/ اول.
قدم هایم تند میشوند، هوا شرجی و پر از ردپای باروت است. از چند کیلومتر آن طرف تر صدای انفجار بلند شده و بوی قهوه عربی در مشامم میپیچد.
من نترسیدهام. تو را میبینم که در ماشین و پشت فرمان نشستهای و به من لبخند میزنی، خودم را به تو میرسانم. کنارت جا میگیرم و صدای انفجار در پس زمینهای از صدای کاظم الساهر محو میشود. دهانم تلخ میشود، تو دست میبری سمت ضبط ماشین تا آهنگ حماسی پخش بشود. تو لبخند میزنی، تو نمیترسی. من هم نترسیدهام.
صدای سیدحسن در گوشم طنین افکن میشود.
موسیقیشب.
/ اول. قدم هایم تند میشوند، هوا شرجی و پر از ردپای باروت است. از چند کیلومتر آن طرف تر صدای انفجا
/ دوم.
ما از نزدیکیِ ضاحیه عبور میکنیم، لاستیک های ماشین روی آسفالت کدر خیابان های دمشق کشیده میشوند، کنار میدان تحریر بغداد چشمانم را میبندم و ماشین جایی در مجاورت میدان آزادی تهران متوقف میشود. چشم هایم را باز میکنم، صدای بوق ماشینها در انفجار های مغزم گم میشوند.
به تو نگاه میکنم، تو باز هم لبخند میزنی.
تو نمیترسی، دیگر صدای آهنگ حماسی از ضبط ماشین نمیآید. مرتّل میرسد به آیه چهار، هوالذي انزل السكينة في قلوب المومنين. آرامش در نگاه تو رنگ میگیرد.
موسیقیشب.
/ دوم. ما از نزدیکیِ ضاحیه عبور میکنیم، لاستیک های ماشین روی آسفالت کدر خیابان های دمشق کشیده میش
/ ما تمام نمیشویم.
میتوانم از اینجا ویرانههای خرمشهر را ببینم. به میانهٔ نخلستان میرسم، تو شانه به شانهٔ من میآیی. از خیابان های بصره عبور میکنم، ذرات فرات به لرزه درآمدهاند و من با احتیاط قدم برمیدارم.
یک چفیه دور گردنم دارم که هنگام عبور از جبله نیمی از آن به رنگ سرخ درمیآید و قلبی در سینه که از شوق دیدن گنبد سفید رنگ در آن سوی استخوانهای دندهام چاک میخورَد.
فواصل در چند دقیقه کوتاه میشوند و نفس من جایی در منتهای سینهام گره میخورد، رفح بوی دود میدهد. میبینم که رگههایی از اندوه در نگاه تو کدر میشود و من از رایحهٔ مدیترانه میگریزم.
من تندتر از تو قدم برمیدارم، من بیشتر از تو در هراسم، من دوباره پلکهایم را در گوشهای از ضاحیهٔ بیروت میگشایم. تو مرا نگاه میکنی، من خدایت را.
دستم خورد و سه ساعت و بیست و پنج دقیقه تایمرم ریسِت شد، با خودکار سرمهای نوشتم صدوپنجاهودو و صدصفحه رو ورق زدم. چهلوچهار، پنجاه، پنجاه. پنجبار جام رو عوض کردم، چهارتا کتاب مختلف برداشتم، سه بار گوشیم رو گذاشتم روی حالت پرواز و یکبار کتری رو پر از آب و به ثانیه نکشیده خالی کردم. صفربار قهوه خوردم چون دیشب تا سه صبح بیدار بودم و چندبار یه دفترچه رو برداشتم، تاریخ روش رو خوندم و دوباره گذاشتم سرجاش. تکرار میکنم و اعدادو بلند میخونم، اینجا هیچ زنجیرهای وجود نداره، من پراکنده تکرار میشم.