جنگل ِستآرهآبی؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟕 من.. من.. نباید عاشق بشم.. عشق برای من یچیز ممنوعس.. نباید گرفتارش شم؛ کلافه
اینجوریم که اوه یاخدا چه قلم قشنگی☝️🏻.
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟗
باد خنک میخورد تو صورتم و برای اولین بار، از اینکه یکی کنارم راه میرفت، حس خفگی نداشتم.
میدونستم لوکا از پنجره نگاهمون میکرد اما گوشیمو دراوردم پیام بدم بهش.
"داداش، ما داریم قدم میزنیم میام یه یکی دو ساعت دیگه نگران نشو برو بخواب. بوس."
تئو برگشت سمتم و با یه لبخند گیرا گفت:
- چیزی شده ستاره؟
ستاره.. چه لقب جالب و باحالی.. تابحال کسی با لقبای خاص و ناز صدام نکرده بود..
- عام نه، فقط به برادرم اطلاع دادم که دیرتر میام..
با لحنی که انگار خیالش راحت شده رو بهم گفت:
- خوبه.. میگم که ستاره؟
نمیدونم حسه چجوری بود، اما حس خیلی خوبی از ستاره گفتنش میگرفتم و تو دلم غشوضعف میرفتم..
- جانِ ستاره؟
با گفتن این حرفم، احساس کردم گر گرفتم، و صورتم قرمز شده..
- جانت سلامت ستارهی لپ قرمزی، میگم که یه لحظه همینجا بمون من زود میام.
با گفتن لپ قرمزی مهر تایید به احساسی که میکردم خورد، رسما امشب آبرویی نمونده بود برام.
در جوابش گفتم:
- کجا میری؟
- هیچی، یه لحظه وایسا الان میام.
داشت میرفت برای همین یکم صدامو بردم بالا تا بشنوه:
- زود بیااا
دستشو آورد بالا و تکون داد.
درختا به فاصله یکسان مرتب و دقیق کاشته شده بودن. به یه تنه درخت تکیه دادم و رفتم تو فکر..
یعنی کارم درست بود؟ نمیدونم.. هنوز نمیدونم.. امیدوارم پشیمون نشم.
من الان تو یه توده بزرگ ِتاریک گیر افتادم و یه روزنه نور میتونه نجاتم بده.. و فکر میکنم اون نور..، تئو باشه.. امیدوارم نورمو اشتباه انتخاب نکرده باشم..
چشمم خورد به خیابون، تئو داشت میومد.. اما با یه لیوان بستنی بزرگ. با خنده بهش گفتم:
- پس رفتی برا خودت بستنی بگیری نه؟ شناختمت جناب شکمو.
خندید و اومد نزدیکم
- نه خیررر ستاره دریایی، این بستنی برا جفتمونه.
سعی کردم جلوی خودمو بگیرم، من در برابر بستنی خیلی سست عنصر بودم و زود وا میدادم. الان من با دیدن بستنی، یه لینای دو ساله بودم. بستنی رو از دستش قاپیدمو یه قاشق چپوندم تو دهنم. خواستم قاشق بعدی رو بخورم که با صداش متوقف شدم:
- که من شکموعم آره؟
خندش رفت هوا، منم از خندش، خندم گرفت و رسما پوکیدم و بستنیا از تو دهنم با شتاب ریختن بیرون.
وای آبروی نداشتم رفت. دستمو گرفتم جلو دهنم و تو جیبم دنبال دستمال گشتم
- آخ آخ ستاره کوچولو دنبالت که نکردن اینا همش برا خودته آرومتر بخورر
و یه دستمال از جیبش در آورد داد بهم.
صدای مغزمو میشنیدم که میگفت"خاک تو سرت لینا همین اول کاری جلو پسره وا دادی؟"
زیر لب خطاب به مغزم یه "خفه شو بابا" ــی زمزمه کردم که تئو زود واکنش داد:
- با من بودی؟
- نه نه، با مغزم بودم داشت چرتو پرت میگفت.
- چه چالب، مغزت باهات حرف میزنه
وای نه، الان فک میکنه روانیم و خود درگیری دارم. بد گند زدی لیناـ
- نه نه، فراموش کن چیزی که گفتنو اصن.
- باش باش. بیا بریم اونجا بشینیم بستنیمونو بخوریم الان آب میشه.
- بریم..
رفتیم سمت یه پارک و تئو رو چمن نشست و به من گفت که سرمو بزارم رو پاش و دراز بکشم..
یه قاشق خودش میخورد و یه قاشق میذاشت تو دهن من.
اولش خیلی خجالت کشیدم، واقعا بعید بود ازمن.. اما دیگه... من.. من اون لینای چن روز و سال پیش نبودم.. دلمو باخته بودم و در مقابل هرچیزی از سمت اون، کاملا تسلیم بودم..
میخواستم این سکوت قشنگ، همینجوری بمونه اما دلمم میخواست سوالامو ازش بپرسم..
- میگم تئو..
همونجور که قاشقو داشت میذاشت تو لیوان خالی بستنی، جواب داد:
- جونم
یکم مکث کردم اما بعد گفتم:
- چرا اینقد پیانو میزنی؟ بجز پیانو دیگه چه سازی بلدی؟
فک کنم جا خورد، انتظار همچین سوالی رو مثل اینکه نداشت..
- چه سوال یهویی و باحالی.. خب باید بگم که.. من از بچگی عاشق پیانو بودم و با کلی اصرار به پدرم بلخره راضی شد و رفتم کلاس..
میدونی.. گاهی وقتا آدما نمیتونن زخما و درداشونو به زبون بیارن.. من هیچوقت نتونستم.. و هر وقت دلم میگیره یا ناراحتم از عالم و آدم میرم سراغ پیانو.. برام همدمه، آرومم میکنه.. و خوشحالم که ازین طریق تونستم ستاره خودمو تو آسمون وسیع پیدا کنم.. و اینکه من گیتارم میزنم، کلا موسیقی دوست دارم. احساساتمو و حرفامو با پیانو یا گیتار میریزم بیرون..
⋆
#نورآبی #پارت9
دوتا ستاره میاد ما 40تایی بشیم؟)
40 بشیم دو پارت دیگه هم میدم💓
https://eitaa.com/joinchat/1549928130C15e230a4c4
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟎
- گفتی پدرت مخالف بوده.. مامانت چی؟ اون موافق بود؟
حالت چهرش تغییر کرد. یجور انگار خالی کرد.. ته چهرش غم داد میزد.
- سوال بدی پرسیدم؟ خوبی؟
یه لبخند دردناک زد، سرشو تکون داد و گفت:
- نه نه.. مشکلی نیست خوبم. فقط..
- فقط؟
نفس کشید.
- من.. وقتی به دنیا اومدم، مادرم برای همیشه منو این دنیارو ترک کرد.. من تا ابد از دیدنش و آغوشش و محبتش محروم شدم.. و مرگش تقصیر منه..
به وضوح میشد فهمید که بار غم سنگینی رو داره به دوش میکشه.. قلبم فشرده شد.. خواستم صحبت کنم که اون ادامه داد:
- میدونی، شاید اگر هیچوقت منی وجود نداشت، مامانم میتونست الان نفس بکشه.. بخنده.. زندگی کنه.. اما وجود من همه چیزو خراب کرد.
دستم خیس شد. اون قطره ها... اشکای تئو بودن.. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با دستم رد اشکاشو از رو صورتش پاک کردم..
- تئو ببینمت پسر..
صورتشو با دستم قاب گرفتم و بعد در آغوش کشیدمش، هرچند اونقدری جثهم کوچیکتر بود ازش که گم میشدم تو بغلش اما خب..
- همیشه، هر وقت بهش فکر میکنم بی اختیار چشمام پر میشه.. جلوی هیچکس اشکمو نشون ندادم؛ اما تو.. تو اولین کسی هستی که اشک منو دید..
- تو مقصر نیستی تئو.. تقدیر مادرت اینجوری نوشته شده بوده.. که با گرفته شدن زندگی ازش، قلب پسر کوچولوش بتپه و زندگی کنه..
حرفی نزد.. گاهی وقتا سکوت تو بغل رفیقت، آرامش میبخشه به ذهن آشفتت.
از اینکه اینقدر زود صمیمی شدیم، هم میترسیدم هم خوشحال بودم.. خوشحال بودم که از این به بعد زندگیم کسی هست که کنارم باشه، کنارش باشم.. شریک غم و شادی هم باشیم..
بعد از رو به راه شدن تئو، بلند شدیم و راه افتادیم سمت خونه هامون..
بغل کردیم همو که تئو دم گوشم گف:
- مراقب خودت باش، ستاره.
گفتم:
- عمیقا عاشق امشبم، خیلی خوش گذشت و اینکه.. ببخش بابت اینکه ناراحتت کردم.
- نگو اینجوری باشه؟ توکه نمیدونستی..
- به هر حال..
دست کشید رو کمرم و گفت:
- حرف نباشه. مراقب خودت باش، خوب بخوابی ستاره کوچولوی من.
و حالا من میخواستم به پسر چشم جنگلیم، لقب بدم..
- توعم همینطور، شبت بخیر ماه ِآسمون نیمه شب.
جدا شدم و با تکون دادن دستی دور شدم ازش.
𓂃
" هنوز هم وقتی به امشب فکر میکنم، قلبم عجیب میتپد. امشب ترس را کنار زدم؛
انگار اعتراف کردن به تو شبیه یه پریدن از لبه یک ترس بزرگ بود. اما وقتی نگاهم کردی.. نوازشم کردی.. بغلم کردی؛ فهمیدم بعضی سقوط ها نابود نمیکنند؛ نجات میدهند..
و آن چند ثانیه هایی که مهمان آغوشت بودم، اوه خدای من چطور ممکن است چند ثانیه اینهمه حس در خود جا دهد؟
هنوز گرمای وجودت روی قلبم مانده ماننده ردِ نورِ ماه روی دریاچه..
امشب فهمیدم پیش بعضی آدما فقط باید سکوت کنی.. سکوت کنی و نفس بکشی و آرام بگیری.
عجیب است، تو همان آشوبِ آرامی بودی
که سال ها دنبالش میگشتم.
- بجامانده از لینای عاشق ، از بهترین شب عمرش 4May2026 . "
دفترم رو بستم، چشمامو گذاشتم روهم و شروع کردم به خیال پردازی.
چیکار کردی با من تئو؟ من ازین رو به اون رو شدم..
⋆
#نورآبی #پارت10
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟏
_ساعت23:40، 8مِی_
• به روایت تئو •
میگن آدما دلشون برای چیزا یا کسایی که دارن تنگ میشه، چیزایی که حسشون میکنن، چیزایی که متعلق بهشونه و خیلی چیزهای دیگه؛ ولی چرا من دلتنگ کسیم که هیچوقت نداشتمش؟
بزرگترین زخم زندگی من، نبود مادرم نیست؛ اینه که همیشه فکر کردم که دلیل نبودنش خودمم.
دلتنگی خیلی حس عجیبیه. تعریفی براش نیست. توصیفش نمیشه کرد. آدم رو نابود میکنه. تیکه تیکه میکنه و از پا در میاره. از نظر من وحشتناک ترین چیزی که یه فرد میتونه حسش کنه، دلتنگیه..
دلتنگ کسیم که حتی یکبار هم نتونستم بغلش کنم، از نزدیک ببینمش، باهاش حرف بزنم، قربون صدقم بره، هوامو داشته باشه...
حسرت یبار دیدنش از نزدیک رو دلم حک شده..
فردا بیستمین سالگرد نبود مادرمه؛
تولد من نیست؛ سالگرد فوت عزیزترین فرد ندیده منه..
پدرم هرسال سعی کرده تو این روز منو خوشحال نگه داره، برام تولد میگیره هرسال، اما من.. من همیشه تو این روز نحس، حالم خوب نیست. من دلیل مرگش بودم. چرا باید خوشحال باشم؟
رفتم سمت کمد و وسایل مربوط به مامانم رو آوردم. آلبوم عکسای بچگیش، جوونیش، عکساش با بابا.. دفترچه خاطراتش.. نوشته هاش.. گیتارش که الان متعلق به منه..
تنها چیزی که از مادرم دارم، گیتارشه.. وقتی گیتار میزنم، حس میکنم مامانمم همراهم داره میزنه.. دستامو نوازش میکنه و راهنماییم میکنه که نت هارو درست بزنم..
عکسشو چسبوندم به سینم..؛
خیلی خوشگل بود.. چشماش خیلی خاص بودن.. یه ترکیبی از رنگ سبز و آبی.. موهای حنایی و صورت کک و مکی..
- ببخش منو مامان.. ببخش که حیاتتو ازت گرفتم..
دفترچشو باز کردم.. صفحه اولش نوشته بود:
" برای نفس مامانش که قراره بیاد بشه زندگیش "
اشکی از گوشه چشمم روونه صورتم شد.
صفحه اول رو شروع کردم به خوندن:
" امروز، یکی از قشنگترین روزای زندگیمه، اتفاق قشنگ امروز این بود که فهمیدم من، مادر شدم و یه موجود کوچول موچولوی ناز در وجود من رشد میکنه و بزرگ میشه )
- 9آگوست2005 "
قلبم فشرده شده بود و ضربانش رفته بود بالا، اما با این حال چندین صفحه ورق زدم و روی یکی از صفحه ها وایسادم و خوندمش:
" نفس مامان؛
امروز.. امروز فهمیدم، فهمیدم که تویی که داری توی دل من نفس میکشی و ورجه وورجه میکنی، پسرک شیطون بلای مامانی.
دو روز دیگه سال نوعه و از همین الان میخوام اتاقتو درست کنم برات.. و هدیه های کریسمستو میزارم کنار که هروقت با گذاشتی به این دنیا بهت بدمش..
- 28دسامبر2005، روز تعیین جنسیت وورجکم "
دست خودم نبود، اشکام امونمو بریده بودن.. نفسم بالا نمیومد دیگه.. وقتی هنوز وجود خارجی نداشتم مامانم اینقدر دوستم داشته.. اگر تموم این سالها پیشم میبود، من خوشبخترین فرد روی زمین میشدم...
ورق زدم که برسم به روزی که میخواسته بره بیمارستان. دستام میلرزید اما با این حال بازهم خوندم:
" میترسیدم، اما خوشحالترین بودم.. یعنی مادر خوبی میشم برای تئو کوچولوم؟
الان دارن اتاق عملو آماده میکنن که تا چند دقیقه دیگه برم اونجا و پسرک شیطونم چشماشو به این دنیا باز کنه.. تا چند ساعت دیگه برای اولین بار هدیه خدا به من رو، در آغوش میکشم.. خانواده کوچیکمون سه نفره میشه.. و خونمون روح میگیره..
عاشقتم تئو کوچولوی مامان
- 9مِی2006،روز تولد نور زندگیم "
حالم دست خودم نبود، پاشیده بودم، از چشمام خون میبارید.. حس گناه داشت میکشت این تئوی به ظاهر قوی رو.
صفحه بعد دفترچه نظرمو جلب کرد.. نوشته ای از طرف بابام بود...:
" هر بار به چشمان تئو نگاه میکنم، همزمان بزرگ ترین هدیه و بزرگ ترین فقدان زندگی ام را به یاد می آورم. "
با خوندن این جمله، زخم قدیمیم دوباره خونریزی کرد و بار گناهی که به دوش میکشیدم سنگین تر شد.
- آره درسته.. من همون روز اول، بزرگترین بدهی زندگیم رو بالا آوردم.
با عجز کلمات رو بیان میکردم..
سرم سنگین بود.. دستام میلرزید، قلبم تیکه تیکه شده بود و از سرو صورتم قطره های عرق میریختن.
صدای نوتیف پیام مدام به گوشم میخورد، اما من ناتوان تر از این بودم که بتونم برم سراغ گوشیم..
هرچیزی که دور و برم بود رو ریختم بهم، میخواستم از ته دل فریاد بزنم و ناراحتی و خشممو تخلیه کنم اما رمقی برام نمونده بود. پخش زمین شدم و روی همون برگه های پخش و پلا شده افتادم.
دنیا دور سرم میچرخید.
بیستمین سالیه که دارم نفس میکشم، اما هر سال روز تولدم، احساس میکنم من زنده موندم... و مادرم تاوانشو داد.
من فقط یچیز میخواستم؛ دیدن مادرمو میخواستم..
بدنم دیگه توان تحمل این همه درد رو نداشت. هیچ چیزی از اطرافم درک نمیکردم و چشمام تار میدید.
پلکام سنگین شدن و روحم سبک.
تنها خواستم الان فقط یچیز بود، کاش الان صدام میزد.. و اسمم رو از زبونش میشنیدم..
اما حالا
همه چیز در تاریکی فرو رفت.
⋆
#نورآبی #پارت11