_ ✨️🌸
برنامه ی کاشف الکرب وقتی سید مجری اش بود اصلا یه حس دیگه ای داشت💕❤️🔥
♡مَنِـــــــــ اُو♡
_ غمت سنگینتر از تاب من است و چارهای هم نیست🖤😭 _
_
بهم نگید آروم بشم ،،،
نفس نمیخوام بکشم 💔😔
_
شهید محسن حججی (۱۳۷۰ - ۱۳۹۶)
چرا او را میشناسیم؟
شهید حججی از مدافعان حرم بود که در مرداد ماه ۱۳۹۶ در منطقه مرزی بین سوریه و عراق، به اسارت گروه تروریستی داعش درآمد و دو روز بعد به شهادت رسید. انتشار تصاویری از لحظات اسارت او که با چهرهای آرام و مقتدر در برابر تروریستها ایستاده بود، موجی از احساسات و تحسین را در میان مردم ایران و حتی جهان برانگیخت.
ویژگیهای بارز او:
بصیرت و اخلاص: او تنها یک نیروی نظامی نبود؛ بلکه در فعالیتهای فرهنگی و جهادی در مناطق محروم کشور (مانند استانهای اصفهان و چهارمحال و بختیاری) بسیار فعال بود.خانوادهدوستی و تعهد: او جوانی بود که علاوه بر دغدغههای عقیدتی، به زندگی شخصی و تربیت فرزند خردسالش (علی) توجه ویژهای داشت و نامهها و یادداشتهای باقیمانده از او، عمقِ پیوند عاطفی و در عین حال اراده استوارش را نشان میدهد.
سیمای آرام در اسارت: آنچه باعث شد تصویر او در حافظه تاریخی ثبت شود، «نگاه» او در لحظه اسارت بود؛ نگاهی که در آن هیچ نشانی از ترس نبود و همین آرامشِ مقتدرانه، الهامبخش بسیاری شد.
یک جمله به یادگار مانده از او:
او در نامهای به فرزندش نوشته بود:
«پسر عزیزم! سعی کن همیشه در زندگیات، راهی را انتخاب کنی که در آنرضایت خداوند باشد، نه رضایت مردم…»
بیوگرافی شهید حججی 🖤
#شهیدشناسی
از این به بعد هر چند وقت یکبار شهید شناسی داریم 🥲
امیدوارم خوشتون بیاد و اگر حاجتی دارید از این شهیدان والا مقام بگیرید ... ✨️❤️🩹
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_مأوا #پارت_نهم داشتم سوار ماشین میشدم که صدای گوشیم بلند شد از ایران بود تماس اگه چیز مه
#رمان_مأوا
#پارت_دهم
طول راه هیچکدوم چیزی نگفتند و این من و بیشتر میترساند
وقتی رسیدیم خواستم جیم بشم تو اتاقم که با داد بابا میخکوب شدم
بابا:حالا دیگه روی حرف من حرف میزنی و خودسر کاری میکنی؟
لرزش بدنم شدید بود از ترس
بابا:لال شدی؟
مگه بهت نگفته بودم حق نداری کار کنی؟
لعنتی تا کی میخوای آبروی من و ببری؟
چشمام پر اشک شد
من داشتم آبروشون و میبردم؟
اونم با حجابم و درس دادن قرآن؟
خواستم حرفی بزنم که با سیلی داداش زیر گوشم بغضم ترکید
داداش با خشم:میدونی برای چی گرفته بودنت؟
چیزی نگفتم که داد زد
داداش:با توام
میدونییییی؟
من با صدای لرزونم:نه
بابا با تمسخر:هه
خود سر و بدون اجازه بخوای کاری کنی آخرش میشه این
مامان:چیشده آخه یکی بگه اینجا چخبره؟
بابا با داد:دخترت بدون اجازه من رفته توی یکی از موسسه ها مشغول به کار شده
اونم نه موسسه معمولی
داداش با پوزخند:جایی که هزار تا بچه رو از زیر زمینش آوردن بیرون
درحالی که داشتن اونجا قاچاق انسان و اعضای بدن میکردن به اسم دین
با شنیدن حرفش دنیا دور سرم چرخید