هدایت شده از مُنیـب.
آری عزیز ِمن؛ این روزها میمیرم و میمیرم و باز زنده میشوم. تا میآیم ببینم با چهرویی بازگشتهام، تو در پرده ذهنم نقش میبندی و نام ِتو بارها در سرم نجوا میشود. آبی، تمام روحم را رنگ میزند و چهخوب است که تنها دلیل برگشتم به این ویرانسرا، تو بودی و هستی و میمانی، آبیِمن، دربین اینهمه خاکستریومهوابرهای تیره!
_میان ِموج های خشمگین دریا؛ ایستاده بود. ماه در آسمان خودنمایی میکرد اما او حتی ماه را هم نمیدید. دست روی قلبش نهاد و با صدایی که از ته گلویش میآمد، زمزمه کرد " اینجا.... اینجا خیلی... درد میکنه "