eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
177 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
554 ویدیو
23 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"هر دم، گوهری از عمر، در صدفِ زمان می‌افتد و گم می‌شود، بی‌آنکه بیدار دارد" https://eitaa.com/bisaheldel
"خنده‌ات دسته‌گلِ تازهٔ هر روز من است؛ تو بخند… تا نفسِ خستهٔ من جان بگیرد" https://eitaa.com/bisaheldel
"او به پنجره‌یِ خانه‌یِ قدیمی‌شان نگاه کرد؛ پنجره‌ای که روزگاری، تمامِ دنیایِ او از آنجا آغاز می‌شد؛ از آنجا عشقش را می‌دید، از آنجا خنده‌هایش را می‌شنید، و از آنجا تمامِ آرزوهایش را به آسمان می‌فرستاد؛ و اکنون، تنها دیوارِ سردِ خاطرات بود که آنجا را پوشانده بود" https://eitaa.com/bisaheldel
"هر که نیکوست به دل، چهرهٔ او نور دهد هر که بدخوست، به رخسارهٔ خود پرده نهد" https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
...
"ای که از چشم تو آغاز جهان می‌ریزد؛ بی‌تو حتی نفسِ باد، غم‌آلود ورزد" https://eitaa.com/bisaheldel
"ما بهش میگیم نشخوار فکری خارجیا میگن: '
overthink
' ولی عبدالوهاب الرفاعی میگه: در سرم جنگ های زیادی ست و تنها کشته اش منم.." https://eitaa.com/bisaheldel
"آسمان، مخملِ شب، با نگینِ اختران زمین، جامه‌یِ خواب، در سکوتِ بی‌کران. باد، لالاییِ کوه، در نواحیِ دوردست و شبنم، اشکِ شوقِ گل، بر گونه‌یِ باغبان" https://eitaa.com/bisaheldel
"جهان بزرگ است و نام من کوچک… ولی اگر یک‌بار دلِ بی‌حوصله‌ات خودش خواست کسی را یاد کند، همان منم که هیچ‌وقت به زبان نیاوردی" https://eitaa.com/bisaheldel
"صبور باش، کز این غصه ‌ها نترسی وز این جهان پر از درد، عاقبت نرنجی" https://eitaa.com/bisaheldel
"حقیقت تلخ است، اما شیرین تر از هر دروغ" https://eitaa.com/bisaheldel
زانوهام طاقت وزنمو نداشتن؛نتونستم تحمل کنم و روی زانوهام افتادم هیچکدوم از حرکت هام دست خودم نبود؛این حقیقت بدجور سنگین بود نمیتونستم باور کنم؛بدنم مثل بید میلرزید بهش نگاه کردم؛اشکهام باعث میشدن تار ببینم چهره اشو یعنی الان اون برادر من بود؟ با نگرانی دستمو گرفت و گفت:خوبی؟چیشدی یهو؟ دلم میخواست بغلش کنم و بهش بگم من همون دختر کوچولویی هستم که داشتی راجبش حرف میزدی ولی یه لحظه ازش بدم اومد دستمو از توی دستش کشیدم بیرون؛اگه دنبالم میگشتن و من و پیدا میکردن الان من توی این وضعیت نبودم به سختی بلند شدم؛با تعجب داشت به حرکاتم نگاه می‌کرد اشکهام و پاک کردم امیرعلی:چیشدی؟با توام؛کَری؟ فقط تونستم یه کلمه بگم میخوام تنها باشم؛وارد اتاقی که گذاشته بودنم شدم و پشت در نشستم چشمامو بستم و وارد خاطراتم شدم گذشته: [ناراحت وارد اتاق شدم و زدم زیر گریه؛چرا بابا داشت با من این کارو میکرد؟ مگه من دخترش نبودم؟چطور یه پدر میتونست دخترشو به خطر بندازه؟! در باز شد و داداش علی اومد تو اتاق؛خودمو تو آغوشش انداختم داداش علی:هیس؛آروم باش خوشگلم،چیزی نیس من با گریه:داداش بابا چطور میتونه از من بخواد من یه آدم بکشم؟ منی که تا حالا خودم و از این کثافت کاری های بابا و سعید دور نگه داشتم؟ چطور یه پدر میتونه دختر خودشو توی خطر بندازه؟با دختر خودش همچین کاری بکنه؟ داداش علی:بشین باید برات یه چیزی و بگم؛دیگه وقتش رسیده بفهمی اینو من با تعجب:چی؟ داداش:میدونم اینایی که قراره بشنوی خیلی برات سخته و قابل باور نیست اما حقیقتِ ... مردد بود توی گفتن؛استرس گرفته بودم داداش:تو دختر واقعی شیخ نیستی دلارام من با خنده:چی؟درسته مجبورم میکنه به کارهایی که دوست ندارم ولی دیگه دلیل نمیشه که بگم اون پدرم نیست داداش با جدیت:میدونم باورش برات سخته؛من تا حالا بهت دروغ گفتم؟ تو دختر واقعیش نیستی؛اصلا بابا و سعید تو رو بخاطر این روز آوردن توی این خونه و بزرگت کردن داشتم دیوونه میشدم؛این امکان نداشت؛من دختر بابام نبودم؟ هضم این حقیقت برام خیلی سخت بود] .........