eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
51 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟔 مکث کرد. به وضوح میشد فهمید که دستاش یخ کرده چون داشت مدام تکونشون میداد و میبرد داخل سوییشرتش. با لحن سوالی گفتم: - قبلش؟ به خودش اومد و ادامه داد: - قبلش.. بهم قولی میدی که سریع واکنش نشون ندی؟ نمیخواستم اینو بگم اما..: - تو کی هستی که بهت قول بدم؟ مثل اینکه انتظار این حرف رو نداشت.. - خیلیخب، مشکلی نیست.. فکر کنم ناراحت شد، خب بشه مگه مهمه برام اصلا. - میشنوم. اینبار مکث نکرد: - حقیقت اینه که.. اون شب دیدمت که با ترس پرده اتاقتو کشیدی.. همون یه نگاه کوتاه، منو ازین رو به اون رو کرد. وا دادم؛ وقتی چشام گره خورد به چشمای قشنگتر از دریات..میدونی، من به سنگ مشهورم بین رفقام.. به گفته اونا هیچ احساسی ندارم، اما... همه احساسات سرکوب و خفه شدم که بروزشون ندادم، با دیدنت فوران کردن... یه انرژی عجیبی داری.. اون انرژی منو جذب خودش کرد.. نمیدونم قبولم میکنی یانه اما، لازم دونستم برای آروم تر شدن خودم و قلبم، اینارو بهت بگم.. همین. حرف دیگه ای ندارم.. حدس میزدم شاید بخواد همچین چیزی رو اعتراف کنه.. اما بازم، بازم شوکه شدم.. مثل این میمونه که جسمم همینجاست اما روحم نه.. نتونستم واکنشی نشون بدم.. فقط به جلوم خیره شده بودم. یه اتفاق جدید برای لینای قدرتمند افتاده بود.. حالا، یه پسر عاشق لینای مستقل شده بود. مغزم مدام تکرار میکرد "اینجارو ترک کن، این اتفاق مانع مستقل بودنت میشه.. برو، فقد برو" قلبم اما موفق شد.. و منو اینجا نگه داشت.. سرش پایین بود، بلخره تونستم زبون باز کنم: - میدونی... یکم.. یکم.. شوکه کننده بود.. نمیتونم چیزی بگم.. میشه برم؟ سرش آورد بالا و با مهربونی گفت: - البته.. حق داری.. من هر شب همین حوالی، همینجام. هر وقت دلت خواست میتونی باهام صحبت کنی.. از درکش واقعا خوشحال شدم.. کمتر کسی آدمو میتونست اینجوری درک کنه..، گفتم: - ممنونم ازت. شبت بخیر - شب خوش، خوب بخوابی. پاشدم و دوییدم سمت خونه.. برام سخت بود یکی دلش گیر من باشه.. نمیتونستم، نمیشد، نباید منم دلم گیر دلش میشد. امشب خواب تعطیله.. رسیدم خونه. بلافاصله رفتم تو اتاقم، خودمو پرت کردم رو تختم، بالشت رو به دهنم فشردم و جیغ کشیدم. از پشت در حصار دستای برادرم قرار گرفتم. از بالشت جدام کرد و کشید منو تو بغلش. - فسقل بچه، چی گفت که اینقد داغ کردی؟ - وای داداش، فقط وای. خندید بهم و گفت: - قیافشو نگاه کنا صورت کک و مکی سفیده نازت، قرمز قرمز شده - برو به خودت بخند پلشت. نباید همچین اتفاقی میوفتاد. خاک بر سرت لینا. - کمتر فحش بده به خودت عه. نمیخواد الان چیزی بگی، یکم آب برات میارم بخور فروکش کنی آتشفشان لینا. "گگگگ"ـی گفتم، از بغلش اومدم بیرون و رفتم سرمو از پنجره بردم بیرون که خنک شه. یادم اومد اتاقم زیر نظرشه، زود سرمو آوردم داخل، پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم، زیر لب غر زدم: - لعنت بهت، لعنت بهت. دفترمو باز کردم و برای آروم کردن خودم شروع کردم به نوشتن.. " لینای خرابکار، میخوام باهات حرف بزنم. میدونی.. اونکه گناه نکرده، دله دیگه کسی چمیدونه کجا میره.. دست خودش نیست. اما تو، تو محکمی. دلت دست خودته. نزار باد ببرتش. تویی که از وابستگی متنفری.. نزار وابسته کسی بشی یا کسی وابستت شه.. فکر کن، فکر کن ببین راه درست چیه. از مغزت کمک بگیر.. اما حرف دلتم گوش کن. اینحور موقع ها باید حرف دوتاشونو گوش کنی... راستی؛ چه حسی داری که برای یه فرد مهمی؟ براش خاصی؟ به گفته خودش چشمات براش قشنگتر از دریاس.. " فکرم آرومتر شد، دیگه غلغله نبود.. لوکا برام آب آورد، فروکش کردم و تصمیم گرفتم بشینم منطقی این اتفاق رو بررسی کنم.. ⋆
پارت ششم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟕 من.. من.. نباید عاشق بشم.. عشق برای من یچیز ممنوعس.. نباید گرفتارش شم؛ کلافه شدم، موهامو ریختم بهم و از حرص یه جیغ خفه کشیدم. نزدیک ظهر بود، اما من نخوابیده بودم و مدام مغزم درحال اورثینک بود. دیگه مغزی برام نموند، رسما ترکید. از شدت سردرد چشمام باز نمیشد. خودمو تو آینه دیدم، وحشت انگیز بود. من کِی اینجوری بودم؟ ببین چیکار کردی با من تئو..... نتونستم خودمو قانع کنم، نتونستم راه درستی رو پیدا و انتخاب کنم، عملا هیچی. من یه گیتار داشتم، اما درست و حسابی بلد نبودم. گیتارمو برداشتم و شروع کردم چیزایی رو که بلد بودم رو بزنم.. گیتار قشنگه؛ اما به پای پیانو نمیرسه.. معجزه موسیقی.. موسیقی همیشه منو نجات میداد، هر وقت کم آوردم، عصبی بودم، ناراحت بودم، سردرگم بودم، رفتم سراغ موسیقی.. بی برو برگرد بهتر شدم.. نمیگم همیشه حالمو کامل جا میاره، اما کمک کنندس.. 𓂃 _ساعتِ‌23:40شب،4مِی_ سه شب گذشته.. و من حبس شدم تو خونه.. حتی پرده روهم نکشیدم.. از غذا خوردن افتادم.. از اتاقم نرفتم بیرون.. کلافم.. عصبیم.. چی به سرت اومده من ِقوی؟ تاکِی میخوای خودتو قایم کنی لینا؟ بلخره که میبینیش .. درسته.. من نباید قایم شم. فکر کردن بسه. رفتم جلوی آینه، وایسادم و شروع کردم به حرف زدن با خودم: - من.. من، نباید به خودم دروغ بگم.. د آخه ببین چجوری فکرش بهمت ریخته؛ چشماش همون شب جذبت کرد؛ با صدای نواختنش آروم میشی؛ ساعت ها به پنجرش خیره میشی بدون هیچ حرفی؛ حتی اون چند شبی که پیشت نشسته بود بدون هیچ حرفی، احساس آرامش و امنیت میکردی.. این... این.. این اسمش عشقه؟ اگه دیرتر بیاد پایین و تو نبینیش، نگرانش میشی.. اگه یه شب صدای پیانو زدنش، گیتار زدنش، نیاد نگرانش میشی.. چن شبه که خودتو از دیدن دو گوی سبز گیراش محروم کردی.. این.... اسمش... وابستگیه؟ افتادم.. زانوهام خالی کرد.. با نهایت عجز و با صدایی که از ته چاه میومد گفتم: - دلتو باد برده لینا.. فقط خودت خبر نداشتی؛ وگرنه همون شب اول دلت خورد به نام پسر چشم سبز. زانوهامو جمع کردم تو خودم، تلاش کردم از ریختن اشکام جلوگیری کنم اما قدرت اونا بیشتر بود.. من دیگه قدرتمند نبودم.. تسلیم عشق شدم.. و الان، شکننده ترین ورژن رو دارم.. آروم زیر لب زمزمه کردم: - خودت با پای خودت وارد این بند شدی... ناگهان جرقه ای خورد تو ذهنم.. جون گرفتم و پاشدم. آره، همین امشب میرم و باهاش صحبت میکنم.. سخته، اما شدنیه.. زود یه لباس سرهم کردم پوشیدم و رفتم پایین؛ قلبم داشت میومد تو دهنم.. زود اومده بودم، پس باید منتظر میموندم تا یکی دو ساعت دیگه.. تو فکر بودم که همون موقع با صداش به خودم اومدم، زود اومده بود..هنوز ساعت دوازده هم نشده بود..: - بلخره اومدی.. سرم پایین بود، آروم گفتم: - بلخره اومدم.. انگار که متوجه چیزی شده باشه، کنجکاو اومد جلوم و دستشو آورد سمت صورتم، قابش گرفت و آوردش بالا..: - ببینم تورو... چیکار کردی با خودت؟ فک کنم بنده خدا این سیاهی و گودی زی چشممو دید وحشت کرد. "چیزی نیست" آرومی زیر لب گفتم و اشاره کردم که بیا بشین. - میخوام باهات حرف بزنم.. مشتاق جواب داد: - حتما... میشنوم. داشت نگاهم میکرد.. سخت بود برام حرف زدن، و این نگاه کردنش بهم سخت تر کرده بود حرف زدنو برام، پس گفتم: - میشه لطفا نگام نکنی؟ تک خندی و زد و جوای داد: - البته.. یه نفس عمیق کشیدم و بلخره قدرت حرف زدن بهم برگشت ⋆
پارت هفتم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟖 هوا خیلی خوب بود.. خودم رو رها کردم توی وسعت آسمان؛ همون آسمانی که همیشه بیصدا آرومم میکرد.. سکوت رو کنار زدم و لب گشودم: - میدونی.. من همیشه فک میکردم دلم مثل یه دریه که قفله و کلیدشم دست خودمه.. و قرار نیست قفل این در هیچوقت باز شه؛ هیچوقت دوست نداشتم یچیزی اونقدر برام مهم باشه که نبودش آشوبم کنه؛ از وابستگی و صمیمیت فرار میکردم.. چون بلد نبودم چجوری اسیرش نشم.. و دقیقا چیزی که کل عمرم ازش فرار میکردم، میترسیدم ازش، یهو کل وجودمو گرفت.. و الان فک کنم که کلید این دل قفل شده، دست تو بود.. و خب..... نگاهشو آورد بالا و با چشمایی که برق داشتن تو چشمام نگاه کرد و جملمو کامل کرد: - و الان قفل دلتو، من باز کردم.. یه نفس کشیدم، بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد، روحم آزاد شد، و با اطمینان کامل به مغزم نه گفتم و به حرف دلم گوش دادم..: - آره.. کلیدش دست خودته.. و دست خودت میمونه.. رها شدم. آزاد شدم. من بلخره احساساتمو بروز دادم.. نمیدونم چی در من دید که گفت: - میشه بغلت کنم؟ داری میلرزی.. من داشتم میلرزیدم؟ من داشتم میلرزیدم. امتحانش که ضرر نداره، منکه قید خیلی چیزارو زدم اینم روش.. یه تجربه جدید میشه برام. پس در جوابش، با اکراه سر تکون دادم. اومد سمتم، منو در حصار دستاش در آورد و گفت: - بیا بغلم دختر کوچولو بدون هیچ حرکتی و اعتراضی غرق آغوشش شدم. لعنتی، این چه عطریه دیگه؟ یه عطر چقد میتونه خوشبو باشه؟ مستش شدم.. سرمو به گودی گردنش فشرد و آروم دستشو برد لای موهام و نوازششون کرد.. برای اولین بار، تو آغوش یه نفر دیگه، حس امنیت کردم.. پناهگاه جدیدمو پیدا کردم.. آروم چشمامو بستم و روحمو آزاد کردم تا با خیال راحت از آرامشی که تو بغلش داشتم، لذت ببرم. مثل این بود که تو جنگل توی کلبه جنگلی بودم و باد خنک میوزید و حالمو جا میاورد. تا تونستم ریه هامو پر از عطر خوشبوی تنش کردم.. حس خوبش وصف نشدنی بود.. پشیمون نیستم ازینکارم.. آروم لبشو آورد کنار گوشم و زمزمه کرد: - ازین به بعد من اینجام، اینجام که آرومت کنم، اینجام که شریک غم و شادیت باشم، من همیشه پیشتم. چه فیزیکی چه روحی.. الان حالت بهتره بچه؟ گوشم گر گرفته بود.. محل برخورد لبش با گوشم داغ شده بود، خیلی خیلی داغ. تو فضا بودم، بال درآوردم و دارم پرواز میکنم. حرفی ازم نشنید پس دوباره گفت: - هِی کجایی؟ ضایع بودم خیلی ضایع، خاک عالم. خودمو جمع کردم و گفتم: - مرسی که هستی.. خنده ای سر داد که خندش، خندم گرفت.. اما خندشو جمع کرد و لب زد: - نگاش کناا، نگا چال گونشوو مکث کرد؛ - عام، هروقت مردم منو تو چال گونت، چال کنین. داد زدم، مشت زدم تو بازوش. البته دست کوچیک من دربرابر بازوی خوش فرم اون هیچ بود. گفتم: - هی حواست باشه چیمیگیا. ازین حرفا نشنوما. دستشو به حالت تسلیم آورد بالا و گفت: - اوه، چشم تسلیم دختر کوچولو. لبخند پیروزمندانه ای زدم و پیشنهاد راه رفتن دادم، قبول کرد.. پس پاشدیم و پیش به سوی پیاده روی. ⋆
پارت هشتم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟗 باد خنک میخورد تو صورتم و برای اولین بار، از اینکه یکی کنارم راه میرفت، حس خفگی نداشتم. میدونستم لوکا از پنجره نگاهمون میکرد اما گوشیمو دراوردم پیام بدم بهش. "داداش، ما داریم قدم میزنیم میام یه یکی دو ساعت دیگه نگران نشو برو بخواب. بوس." تئو برگشت سمتم و با یه لبخند گیرا گفت: - چیزی شده ستاره؟ ستاره.. چه لقب جالب و باحالی.. تابحال کسی با لقبای خاص و ناز صدام نکرده بود.. - عام نه، فقط به برادرم اطلاع دادم که دیرتر میام.. با لحنی که انگار خیالش راحت شده رو بهم گفت: - خوبه.. میگم که ستاره؟ نمیدونم حسه چجوری بود، اما حس خیلی خوبی از ستاره گفتنش میگرفتم و تو دلم غشوضعف میرفتم.. - جانِ ستاره؟ با گفتن این حرفم، احساس کردم گر گرفتم، و صورتم قرمز شده.. - جانت سلامت ستاره‌ی لپ قرمزی، میگم که یه لحظه همینجا بمون من زود میام. با گفتن لپ قرمزی مهر تایید به احساسی که میکردم خورد، رسما امشب آبرویی نمونده بود برام. در جوابش گفتم: - کجا میری؟ - هیچی، یه لحظه وایسا الان میام. داشت میرفت برای همین یکم صدامو بردم بالا تا بشنوه: - زود بیااا دستشو آورد بالا و تکون داد. درختا به فاصله یکسان مرتب و دقیق کاشته شده بودن. به یه تنه درخت تکیه دادم و رفتم تو فکر.. یعنی کارم درست بود؟ نمیدونم.. هنوز نمیدونم.. امیدوارم پشیمون نشم. من الان تو یه توده بزرگ ِتاریک گیر افتادم و یه روزنه نور میتونه نجاتم بده.. و فکر میکنم اون نور..، تئو باشه.. امیدوارم نورمو اشتباه انتخاب نکرده باشم.. چشمم خورد به خیابون، تئو داشت میومد.. اما با یه لیوان بستنی بزرگ. با خنده بهش گفتم: - پس رفتی برا خودت بستنی بگیری نه؟ شناختمت جناب شکمو. خندید و اومد نزدیکم - نه خیررر ستاره دریایی، این بستنی برا جفتمونه. سعی کردم جلوی خودمو بگیرم، من در برابر بستنی خیلی سست عنصر بودم و زود وا میدادم. الان من با دیدن بستنی، یه لینای دو ساله بودم. بستنی رو از دستش قاپیدمو یه قاشق چپوندم تو دهنم. خواستم قاشق بعدی رو بخورم که با صداش متوقف شدم: - که من شکموعم آره؟ خندش رفت هوا، منم از خندش، خندم گرفت و رسما پوکیدم و بستنیا از تو دهنم با شتاب ریختن بیرون. وای آبروی نداشتم رفت. دستمو گرفتم جلو دهنم و تو جیبم دنبال دستمال گشتم - آخ آخ ستاره کوچولو دنبالت که نکردن اینا همش برا خودته آرومتر بخورر و یه دستمال از جیبش در آورد داد بهم. صدای مغزمو میشنیدم که میگفت"خاک تو سرت لینا همین اول کاری جلو پسره وا دادی؟" زیر لب خطاب به مغزم یه "خفه شو بابا" ــی زمزمه کردم که تئو زود واکنش داد: - با من بودی؟ - نه نه، با مغزم بودم داشت چرتو پرت میگفت. - چه چالب، مغزت باهات حرف میزنه وای نه، الان فک میکنه روانیم و خود درگیری دارم. بد گند زدی لیناـ - نه نه، فراموش کن چیزی که گفتنو اصن. - باش باش. بیا بریم اونجا بشینیم بستنیمونو بخوریم الان آب میشه. - بریم.. رفتیم سمت یه پارک و تئو رو چمن نشست و به من گفت که سرمو بزارم رو پاش و دراز بکشم.. یه قاشق خودش میخورد و یه قاشق میذاشت تو دهن من. اولش خیلی خجالت کشیدم، واقعا بعید بود ازمن.. اما دیگه... من.. من اون لینای چن روز و سال پیش نبودم.. دلمو باخته بودم و در مقابل هرچیزی از سمت اون، کاملا تسلیم بودم.. میخواستم این سکوت قشنگ، همینجوری بمونه اما دلمم میخواست سوالامو ازش بپرسم.. - میگم تئو.. همونجور که قاشقو داشت میذاشت تو لیوان خالی بستنی، جواب داد: - جونم یکم مکث کردم اما بعد گفتم: - چرا اینقد پیانو میزنی؟ بجز پیانو دیگه چه سازی بلدی؟ فک کنم جا خورد، انتظار همچین سوالی رو مثل اینکه نداشت.. - چه سوال یهویی و باحالی.. خب باید بگم که.. من از بچگی عاشق پیانو بودم و با کلی اصرار به پدرم بلخره راضی شد و رفتم کلاس.. میدونی.. گاهی وقتا آدما نمیتونن زخما و درداشونو به زبون بیارن.. من هیچوقت نتونستم.. و هر وقت دلم میگیره یا ناراحتم از عالم و آدم میرم سراغ پیانو.. برام همدمه، آرومم میکنه.. و خوشحالم که ازین طریق تونستم ستاره خودمو تو آسمون وسیع پیدا کنم.. و اینکه من گیتارم میزنم، کلا موسیقی دوست دارم. احساساتمو و حرفامو با پیانو یا گیتار میریزم بیرون.. ⋆
پارت نهم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
دوتا ستاره میاد ما 40تایی بشیم؟) 40 بشیم دو پارت دیگه هم میدم💓 https://eitaa.com/joinchat/1549928130C15e230a4c4