امسال؟
امسالی که تا چهار روز دیگه میشه پارسال و هر روز بیشتر ازش دور میشیم
سعی کردم با جمله ها و توصیفات کوتاه امسالم رو بنویسم
مینوشتم و ورق میزدم ، سالی بود که خاطرات کمی داشت اما تفاوت های زیاد
~•MOON[]ماه•~
امسال؟ امسالی که تا چهار روز دیگه میشه پارسال و هر روز بیشتر ازش دور میشیم سعی کردم با جمله ها و توص
خلاصه تمام صفحاتم این بود:
"امسال کمترین جنگ رو با خودم ، و بیشترین تنفر رو نسبت به همه داشتم"
همینقدر کافی بود که دیگه به نوشتن ادامه ندم
من و آن اتاق کوچک پر وسیله...
همان اتاقی که تمام زندگی من را دیده است
همان اتاقی که از دنیا به انجا پناه میبرم
شاید اتاق سردی باشد ، شاید انچنان برای دیگران زیبا نباشد
اما از بودن کنار انسان ها بهتر است
هرکسی را همراه خود به انجا نمیبرم ، اگر میدانی کجا را میگویم ؛ پس حتما تو بخش بزرگی از دنیای کوچک من در انتهای ان اتاق هستی.
هیچی فقط...
فقط خواستم بگم که...
خب چیزه...
من ، من سعیمو کردم ولی این بار هم...نشد
اما امسال...
امسالی که کمتر از بیست و چهار ساعت ازش مونده
همین سالی که متوجه نشدم چقدر زود گذشت ، بهم چیزایی از خودم ، خود خود من رو نشون داد که هیچوقت نمیدونستم و حتی فکر نمیکردم که وجود داشته باشه
اینکه میتونم چقدر خوشحال باشم ، چقدر بد باشم ، چقدر تاثیرگذار باشم ، چقدر خسته باشم ، چقدر دوست داشته بشم ، چقدر ناراحت باشم ، چقدر بتونم یه نفر رو دوست داشته باشم ، و چقدر میتونم از یه نفر تنفر داشته باشم ، چقدر...
حقیقتش بیشتراینارو برای اولین بار تجربه کردم واون چنتایی که قبلا حس کرده بودم ، امسال با حجم بیشتری از اون حس مواجه شدم
نمیتونم فقط بخاطر بخشی از نیمه ی دوم سال بگم سال بدی بود ، ولی حداقل میتونم بگم هنوز با وجود تمام اتفاقاتی که افتاد زندم و هنوزم بخاطر چیزای کوچیک که برای خیلی ها بی ارزشه خوشحال میشم
فردا و فرداهای بعد رو نمیدونم ولی الان نمیخوام به بیشتر روزهای اون سیصد و شصت و چهار روز قبل برگردم و نمیخوام که برام تکرار بشه
ولی یه روزهاییش هست که تا همیشه تو ذهنم میمونه و تو خاطرم حک میشه...