eitaa logo
موسیقی‌شب.
172 دنبال‌کننده
637 عکس
116 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. (من یقین دانستم، پشت دریاها شهری‌ست.) / https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
- نحل/۱۳ : و نیز آنچه را که در زمین به رنگ‌های گوناگون برای شما آفرید.
*/ هفتم، بازگشت به خانه. نمی‌دانم چند دقیقه یا چندساعت در آن عالم سِیر کردم که با حس سایه‌ای، آرام لای پلک‌هایم را باز کردم و سرم را بالا آوردم. دردی خفیف در گردنم پیچید که با دیدنش، به هوش آمده و نشسته بر روی تخت، فراموشم شد. _ چیزی میخوای؟ شتاب زده این را به زبان آوردم و او تنها ماسکش را از روی صورتش برداشت، سرفه کوتاهی کرد و همان طور خیره نگاهم کرد. از جا بلند شدم و قدمی به سویش برداشتم. _ میخوای پرستارو صدا بزنم؟ سرش را به طرفین تکان داد و دست هایش آرام از هم فاصله گرفتند، سعی در تجزیه تحلیل خواسته‌اش داشتم که دست هایش به سمتم کشیده شدند و دور گردنم حلقه بستند. با این حرکتش، ناچار کمی به جلو خم شدم و با نیم قدمی فاصله اندک بینمان را پر کردم. چه کار داشت می‌کرد؟ با احتیاط، طوری که انگار ظریف ترین شی‌ء باارزش دنیا باشد، دست هایم را روی گودی کمرش پناه دادم. - مرسی.. صدایش خش‌دار، گرفته و هنوز همراه با آرامشی بود که جان من محتاجش بود. با شنیدن نجوایش ناخودآگاه گره دست هایم را محکم تر کردم و سرم را به شانه‌اش چسباندم. _ بابت چی تشکر میکنی؟ یک دستش دور گردنم محکم شد و دست دیگر، روی موهایم نوازش وار به حرکت درآمد. - نجاتم دادی. خواستم بگویم نمی‌دانی ناجیِ اصلی کیست. ناجیِ اصلی، اینجا، با معصومیت بچگانه‌اش مرا در بَر گرفته و زمزمه‌هایش کنار گوشم مانند جان در رگ‌هایم تزریق می‌شوند. خواستم بگویم ناجیِ اصلی کسی است که صدای نفس‌هایش را می‌شنوم، کسی که برای شنیدن همین صدا جانم را نذرش کردم، کسی که تمام بودن من است حتی اگر خودش بودنم را نخواهد. اما تنها لبخندی زدم که در انحنای شانه و گردنش مخفی شد و از نگاهش دور ماند.
هدایت شده از علی‌ولی‌الله
منم بندۀ اهل بیت نبی ستایندۀ خاک پای وصی بر این زادم و هم بر این بگذرم یقین دان که خاک پیِ حیدرم @alaviaaat | جناب فردوسی
هدایت شده از 𝗂𝗌𝗌𝗎𝖾.
,, 𝗃𝗈𝗂𝗇 𝗎𝗌 ? @issuee
یک دم به ما نظر بکند ماه می‌شویم، گرچه گدا ولی به خدا شاه می‌شویم.
موسیقی‌شب.
نشستم رو پله‌ها. آسانسور بسته شد، خالی برگشت پایین. سمت راستمو نگاه کردم، هیچکس تو راهرو نبود، چراغ
ستاره. ستاره قطبی، ستاره قنطورس، ستاره آلفای شکارچی، ستاره سهیل، ستاره شباهنگ. ستاره می‌کشم و ستاره‌های توی شیشه کوچیک روی میز، به حرکت دستام خیره میشن. ماژیک بنفش، صورتی، سبز، خاکستری. دستام یکم رنگی شدن، در ماژیک بعدی رو برمی‌دارم. « ستاره مشکی نمی‌کشی؟ » با غیظ ماژیک خاکستری رو روی جعبه می‌کوبم و با چشمام دنبال طیف موردنظرم از آبی می‌گردم. نمی‌بینمش اما حس می‌کنم که به شیشهٔ متصل به دیوار که حالا هزار رنگ ستاره داره خیره شده، چرا همیشه و همه‌جا هست؟ « جوابمو نمیدی؟ » پشتم می‌ایسته، از روی شونه‌م خم می‌شه و به جعبه ماژیکای روی میز نگاه می‌کنه. قبل اینکه دستشو جلو بیاره آبی موردنظرمو پیدا می‌کنم. « همیشه مزاحم کار بقیه میشی؟ » لبخند میزنه، در ماژیک رو باز می‌کنم و آرزو می‌کنم که کاش می‌شد لبخندشو نبینم. « همیشه مزاحم کار تو می‌شم. » از حرص می‌خندم و به نگاه جستجوگرش اعتنایی نمی‌کنم، خطوط آبیِ رو شیشه یکم آروم‌ترم می‌کنه تا اینکه دوباره صداش رو کنار گوشم می‌شنوم. « تو چرا ماژیک مشکی نداری؟ » اخم ریزش رو از زیرچشم می‌بینم، می‌بینم که منتظر جوابمه اما فقط شونه‌ای بالا میندازم و بزرگ ترین ستاره‌ام رو وسط شیشه می‌کشم. دوباره می‌خواد لب به اعتراض باز کنه اما با دیدن حرکت دستم متوقف می‌شه، می‌تونم تمرکز تو چشم‌هاش رو حتی بدون دیدنش احساس کنم. نمی‌دونم چندثانیه، یا چنددقیقه. با خط مرتب و خوانا، زیر ستاره بزرگم اسمش رو می‌نویسم و خیره بهش، در ماژیک رو می‌بندم. « اون ستاره توعه؟ » ماژیک رو تو دستم فشار می‌دم، کف دستم خط میوفته و من باز هم نگاهمو از روی ستاره برنمی‌دارم. دست دیگه‌ام رو تو جیب سویشرتم فرو می‌برم و جلوی نگاه خیره‌اش، ماژیک مشکی‌ای که با همه ماژیکای روی میز متفاوته رو بیرون میارم. بدون هیچ تغییری تو حالت صورتم، دستم رو جلو می‌برم و آخرین ستاره رو، که کمی کوچک‌تر از ستاره خودمه، به رنگ مشکی می‌کِشم. « و این ستاره توعه! »
یه فاتحه لطف کنید..
seni nerden gördüm, nerdan sevdim, nerden tanıdım ben ?