🗣: Nature is written in
mathematical language.
لطفاً « اذن به یک لحظه نگاهم بده »
و اگر نه که « ما را کسی نخواست، تو هم گر نخواستی در گوشمان بگو که بمیریم گوشهای. »
*/ هفتم، بازگشت به خانه.
نمیدانم چند دقیقه یا چندساعت در آن عالم سِیر کردم که با حس سایهای، آرام لای پلکهایم را باز کردم و سرم را بالا آوردم.
دردی خفیف در گردنم پیچید که با دیدنش، به هوش آمده و نشسته بر روی تخت، فراموشم شد.
_ چیزی میخوای؟
شتاب زده این را به زبان آوردم و او تنها ماسکش را از روی صورتش برداشت، سرفه کوتاهی کرد و همان طور خیره نگاهم کرد.
از جا بلند شدم و قدمی به سویش برداشتم.
_ میخوای پرستارو صدا بزنم؟
سرش را به طرفین تکان داد و دست هایش آرام از هم فاصله گرفتند، سعی در تجزیه تحلیل خواستهاش داشتم که دست هایش به سمتم کشیده شدند و دور گردنم حلقه بستند.
با این حرکتش، ناچار کمی به جلو خم شدم و با نیم قدمی فاصله اندک بینمان را پر کردم.
چه کار داشت میکرد؟
با احتیاط، طوری که انگار ظریف ترین شیء باارزش دنیا باشد، دست هایم را روی گودی کمرش پناه دادم.
- مرسی..
صدایش خشدار، گرفته و هنوز همراه با آرامشی بود که جان من محتاجش بود.
با شنیدن نجوایش ناخودآگاه گره دست هایم را محکم تر کردم و سرم را به شانهاش چسباندم.
_ بابت چی تشکر میکنی؟
یک دستش دور گردنم محکم شد و دست دیگر، روی موهایم نوازش وار به حرکت درآمد.
- نجاتم دادی.
خواستم بگویم نمیدانی ناجیِ اصلی کیست.
ناجیِ اصلی، اینجا، با معصومیت بچگانهاش مرا در بَر گرفته و زمزمههایش کنار گوشم مانند جان در رگهایم تزریق میشوند.
خواستم بگویم ناجیِ اصلی کسی است که صدای نفسهایش را میشنوم، کسی که برای شنیدن همین صدا جانم را نذرش کردم، کسی که تمام بودن من است حتی اگر خودش بودنم را نخواهد.
اما تنها لبخندی زدم که در انحنای شانه و گردنش مخفی شد و از نگاهش دور ماند.
موسیقیشب.
*/ هفتم، بازگشت به خانه. نمیدانم چند دقیقه یا چندساعت در آن عالم سِیر کردم که با حس سایهای، آرام
همیشه یادت بمونه کجاست خونه.
هدایت شده از علیولیالله
منم بندۀ اهل بیت نبی
ستایندۀ خاک پای وصی
بر این زادم و هم بر این بگذرم
یقین دان که خاک پیِ حیدرم
@alaviaaat | جناب فردوسی