خوبی عزیزم؟ من:ممنونم شما خوبین؟ جانم چیکار داشتین؟ لبخندی زد و گفت خانم رستگار:انگار خیلی عجله داری ها اول یه چیزی سفارش بده بعد لبخندی با خجالت به خودم زدم و یه قهوه سفارش دادم اما دل تو دلم نبود که بدونم چی قراره بهم بگه و چیکار داره