’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟖
هوا خیلی خوب بود.. خودم رو رها کردم توی وسعت آسمان؛ همون آسمانی که همیشه بیصدا آرومم میکرد.. سکوت رو کنار زدم و لب گشودم:
- میدونی.. من همیشه فک میکردم دلم مثل یه دریه که قفله و کلیدشم دست خودمه.. و قرار نیست قفل این در هیچوقت باز شه؛
هیچوقت دوست نداشتم یچیزی اونقدر برام مهم باشه که نبودش آشوبم کنه؛
از وابستگی و صمیمیت فرار میکردم.. چون بلد نبودم چجوری اسیرش نشم.. و دقیقا چیزی که کل عمرم ازش فرار میکردم، میترسیدم ازش، یهو کل وجودمو گرفت..
و الان فک کنم که کلید این دل قفل شده، دست تو بود.. و خب.....
نگاهشو آورد بالا و با چشمایی که برق داشتن تو چشمام نگاه کرد و جملمو کامل کرد:
- و الان قفل دلتو، من باز کردم..
یه نفس کشیدم، بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد، روحم آزاد شد، و با اطمینان کامل به مغزم نه گفتم و به حرف دلم گوش دادم..:
- آره.. کلیدش دست خودته.. و دست خودت میمونه..
رها شدم. آزاد شدم. من بلخره احساساتمو بروز دادم.. نمیدونم چی در من دید که گفت:
- میشه بغلت کنم؟ داری میلرزی..
من داشتم میلرزیدم؟ من داشتم میلرزیدم. امتحانش که ضرر نداره، منکه قید خیلی چیزارو زدم اینم روش.. یه تجربه جدید میشه برام.
پس در جوابش، با اکراه سر تکون دادم.
اومد سمتم، منو در حصار دستاش در آورد و گفت:
- بیا بغلم دختر کوچولو
بدون هیچ حرکتی و اعتراضی غرق آغوشش شدم.
لعنتی، این چه عطریه دیگه؟ یه عطر چقد میتونه خوشبو باشه؟ مستش شدم..
سرمو به گودی گردنش فشرد و آروم دستشو برد لای موهام و نوازششون کرد..
برای اولین بار، تو آغوش یه نفر دیگه، حس امنیت کردم.. پناهگاه جدیدمو پیدا کردم..
آروم چشمامو بستم و روحمو آزاد کردم تا با خیال راحت از آرامشی که تو بغلش داشتم، لذت ببرم.
مثل این بود که تو جنگل توی کلبه جنگلی بودم و باد خنک میوزید و حالمو جا میاورد.
تا تونستم ریه هامو پر از عطر خوشبوی تنش کردم..
حس خوبش وصف نشدنی بود.. پشیمون نیستم ازینکارم..
آروم لبشو آورد کنار گوشم و زمزمه کرد:
- ازین به بعد من اینجام، اینجام که آرومت کنم، اینجام که شریک غم و شادیت باشم، من همیشه پیشتم. چه فیزیکی چه روحی.. الان حالت بهتره بچه؟
گوشم گر گرفته بود.. محل برخورد لبش با گوشم داغ شده بود، خیلی خیلی داغ. تو فضا بودم، بال درآوردم و دارم پرواز میکنم. حرفی ازم نشنید پس دوباره گفت:
- هِی کجایی؟
ضایع بودم خیلی ضایع، خاک عالم. خودمو جمع کردم و گفتم:
- مرسی که هستی..
خنده ای سر داد که خندش، خندم گرفت.. اما خندشو جمع کرد و لب زد:
- نگاش کناا، نگا چال گونشوو
مکث کرد؛
- عام، هروقت مردم منو تو چال گونت، چال کنین.
داد زدم، مشت زدم تو بازوش. البته دست کوچیک من دربرابر بازوی خوش فرم اون هیچ بود. گفتم:
- هی حواست باشه چیمیگیا. ازین حرفا نشنوما.
دستشو به حالت تسلیم آورد بالا و گفت:
- اوه، چشم تسلیم دختر کوچولو.
لبخند پیروزمندانه ای زدم و پیشنهاد راه رفتن دادم، قبول کرد.. پس پاشدیم و پیش به سوی پیاده روی.
⋆
#نورآبی #پارت8
جنگل ِستآرهآبی؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟕 من.. من.. نباید عاشق بشم.. عشق برای من یچیز ممنوعس.. نباید گرفتارش شم؛ کلافه
اینجوریم که اوه یاخدا چه قلم قشنگی☝️🏻.
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟗
باد خنک میخورد تو صورتم و برای اولین بار، از اینکه یکی کنارم راه میرفت، حس خفگی نداشتم.
میدونستم لوکا از پنجره نگاهمون میکرد اما گوشیمو دراوردم پیام بدم بهش.
"داداش، ما داریم قدم میزنیم میام یه یکی دو ساعت دیگه نگران نشو برو بخواب. بوس."
تئو برگشت سمتم و با یه لبخند گیرا گفت:
- چیزی شده ستاره؟
ستاره.. چه لقب جالب و باحالی.. تابحال کسی با لقبای خاص و ناز صدام نکرده بود..
- عام نه، فقط به برادرم اطلاع دادم که دیرتر میام..
با لحنی که انگار خیالش راحت شده رو بهم گفت:
- خوبه.. میگم که ستاره؟
نمیدونم حسه چجوری بود، اما حس خیلی خوبی از ستاره گفتنش میگرفتم و تو دلم غشوضعف میرفتم..
- جانِ ستاره؟
با گفتن این حرفم، احساس کردم گر گرفتم، و صورتم قرمز شده..
- جانت سلامت ستارهی لپ قرمزی، میگم که یه لحظه همینجا بمون من زود میام.
با گفتن لپ قرمزی مهر تایید به احساسی که میکردم خورد، رسما امشب آبرویی نمونده بود برام.
در جوابش گفتم:
- کجا میری؟
- هیچی، یه لحظه وایسا الان میام.
داشت میرفت برای همین یکم صدامو بردم بالا تا بشنوه:
- زود بیااا
دستشو آورد بالا و تکون داد.
درختا به فاصله یکسان مرتب و دقیق کاشته شده بودن. به یه تنه درخت تکیه دادم و رفتم تو فکر..
یعنی کارم درست بود؟ نمیدونم.. هنوز نمیدونم.. امیدوارم پشیمون نشم.
من الان تو یه توده بزرگ ِتاریک گیر افتادم و یه روزنه نور میتونه نجاتم بده.. و فکر میکنم اون نور..، تئو باشه.. امیدوارم نورمو اشتباه انتخاب نکرده باشم..
چشمم خورد به خیابون، تئو داشت میومد.. اما با یه لیوان بستنی بزرگ. با خنده بهش گفتم:
- پس رفتی برا خودت بستنی بگیری نه؟ شناختمت جناب شکمو.
خندید و اومد نزدیکم
- نه خیررر ستاره دریایی، این بستنی برا جفتمونه.
سعی کردم جلوی خودمو بگیرم، من در برابر بستنی خیلی سست عنصر بودم و زود وا میدادم. الان من با دیدن بستنی، یه لینای دو ساله بودم. بستنی رو از دستش قاپیدمو یه قاشق چپوندم تو دهنم. خواستم قاشق بعدی رو بخورم که با صداش متوقف شدم:
- که من شکموعم آره؟
خندش رفت هوا، منم از خندش، خندم گرفت و رسما پوکیدم و بستنیا از تو دهنم با شتاب ریختن بیرون.
وای آبروی نداشتم رفت. دستمو گرفتم جلو دهنم و تو جیبم دنبال دستمال گشتم
- آخ آخ ستاره کوچولو دنبالت که نکردن اینا همش برا خودته آرومتر بخورر
و یه دستمال از جیبش در آورد داد بهم.
صدای مغزمو میشنیدم که میگفت"خاک تو سرت لینا همین اول کاری جلو پسره وا دادی؟"
زیر لب خطاب به مغزم یه "خفه شو بابا" ــی زمزمه کردم که تئو زود واکنش داد:
- با من بودی؟
- نه نه، با مغزم بودم داشت چرتو پرت میگفت.
- چه چالب، مغزت باهات حرف میزنه
وای نه، الان فک میکنه روانیم و خود درگیری دارم. بد گند زدی لیناـ
- نه نه، فراموش کن چیزی که گفتنو اصن.
- باش باش. بیا بریم اونجا بشینیم بستنیمونو بخوریم الان آب میشه.
- بریم..
رفتیم سمت یه پارک و تئو رو چمن نشست و به من گفت که سرمو بزارم رو پاش و دراز بکشم..
یه قاشق خودش میخورد و یه قاشق میذاشت تو دهن من.
اولش خیلی خجالت کشیدم، واقعا بعید بود ازمن.. اما دیگه... من.. من اون لینای چن روز و سال پیش نبودم.. دلمو باخته بودم و در مقابل هرچیزی از سمت اون، کاملا تسلیم بودم..
میخواستم این سکوت قشنگ، همینجوری بمونه اما دلمم میخواست سوالامو ازش بپرسم..
- میگم تئو..
همونجور که قاشقو داشت میذاشت تو لیوان خالی بستنی، جواب داد:
- جونم
یکم مکث کردم اما بعد گفتم:
- چرا اینقد پیانو میزنی؟ بجز پیانو دیگه چه سازی بلدی؟
فک کنم جا خورد، انتظار همچین سوالی رو مثل اینکه نداشت..
- چه سوال یهویی و باحالی.. خب باید بگم که.. من از بچگی عاشق پیانو بودم و با کلی اصرار به پدرم بلخره راضی شد و رفتم کلاس..
میدونی.. گاهی وقتا آدما نمیتونن زخما و درداشونو به زبون بیارن.. من هیچوقت نتونستم.. و هر وقت دلم میگیره یا ناراحتم از عالم و آدم میرم سراغ پیانو.. برام همدمه، آرومم میکنه.. و خوشحالم که ازین طریق تونستم ستاره خودمو تو آسمون وسیع پیدا کنم.. و اینکه من گیتارم میزنم، کلا موسیقی دوست دارم. احساساتمو و حرفامو با پیانو یا گیتار میریزم بیرون..
⋆
#نورآبی #پارت9
دوتا ستاره میاد ما 40تایی بشیم؟)
40 بشیم دو پارت دیگه هم میدم💓
https://eitaa.com/joinchat/1549928130C15e230a4c4
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟎
- گفتی پدرت مخالف بوده.. مامانت چی؟ اون موافق بود؟
حالت چهرش تغییر کرد. یجور انگار خالی کرد.. ته چهرش غم داد میزد.
- سوال بدی پرسیدم؟ خوبی؟
یه لبخند دردناک زد، سرشو تکون داد و گفت:
- نه نه.. مشکلی نیست خوبم. فقط..
- فقط؟
نفس کشید.
- من.. وقتی به دنیا اومدم، مادرم برای همیشه منو این دنیارو ترک کرد.. من تا ابد از دیدنش و آغوشش و محبتش محروم شدم.. و مرگش تقصیر منه..
به وضوح میشد فهمید که بار غم سنگینی رو داره به دوش میکشه.. قلبم فشرده شد.. خواستم صحبت کنم که اون ادامه داد:
- میدونی، شاید اگر هیچوقت منی وجود نداشت، مامانم میتونست الان نفس بکشه.. بخنده.. زندگی کنه.. اما وجود من همه چیزو خراب کرد.
دستم خیس شد. اون قطره ها... اشکای تئو بودن.. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با دستم رد اشکاشو از رو صورتش پاک کردم..
- تئو ببینمت پسر..
صورتشو با دستم قاب گرفتم و بعد در آغوش کشیدمش، هرچند اونقدری جثهم کوچیکتر بود ازش که گم میشدم تو بغلش اما خب..
- همیشه، هر وقت بهش فکر میکنم بی اختیار چشمام پر میشه.. جلوی هیچکس اشکمو نشون ندادم؛ اما تو.. تو اولین کسی هستی که اشک منو دید..
- تو مقصر نیستی تئو.. تقدیر مادرت اینجوری نوشته شده بوده.. که با گرفته شدن زندگی ازش، قلب پسر کوچولوش بتپه و زندگی کنه..
حرفی نزد.. گاهی وقتا سکوت تو بغل رفیقت، آرامش میبخشه به ذهن آشفتت.
از اینکه اینقدر زود صمیمی شدیم، هم میترسیدم هم خوشحال بودم.. خوشحال بودم که از این به بعد زندگیم کسی هست که کنارم باشه، کنارش باشم.. شریک غم و شادی هم باشیم..
بعد از رو به راه شدن تئو، بلند شدیم و راه افتادیم سمت خونه هامون..
بغل کردیم همو که تئو دم گوشم گف:
- مراقب خودت باش، ستاره.
گفتم:
- عمیقا عاشق امشبم، خیلی خوش گذشت و اینکه.. ببخش بابت اینکه ناراحتت کردم.
- نگو اینجوری باشه؟ توکه نمیدونستی..
- به هر حال..
دست کشید رو کمرم و گفت:
- حرف نباشه. مراقب خودت باش، خوب بخوابی ستاره کوچولوی من.
و حالا من میخواستم به پسر چشم جنگلیم، لقب بدم..
- توعم همینطور، شبت بخیر ماه ِآسمون نیمه شب.
جدا شدم و با تکون دادن دستی دور شدم ازش.
𓂃
" هنوز هم وقتی به امشب فکر میکنم، قلبم عجیب میتپد. امشب ترس را کنار زدم؛
انگار اعتراف کردن به تو شبیه یه پریدن از لبه یک ترس بزرگ بود. اما وقتی نگاهم کردی.. نوازشم کردی.. بغلم کردی؛ فهمیدم بعضی سقوط ها نابود نمیکنند؛ نجات میدهند..
و آن چند ثانیه هایی که مهمان آغوشت بودم، اوه خدای من چطور ممکن است چند ثانیه اینهمه حس در خود جا دهد؟
هنوز گرمای وجودت روی قلبم مانده ماننده ردِ نورِ ماه روی دریاچه..
امشب فهمیدم پیش بعضی آدما فقط باید سکوت کنی.. سکوت کنی و نفس بکشی و آرام بگیری.
عجیب است، تو همان آشوبِ آرامی بودی
که سال ها دنبالش میگشتم.
- بجامانده از لینای عاشق ، از بهترین شب عمرش 4May2026 . "
دفترم رو بستم، چشمامو گذاشتم روهم و شروع کردم به خیال پردازی.
چیکار کردی با من تئو؟ من ازین رو به اون رو شدم..
⋆
#نورآبی #پارت10