eitaa logo
🪖بیسیمچی🪖
1.8هزار دنبال‌کننده
15.8هزار عکس
11.6هزار ویدیو
44 فایل
بیسیمچی سربازان جبهه سایبری پایگاه معراج https://eitaa.com/bisimchi00 با دعوت دوستان خود به بیسیمچی مطالب سیاسی روز را در اختیارشان قرار میدهید دراین یارگیری سیاسی -شهدایی سهیم باشیم اجرتون با شهدا ارتباط با خادم کانال: @Be_donbal_aseman315
مشاهده در ایتا
دانلود
مصطفای من عزیز دلِ مادر هم ز يكديگر جدا افتاده و هم با هميم... چهار سال به وقت وصل تو به معشوقت... و ماندن غم هجرانت برای مادرِ بیچاره ات در این دنیای پوچ.... بیا و مادر رو با خودت ببر...
35.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از کانادا تا بهشت زهرا روایت پلیس شهــــید مصطفی علیدادی که از آن سمت مرزها هم زائر دارد
1.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در مکتب حسین و زینب عاشق شها‌دت می شویم و‌نمی بینیم جز زیبایی
4.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصطفای شیرینم همه ی امیدم 💞💞💞💞💞💞💞💞 ساعت ۴ صبح ۱۰ رمضان وقت سحر جمعه عزم به دنیا آمدن کرد و... ساعت ۸ صبح به وقت ساعت امام رئوف علیه السلام در بیمارستان مفرح به دنیا آمد و زمینی شد... وزنش ۲کیلو ۲۰۰ گرم چشمانی آبی به رنگ آسمان لبهایی قرمز و به شیرینی قند...💙🍃 مصطفای آسمانی ام تولدت هزاران بار مبارک....
🪖بیسیمچی🪖
مصطفای شیرینم همه ی امیدم 💞💞💞💞💞💞💞💞 ساعت ۴ صبح ۱۰ رمضان وقت سحر جمعه عزم به دنیا آمدن کرد و... ساعت
دلنوشته مادر شهید 👇👇 با آمدنش، لقبی به القاب قبلی‌ام اضافه شد؛ اگر تا قبل از آمدنش "عروس کوچولو" بودم حالا شده‌بودم: " مامان کوچولو"! پرستارها اینطور صدایم می‌کردند. پانزده سالگی به چشم خیلی‌ها، سن کمی است برای مادری کردن. راستش به چشم خودم هم زود بود، آن هم در شهر غریب. گاهی فکر می‌کنم مصطفای چشم‌آبی کوچکم شاید یک نشانه بود که در ماه عزیز خدا بر من نازل شد تا بگوید پشتت به رحمتِ خدا گرم باشد، مامان کوچولو! و الّا این همه ماه، چرا عدل باید در ماه مهمانی خدا به دنیا می‌آمد و مرا تا ابد سر سفره‌ی پربرکت این مهمانی می‌نشاند؟ مگر می‌شد مصطفی را دید و یادِ ماه مهمانی خدا نیفتاد؟! شاید این خصلت را که دوست داشت همه مهمان سفره‌‌ زندگی‌اش باشند، از همین ماه به ارث برده بود... ۱۰ رمضان هر سال برایم دفترچه خاطراتی است که ورق می‌خورد و می‌رسد به زمینی شدن مصطفای شهیدم... تولدت مبارک، پسر شاهدم!
زیارت نامہ شهـــــــــدا🌹 به نیت اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ،اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ، فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم .♥️
سَر و سِرّ 🍀 و امام جواد علیه السلام🍀 قسمت اول: "حیا" همیشه پشتِ چشم‌هایش، لانه داشت؛ مستقیم توی چشم‌های من و پدرش نگاه نمی‌کرد. غروب یکی از روزها از محل کارش که برگشت، اول خستگی را پشت در تکاند بعد با همان حیای پشت پلکهایش، آمد و کنارم نشست و سوالش را مثل سفره‌ای کوچک و جمع و جور، جلویم پهن کرد: مامان، امام جواد چند ساله بودن که ازدواج کردن؟ زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم: گمانم ۱۹ ساله‌شون بود. تای سفره‌‌ی سوالش را یک لا، بازتر کرد: الان من چند سال دارم مامان؟ _ ۱۹ سال، مامان جان! لپ‌هایش گل انداخت و من دوزاری‌ام افتاد که این پسر قصد ازدواج دارد. کیلو کیلو قند توی دلم آب شد؛ یعنی پسرم آنقدر بزرگ شده که دارد برای آینده‌اش تصمیم می‌گیرد؟! رفتم سراغ قرآن تا ببینم چه کار کنیم؟ نیت کردم و صفحه را باز کردم؛ سوره‌ی نور داشت نورافشانی می‌کرد و این آیه‌ که تشویق به ازدواج می‌کند لای آیه‌ها می‌درخشید: " وَأَنكِحُوا الأَيامىٰ مِنكُم وَالصّالِحينَ مِن عِبادِكُم وَإِمائِكُم ۚ إِن يَكونوا فُقَراءَ يُغنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ ۗ وَاللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ" دیگر خاطرم جمع شد که باید دست به کار شد. 🕊 『 @mostafa_alidadi ...🌱♥️』
شهیدی که به اذعان دوست و آشنا رقیه ای بود و جانش حضرت رقیه بود. 🌱شهید مصطفی علیدادی را می گویم. با توسل به آن شهید و ختم ۳۱۵ صلوات و هدیه به بنت الحسین سلام الله علیها ان شاءالله باذن الله حاجت روا میشوید.