دالی؛
خب یه سری چیزا رو خدمتتون همین الان بگم..
داستان تایپ شده تا پارت آخر، و پارت گذاری منظمه
روزی دو پارت، اگر استقبال شه و نظرات زیاد باشه سه یا چهار پارت هم میزارم..
خلاصه آره دیگه،
تعریف از خود نباشه، این داستانو خودم خیلی دوستش دارم و براش کلی وقت گذاشتم امیدوارم به دل شماهم بشینه💘
’ نور ِآبی ‘
‹ مقدمه ›
میگن هر آدمی، یه بار توی زندگیش نوری رو پیدا میکنه که دنیاش رو از نو میسازه.
نوری که بعد از اومدنش، دیگه هیچ چیز شبیه قبل نیست.
آسمون همون آسمونه،
بارون همون بارونه،
ستارهها همون ستارهها...
اما انگار دنیا از پشت چشمهای اون آدم، رنگ تازهای پیدا میکنه.
بعضی نورها، سفید نیستن.
بعضیهاشون آبیان...
آبیِ آرومِ دریا،
آبیِ بیانتهای آسمون،
آبیِ چشمهایی که میتونن هم پناهت باشن، هم بزرگترین ترست.
همیشه فکر میکردم نور، فقط برای روشن کردنه.
هیچوقت نفهمیده بودم همون نوری که راهت رو پیدا میکنه، میتونه سایهای بسازه که تا آخر عمر دنبالت راه بیفته.
میگن عشق آدم رو نجات میده.
شاید راست میگن...
اما هیچکس نمیگه اگه زیادی به یه نفر تکیه کنی، کمکم فراموش میکنی چطور بدون اون نفس بکشی.
هیچکس نمیگه ممکنه یه آغوش، هم امنترین جای دنیا باشه، هم جایی که خودت رو توش گم کنی.
آغوش رنگش آبیه..
آبی همیشه رنگ آرامش نیست؛ گاهی رنگ دلتنگیه..
رنگ خاطرهای که که هرچقدر ازش دور میشی، بیشتر تو وجودت ریشه میزنه..
شاید عشق قشنگترین پارادوکس جهانه.. عشق شیرینه و در مقابل سوزان..
از نظر من عشق، نور ِآبیه(:
⋆
#نورآبی #مقدمه
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏
_ساعتِ4:35بهوقتمسكو،20آوريل_
- آره خب شاید سخت باشه که هیچ آدمی کامل نشناستت و به عمق احساسات و عواطفت آشنا نباشه و هر بخش از وجودت رو یه نفر بدونه؛ ولی هرچی که هست در برابر وابستگی واقعا محشره..
گاهی با خودم میگم که داشتن یه دوست که بشه بخشی از تو، چه شکلیه؟ وابستگی چجوریه؟ من وابستگی رو تجربه کردم، وابسته دفترم، مدادم، هدفونم، تاریکی، شب، ماه، پنجره، دریا و تمام چیزایی که کنارشون حالم خوبه؛
اما وابستگی به یه آدم رو نه.. من حتی وابسته خانوادمم نیستم، احساس میکنم نافمو با مستقل بودن بریدن.
و این باعث افتخارمه..
من توی نوزدهمین سالی که توی این دنیای عجیب دارم زندگی میکنم، یه دختر قدرتمند و مستقلم که به هیچکسی نیاز نداره و فقط به خودش تکیه میکنه.
واقعا خداروشکر میکنم که همیشه اولویتم تنهایی بوده؛ وگرنه مجبور میشدم تا آخر عمرم به خاطر پسر مردم از دنیا لذت نبرم و خودمو محدود کنم. "
دفترم رو میبندم و مدادم رو سرجای اولش قرار میدم. پنجره بازه و ماه کامل. هوا هنوز کمی سرده، باد خنک می وزه و به عمق وجودم نفوذ میکنه و حالمو جا میاره. آوریلِ مسکو، رنگو بوی زمستونو با خودش وارد بهار کرده.
نورِ ماه کل اتاقمو روشن کرده..، من عاشق ماهم. درسته.. تمام زحمات رو خورشید میکشه اما همه ماه رو دوست دارن و منم جزو همهام. ماه برام انرژی خاصی داره، وقتی که کامله ناخودآگاه درونم دوپامین ترشح میشه و شادی به بند بند وجودم نفوذ میکنه، و در عین حال یه دلتنگی عجیبی سراغم میاد. دلتنگ کسی که هیچوقت وجود خارجی نداشته، تابحال ندیدمش و اصلا نه اسمشو میدونم و نه هیچ چیز دیگه ای.. فقط میدونم دلتنگم.. شاید دلتنگ یه آغوشی که موقع خستگی پناهم باشه.
میون افکارم، یه صدایی توجهمو جلب کرد..صدای نواختن پیانو. یکی از لذت بخش ترین کارهایی که میتونم انجام بدم اینه که ساعت ها بشینم و به صدای پیانو گوش بسپرم و هیچوقت ازش خسته نشم.
از پنجره به بیرون خیره شدم و دنبال منبع صدا گشتم.
ساختمون روبه رویی.. درسته، صدا از همونجاست. پنجره اتاقش باز بود، اما پرده سفید رنگش کشیده شده بود و مانع دید میشد. شرط میبندم پیانوش زیر همین پنجرس، چون سایه فرد روی پرده افتاده..
دمش گرم، چقد خوب میزنه معلومه چندین سالیه که کاملا مسلطه به پیانو.
از پنجره خیره به پنجرش بودم و با یه حس خاص به صدای پیانو زدنش گوش میدادم. انگار که روحم رو قلقلک داده باشی، ناخودآگاه یه لبخند مهمون کنج لبم شد. غرقش شده بودم که یهو پرده اتاقش کشیده شد؛ هول هولکی و ترسیده پردمو کشیدم.
نکنه منو دیده باشه؟ قلبم آروم و قرار نداشت و تند تند میتپید، شاید از ترس اینکه شناخته شده باشم.
خودمو پرت کردم رو تختم و یه نفس عمیق کشیدم و زیر لب غر زدم:
- واهایی چیکار کردی تو لینا، با این کارت که بیشتر جلب توجه کردی.
دست گذاشتم رو قلبم و خطاب بهش گفتم:
- هیچی نیست بابا الکی شلوغش کردی، فقد به صدای موردعلاقم گوش دادم جرم که نکردم
آروم تر که شدم، رفتم با احتیاط از گوشه پرده بیرونو ببینم؛ خداروشکر کسی نبود؛ هووف بخیر گذشت.
ساعت داشت خبر میداد که صبح نزدیکه، پس رفتم سراغ یار همیشگیم، تخت خوابم و پتومو بغل کردم و به مغزم اجازه خوابیدن دادم.
⋆
#نورآبی #پارت1
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐
_ساعتِ1:15نيمهشب،23آوريل_
امشب حالم عجیب بود، مبهم و نامفهوم، دقیقا مثل هوا.. امشب آسمون مه آلود بود و ماه پشت ابرها جاخوش کرده بود. تصمیم گرفتم برم پایین رو یکی از نیمکتا بشینم شاید حالم بهتر شد. لباسمو پوشیدم و رفتم،
یه نیمکت پیدا کردم و نشستم، لعنتی عاشق این هوام. خیلی خنکه. باد میزد زیر موهای بازم و تره های طلاییشون یکی پس از دیگری تو هوا میرقصیدن.
میخواستم هدفونمو بزارم رو گوشام که باز همون صدای خاص پیچید تو فضا، و من دوباره بی اختیار خیره شدم به اون پنجره ولی دیگه برام مهم نبود که دیده بشم یا نه.. میخواستم با تمام وجود لذت ببرم از این سمفونی قشنگ.
امشب میشد سومین شبی که این صدا رو میشنیدم.
نگاهم گره خورده بود به اون ساختمون بزرگ و دراز که تو یکی از واحد هاش یه استعداد موسیقی داشت نفس میکشید. پرده اتاقش کشیده نبود، اما تصویرش هم مشخص نبود.
یکم که گذشت صدا قطع شد و پرده کشیده.
کمی ناراحت شدم اما بیخیال؛ هدفونم رو گذاشتم رو گوشم،
یه نگاه به آسمون انداختم، ماه کم کم داشت از پشت ابر میومد بیرونو خودشو نشون میداد.
چشمامو بستم و غرق موسیقی شدم. بی اختیار شروع کردم به همخونی کردن با آهنگ.. نمیدونم چقد گذشت؛
حس کردم یه نفر کنارم نشسته.. چشمامو باز کردم، اول به آسمون نگاه کردمو بله.. بلخره ماه پیداش شد.
بعد هدفونمو از روی گوشم برداشتم و صدای یه غریبهٔ آشنا به گوشم خورد:
- صدای قشنگی داری.
جا خوردم. این دیگه کی بود؟ از کجا پیداش شد؟ چند دقیقس که اینجاس؟ وای صدای مزخرفمو هم که شنیده..
قول میدم چهرم همه سوالای توی ذهنمو لو داد چون اون فرد ناشناس گفت:
- هول نکن دختر، من از همون آهنگ اول که داشتی باهاش میخوندی اینجا نشستم.
انگار مغزم به زبونم فرمان نمیداد برای صحبت کردن. نگام قفل چشمای جنگلیش شده بود. "گند زدی لینا خودتو جمع کن زشته اینقد نگای یه غریبه میکنی."
سریع نگاه ازش گرفتم، اما نتونستم چیزی بگم و بازم اون بود که حرف زد:
- چیشده مگه جن دیدی اینقد قفل کردی؟
به تته پته افتاده بودم.
- عاامم خب، خب، ممنونم بابت تعریفت... ممنونم بابت تعریفت از صدام اما چیزه جالبی نیست. و در رابطه با سوال آخر... متاسفم انتظارشو نداشتم کسی اینجا باشه بخاطر همین یکم هول شدم.
یه لبخند زد و در جوابم گفت:
- چطور ممکنه به این صدا میگی ناجالب، واقعا خودتو دست کم گرفتی..
جوابی نداشتم براش، پس علامت سوال ایجاد شده تو ذهنمو به زبون آوردم:
- میشه بپرسم..
نزاشت جملم کامل شه:
- اوه ببخشید فراموش کردم خودمو معرفی کنم، تئو هستم، صاحب اون اتاقی که هر شب ازش صدای پیانو میاد..
جا خوردم خیلی زیاد جا خوردم، اصلا فکرشو نمیکردم. خدای من. پس دستای این پسر بود که روی کلاویه های پیانو جا خوش میکرد و نت هاشو دقیق میزد و اون صدای خارق العاده شکل میگرفت..
سعی کردم خودمو کنترل کنم، نمیدونم موفق شدم یانه اما گفتم:
- اوو واقعا؟ استعداد عجیبی توی نواختن پیانو داری.. تبریک میگم بهت... تئو.
- لطف داری...... خب.. میشه اسمتو بدونم؟
- لینا هستم..
دستشو آورد جلو و گفت:
- خوشبختم از آشناییت.. لینا.
منم دستمو بردم جلو و باهاش دست دادم، و در جوابش گفتم:
- منم همینطور.. تئو..
و یه لبخند مهمونم کرد.. حس گیرایی داشت آدمو به خودش جذب میکرد..
تابحال با یه جنس مخالف اینقد نزدیک صحبت نکرده بودم.. اونم یه پسر غریبه.. من با زور با یه دختر آشنا میشدم و اسممو بهش میگفتم.. اما حالا چی؟ به راحتی به این پسر، اسممو گفتم.. کنارش احساس غریبگی نکردم.. انگار که سالها بود میشناختمش...
⋆
#نورآبی #پارت2
یچیز بگم
داستان 34 پارته کلا، اگه روزی دو پارت بدم 17 روزه پارت گذاریش تموم میشه و بعد میریم سراغ رمان جدید که سعی میکنم تو این یکی دو هفته چن پارت ازش بنویسم
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑
دیگه برای امشب کافی بود، از رو نیمکت پاشدم و خواستم قدم بردارم که با صدای تئو متوقف شدم:
- میری خونه؟
چرا اینو پرسید؟خواستم ازش بپرسم اما نتونستم ولی در عوض گفتم:
- آره دیگه دیر وقته، فرداهم کلی کار دارم بهتره زودتر بخوابم.
یکم این پا و اون پا کرد و بعد گفت:
- آها خوبه. شبت بخیر.
- شب خوش.
اینو گفتم و راه افتادم سمت خونه.
ماه دوباره داشت میرفت پشت ابر..
𓂃
نور تیز خورشید باعث شد دست از خواب بکشمو پاشم، عجیبه دیشب مه بود اما الان آسمون صافه صافه.. از مودی بودن بهارخانومه دیگه..
یه کش و قوسی به خودم دادم و پاشدم رفتم سمت پنجره و پرده ای رو که دیشب فراموش کرده بودم بکشم، رو کشیدم تا بیشتر از این نور تیز خورشید اتاقو پر نکنه.. عاشق نورم.. اما نه اینقد دیگه تیزـ
سایهٔ مردِ چشم سبز ِپیانیست دیشب روی پرده اتاقش نقش بسته بود.
اهمیتی ندادم و شروع کردم به گوجه ای بستن موهام. اولین مرحله برای شروع انجام کارام همیشه گوجه ای بستن موهام بودن-
امروز یه جون حسابی میدم به اتاقم، قرار بود رنگ دیواراشو عوض کنم و پدرم این اجازه رو بهم داد که خودم رنگشون کنم و ازین بابت کلی خوشحالم. تم اتاقم سبز طور بود؛ و الان میخوام به آبی و خاکستری تغییرش بدم..
آبی آسمونی.. یکم روشن تر از رنگ چشمای خودم.. خدامیدونه چقد عاشق رنگ سبز و آبی و خاکستریم.
تمام پوسترایی که چسبونده بودم رو در آوردم و پتوسی که از سقف آویزون بود رو جدا کردم و آوردم پایین؛ گل های من وصلهٔ جونم بودن، من با گل ِکه زندم و نفس میکشم..
وسایلو ریختم بیرون از اتاق ، اسپیکرو روشن کردم و تا نهایت ولوم بردم، همزمان با آهنگ میخوندم و شروع کردم به رنگ آمیری..
حس خوب رنگ آمیزی غیر قابل توصیف بود، زندگی من رو نقاشی کردن و ساختن چیزای عجیب و کلا هنر و موسیقی میچرخید.. اگه اینا نبودن که منم تا الان نبودم..
نزدیک پنجره شدم رفتم رو میزم سقفو خواستم رنگ کنم که چشام گره خورد تو دوتا چشم جنگلی.. نگاهمو دزدیدم ازش و اهمیتی ندادم، اما حس میکردم که هنوز داره اینجارو نگاه میکنه؛ حیف پردمو در آوردم رنگی نشه وگرنه میکشیدمش که نبینتم، ینیچی آخه-
سعی کردم توجه نکنم و ادامه کارمو از سر گرفتم.
𓂃
نزدیک غروب بود و کارم تموم شده بود.. وسایلمم آوردم تو اتاق و کم کم چیدمشون.. ریسه های چراغ دار به رنگ آبی که با کلی شوق خریده بودمشون رو وصل کردم بالای آینم.
روی سقف یه ماه بزرگ و ناز با چندین ستاره شبتاب چسبوندم و کلی پوستر با تم آبی و خاکستری..
عجب اتاقی شد به به.. خسته نباشی لینا خانومِ هنرمند
داداشم بدون اینکه در بزنه اومد تو، چقد ازین کارش بدم میومد مگه آدمه اصن میفهمه؟
- هووشتتت، مگه گاوی؟ یه در زدن اینقد سختته؟
خودم خندم گرفته بود ازین لحن حرف زندنم اما سعی کردم همون چهره اخمو رو نگه دارم و وا ندم
- ناسلامتی برادر بزرگترتما این چه طرز حرف زندنه بی ادب
- همینی که هست، چیکار داشتی حالا؟
- میخواسم بگم آماده شو بریم بیرون خواهر برادری دور بزنیم دیدم شعور نداری دیگه کنسله.
- هرجور مایلی، ولی به نفعته بریم دور دور وگرنه...
- وگرنه چی؟؟؟
- هیچی دیگه آشپزی میکنم خودم چند روز و باید دستپخت خوشمزه منو تحمل کنی.
دست به کمر نگاش کردم و منتظر جواب بودم ، به غلط کردن افتاد:
- چیز.. اشتباه شد.. بپوش میریم دور دور موتور سواری میبرمت پیست.
- آها آفرین الان شدی داداش لوکای خودم
- ببین یه فسقل بچه چیکار میکنه با آدم
- چیزی گفتی؟
- نه نه.. هیچی نگفتم، بپوش بریم-
یه لبخند پیروزمندانه زدم و لوکا رو شوتش کردم از اتاق بیرون و شروع کردم به انتخاب لباس، سخت ترین مرحله-
چون هنوز باد خنک میومد برای جلوگیری از سرماخوردن، سوییشرت چرم مشکیمو پوشیدم و رفتم که بریم موتور سواری به به..
⋆
#نورآبی #پارت3