هدایت شده از "حـــٰامینگـرافــ✨ــی"
تازه منتشر شده از پشت صحنهی محفل ستارهها🤍
-ارسالی از رفقای خوبم
@hamingraphy
هدایت شده از 𝐌𝐚𝐡𝐟𝐞𝐥 𝐥𝐢𝐟𝐞𓍯
نصف شبی یکم اکلیلی شیم😭✨🤌🏻
برادران شاکرنژاد و باباشون💘
@mahfel_life
فور✓
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_مأوا #پارت_دوازدهم (از زبان فرشته) زانوهامو بغل کردم و شروع کردم به اشک ریختن خدای من با
#رمان_مأوا
#پارت_سیزدهم
بعد جمع کردن چمدانم؛بی میل سوار ماشین شدم
بابا که اصلا نگاهم نکرد
با مامان خداحافظی کردم و ماشین به راه افتاد
بعد چند ساعت تو راه بودن رسیدیم و خسته زنگ در عمه رو زدم
خدمتکار در و باز کرد و خوش آمدی گفت
عمه با اکراه خوش آمد گفت و بغلم کرد
بارها شده بود به روی خودم گفته بود که ما فقط بچه پسر دوست داریم و دختر برامون اهمیتی نداره
وارد اتاق مهمان شدم
خدا میدونه چطوری باید دوام میآوردم توی این خونه با این رفتار عمه
(از زبان آرش)
عصبی مشتی به در کوبیدم
من با داد:یعنی چی که اون دختر نتونستین پیدا کنین؟
..:اقا بخدا
قبل اینکه ما بفهمیم کی به کیه آزاد شده و رفته
خودش هم اون تازه اومده بود تو موسسه و از هیچی خبر نداشته
من:خفه شو
باید اون دختر و برام پیدا کنید
برام مهم نیس که از چیزی خبر داشته یا نه
من اون دختر و میخوامممم
...:باشه آقا
میارمش پیشتون
با حرص از اتاق زدم بیرون
از چیزی هم خبر نداشته باشه بازم توی موسسه من بوده
من میدونم چیکارش کنم
اونو نیاز دارم من
#رمان_مأوا
#پارت_چهاردهم
عکسشو برام به همراه مشخصاتش فرستاده بودن
فرشته شادمهر
دختر یوسف شادمهر؛تاجر بزرگ اصفهان
خوشگل بود
(از زبان فرشته)
روی تخت دراز کشیدم
فکر اینکه قرار بود من ندونسته وارد یه باند بزرگ خلافکار بشم اذیتم میکرد
گوشیمو برداشتم و وارد فضای مجازی شدم
باید یه سرگرمی برای خودم پیدا میکردم وگرنه اینجا میپوکیدم
یه بازی نصب کردم و شروع کردم به بازی کردن
با اومدن پیامک به گوشیم بی حوصله بازش کردم
پیامک(فکر نکن تونستی قصر در بری از این قضیه خانم کوچولو
اول و آخرش میارمت پیش خودم)
ترس برم داشت از پیامک
کی بود؟
چرا این پیامک و برام فرستاده بود؟
منظورش چی بود؟
بلند شدمو وارد بالکن شدم
روبروی خونه عمه اینا یه خونه بود که یه مرد جوونی داشت توی بالکن سیگار میکشید
نمیدونم چرا از ادم های سیگاری بدم میومد