درخواستی دارید که بزارم براتون عزیزانم؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/4678393
هدایت شده از برنامه تلویزیونی محفل
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖اگر در مقابل دشمن پیروز شدید نگید ما بودیم...
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ، ای مومنین! اگر خدا را یاری کنید خدا هم شما رو یاری میکنه.
دوره ابتلائات در قرآن کریم با تدریس استاد شجاعی، فرصتی ارزشمند برای آشنایی با مفاهیم قرآنی
شرکت در دوره 👇
دوره ابتلائات در قرآن کریم
@mahfeltv3
#رمان_مأوا
#پارت_چهارم
صدای پیامک گوشیم بلند شد
بازش کردم؛پیام از خانم رستگار بود
پیام(سلام عزیزم
یادت نره ساعت ۱۰ صبح منتظرتم)
جوابی ندادم و بعد تعویض لباسهام رفتم بیرون
قرار بود امروز عمو اینا بیان خونمون
بعد اونروزی که همه فهمیده بودن من حجاب دارم یه جوری شده بود رفتارشون
اهمیتی ندادم و رفتم توی آشپزخونه تا ببینم چه خبره
ننه جون(سر خدمتکار و دایه فرشته):داشت به بقیه میگفت که چیکار کنن
با دیدن من دستاشو باز کرد که خودمو پرت کردم توی بغلش
من:دلم برات تنگ شده بود ننه جون
کجا بودی این همه وقت؟
خنده شیرینی کرد و گفت
ننه جون:روستا عزیزم
بچه هام از تهران اومده بودن دیدنم
لپ شو بوسیدم و از دستش کشیدم تا با من بشینه روی صندلی
من:خوب کردی
ننه جون:خوبی؟انگار حالت خوب نیس
من با غم:بابا اینبارم نزاشت کارم بگیره
ننه جون:میدونی دیگه حرفش چیه
اما میدونم آخرش تو پیروزی
دستشو بوسیدم
#رمان_مأوا
#پارت_پنجم
میخواستم بگم بهش که از موسسه زنگ زدن
اما منصرف شدم
من:چرا میان شب عمو اینا خونمون؟
دوباره باید نیش و کنایه های زنعمو رو تحمل کنم
ننه جون به آرومی:تو نشنیده بگیر
پاشو پاشو برو آماده شو که یکم دیگه میان
من بی حوصله:آماده ام
میرم یکم توی حیاط
ننه جون:باشه گلم
بلند شدمو رفتم توی حیاط
...........
بعد بستن شالم و مرتب کردن عبا
از خونه زدم بیرون
خیلی کنجکاو بودم بدونم چیکار داره باهام
به اون کافه ای که گفته بود رفتم
باید از کجا میشناختم الان؟
در کمال تعجب با اشاره یه دختر جوان هم سن و سال خودم به طرفش رفتم
سلامی دادم و نشستم
خانم رستگار:خوبی عزیزم؟
من:ممنونم شما خوبین؟
جانم چیکار داشتین؟
لبخندی زد و گفت
خانم رستگار:انگار خیلی عجله داری ها
اول یه چیزی سفارش بده بعد
لبخندی با خجالت به خودم زدم و یه قهوه سفارش دادم
اما دل تو دلم نبود که بدونم چی قراره بهم بگه و چیکار داره
#رمان_مأوا
#پارت_ششم
بالاخره بعد ۵ دقیقه سکوت سنگین به حرف اومد
خانم رستگار:همونطور که پشت گوشی عرض کردم خیلی ناراحت شدم که شما وارد تیم ما نشدین
اما بعد یه فکری به سرم زد و خواستم شما هم با ما باشید
من با تعجب:چه فکری؟
خانم رستگار:واقعیتش
من خودم یه موسسه جدید تاسیس کردم و نیاز به مربی دارم
و چه کسی بهتر از شما
و اینم بگم من با حرف کسی مربی هام رو انتخاب نمیکنم
اگر شما هم قبول کنید
بریم موسسه رو از نزدیک ببینید و تصمیمتون رو خوب بگیرید
خوشحال شدم از پیشنهادش
من:البته
موسسه کجاست؟
خانم رستگار:دو کوچه اونورتر از موسسه قبلی
من راستش به آدم هایی مثل شما توی مرکز نیاز دارم
و خوشحال میشم که ببینمتون اونجا
خوشحال بودم و داشتم ذوق مرگ میشدم
و حتی یه درصد هم فکر نکردم که شاید تله باشه و ایکاش هیچوقت پامو نمیذاشتم توی اون موسسه لعنتی
بعد حساب کردن با هم زدیم بیرون
به پیشنهاد من با ماشین من رفتیم اونجا
توی راه از کارش و هدفش حرف میزد و منم ذوق مرگ
خیلی قشنگ بود موسسه
بدون معطلی قبول کردم و قرار شد بعد دو روز شروع کنم
خیلی خوشحال بودم که قراره بالاخره به آرزوم برسم و شاگرد های خودمو داشته باشم
اما دریغ از یکم شک...
کاش پام میشکست و هیچوقت به اون قرار نمیرفتم و هیچوقت پیشنهادشو قبول نمیکردم ....
ادامه دارد...
به نظرتون چه اتفاقی قراره براش بیوفته که اینقدر پشیمون میشه بعدش؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/4798000
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_مأوا #پارت_ششم بالاخره بعد ۵ دقیقه سکوت سنگین به حرف اومد خانم رستگار:همونطور که پشت گوشی
اصلا دوست دارید رمان جدید رو؟
منتظر باشید پارت های قشنگش تو راهه
هدایت شده از نــاشــMaavaــنــاس
سلام خوبی؟ من تازه اومدم یه سوال رمان راجب استاد شاکرنژاد هست؟
___
سلام عزیزم ممنون تو خوبی
نه عزیزم ربطی به اساتید نداره رمان