eitaa logo
موسیقی‌شب.
173 دنبال‌کننده
637 عکس
116 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. (من یقین دانستم، پشت دریاها شهری‌ست.) / https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از غینِ غم
همه‌تان بروید و بمیرید. برایم علی می‌ماند و اولادش.
از یه جایی به بعد فقط مسخ معنیش شده بودم.
هدایت شده از -𝙦𝙪𝙞𝙚𝙩𝙣𝙞𝙜𝙝𝙩-
- مودمو خلاصه کنم میشه Agust D مود تر از مود☝️🏻.
موسیقی‌شب.
ستاره. ستاره قطبی، ستاره قنطورس، ستاره آلفای شکارچی، ستاره سهیل، ستاره شباهنگ. ستاره می‌کشم و ستاره
امواج دریا خودشان را به ساحل می‌کوبیدند. گرگ و میشِ دم صبح خرداد خنک بود و مرا برای ثانیه‌ای از جهنم درونم بیرون می‌کشید. درونم جهنم بود، سوزان، تب‌دار، مخروبه. بی‌گناه و گناهکار را در قلبم می‌سوزاند و خاکسترشان را نگاهم در دریا می‌ریخت. « چرا نخوابیدی؟» مثل همیشه. بی‌مقدمه، خوفناک. خواستم برایش بگویم چرا، ولی اگر قصدم این می‌بود باید برایش دلیل یک، دو، سه، چهار.. ببخشید، انگشت‌هایم تمام شدند، باید برایش دلیل این همه شب نخوابیدن را هم توضیح می‌دادم، در خود جمع شدم و تنها جوابی که او را از پرسیدن دوباره بازمی‌داشت به زبان آوردم: «خوابم نبرد.» فکر کردم احتمالاً می‌رود، شاید هم همان‌جا بنشیند کنارم تا وقتی که از رو بروم و همراهش برگردم. هیچ‌کدام نبود، از کنارم گذشت و کف پاهایش شن های خیس ساحل را لمس کردند. « خودم همه رو می‌دونم.» این را گفت و جلوتر رفت، آب از ساق پاهایش رد شد. تعجب نکردم، نپرسیدم چه چیزهایی را، نپرسیدم چطور؟ همه چیز را همیشه می‌فهمید، دوثانیه خیره شدن در نگاهم کافی بود و بعد همه چیز را از روی روحِ پریشانم می‌خواند. « چرا انقدر میترسی؟» تقریباً داد زد چون حالا دورتر شده بود. دریا موج داشت، خشم داشت، کینه داشت. خواستم داد بزنم بگویم از اینکه دو قدم جلوتر بروی و دریا تو را در خشمش ببلعد، ولی هیچ چیز نگفتم. خودش عقل داشت، نداشت؟ می‌دانست نباید با دریا درافتاد. همان طور زل زدم به انتهایِ نامعلوم دریا، حتی او را هم نگاه نکردم، گاهی در زاویهٔ دیدم بود و گاهی ناپدید می‌شد. « نمی‌شنوی که جوابمو نمیدی؟» جا خوردم، درست جلویم، زانوهایش را در شن خیس فرو برده بود و نگاهش جانم را می‌دَرید. « چی گفتی؟» « گفتم چرا انقدر میترسی؟» عین احمق‌ها نگاهش کردم، حرف‌هایش یا مفهوم نداشتند یا در مغز من، در آن لحظه، گنجانده نمی‌شدند. « من از هیچی نمیترسم. » « میترسی مثل من نشی؟» نگاهم لرزید، خودم را نباختم. دست هایم را در هم قفل کردم. « وقتی باید بترسم که نتونم بشم.» « فکر میکنی میتونی بشی؟» مکالمهٔ دیوانه وار سحرگاه. « نه، فکر نمی‌کنم.» در لحنم تغییری ایجاد نشده بود، حتی خودم را هم نقض می‌کردم. خودم و وجود و معنایم را. معنایِ من در شبیه او بودن خلاصه نمی‌شد. « چرا؟ مگه همه ازت اینو نمیخوان؟ » کفرم را داشت درمی‌آورد، نفرت زیرپوستم می‌دوید و باعث می‌شد دریا را یک رنگ دیگر ببینم. رنگ خشمم، رنگ نفرت پایان نیافته‌ام. « حتی خودتم ازم اینو میخوای.» « ایرادش چیه؟» بازیِ روانی، یا همچین چیزی بود؟ می‌دانستم حرف هایش از ته دل نیست، مقصودش چیز دیگری بود. « ایرادش اینه که هیچکس واقعاً منو تو رو مقایسه نمی‌کنه، همه فقط منو شبیه تو می‌خوان. هیچکس نمی‌بینه تو چندسال ازم بزرگتری، چقدر سختی کشیدی و چه بلاهایی سرت اومد، هیچکس حتی نمی‌بینه من کجام، تو چه شرایطیم، چه بلایی سرم اومده. همه فقط یه تصویر از تو توی ذهنشون دارن و تصویر من..» با همین چند جمله هم از عصبانیت لرزی به جانم افتاد، ادامه ندادم. نگاهش نکردم، نمی‌خواستم ببینم چطور نگاهم می‌کند. اصلاً لعنت به چشم‌هایش، به نگاهش. همان طور به صدف های فرو رفته در شن ها خیره ماندم، زانوهایم را محکم تر در بغل گرفتم و در جا خشک شدم. انتظار داشتم چیزی بگوید، کاری کند، ولی بعد از چند دقیقه که برآورده نشد، ترسیده سرم را بالا آوردم و به روبه‌رو نگاه کردم. ترسیده بودم برگشته باشد در دریا، در عمق. ترسیده بودم. اما حرکات یکنواخت دریا شبیه این نبود که کسی در وجودش برای ماندن تقلا کند. شاید هم همیشه همین قدر خونسرد رفتار می‌کرد. نمی‌دانم چقدر نفسم در سینه حبس و نگاهم در دریا میخ شد که گرمای چیزی روی شانه‌هایم و سایه کسی، باعث شد هوای سنگین را در ریه بکشم و مجرای تنفسی‌ام بسوزد. لبه‌های پتو رو گرفتم و جلویم به هم رساندمشان، کنارم نشست و نگاهم نکرد. لعنتم را شنیده بود؟
هدایت شده از کاش‌ابر‌بودم.
دلم می‌خواد انقدر بنویسم که بمیرم. شاید در اون دنیا نویسنده‌ی ماهری شدم.
موسیقی‌شب.
بذار قلبت واست، رویا ببافه.
معلقم معلق از علق گرفته شده علق یعنی مصلوب شدن، به دار آویخته شدن/ به دل دوست داشتن، دلبسته شدن
موسیقی‌شب.
معلقم معلق از علق گرفته شده علق یعنی مصلوب شدن، به دار آویخته شدن/ به دل دوست داشتن، دلبسته شدن
علاقه هم از علق گرفته شده پس علاقه به معنای حسی که به دور گردنت طناب دار آویزد و قلبت را به صلّابه کِشد.