هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
من#نرگسم....
دختری که عاشق بادیگارد و محافظش شد...
علیرضا ، همون پسری بود که چند سال پیش اومد خواستگاری من و من بدجوری غرورشو شکستم و بهش جواب رد دادم اما... خیلی زود بخاطر ثروت پدرم ، دچار مشکلات امنیتی شدم و نیازمند یک محافظ....❤️
پدرم علیرضا را برام انتخاب کرد و علیرضا برای اینکه محافظم بشه ، برام یه شرط گذاشت!
یه شرط عاشقانه تا دلمو بتونه بدست بیاره و اون این بود که...
😍❤️😍❤️😍❤️😍
#رمان_مجذوب
#تازه_ترین_اثر_نویسنده_پاد_پازل
اگر عاشق رمان های خانم #مرضیه_یگانه هستی و دنبال جدیدترین اثرش میگردی ،یا دنبال رمان جدید و خاص وهیجان انگیزی، زودی بیا اینجا
👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
عاشق بادیگاردم شده بودم و اون دل به دلم نمیداد.😉🧐🤫
به سرم زد که خودمو الکی تو موقعیت خطر قرار بدم تا توجهش رو جلب کنم ولی جدی جدی افتادم تو خطر و جون بادیگاردمم به خاطر من لعنتی تو خطر افتاد و... 👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c
اسم رمانمون مجذوبه چون هر کی رمانمونو میخونه جذبش میشه☝️🏻🔥💫
..........................
ساعت ۱۲پاک کنید.🦋
گسترده۴ساعته آهو✨
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
_جدیتت رفت...اخماتو فراموش کردی...
سری تکان داد و گفت:
_من با اشکات شوخی ندارم. وقتی اشک میریزی، همه چی میره، #حتی دلم...😍😉🥰
از این حرفش بیشتر ذوق کردم و گفتم:
_پس...پس به تلافی شیرینیهای دیشبی که زهرمارم کردی، بازم برام شیرینی خامهای میگیری؟!...
این بار #صدای خندهاش بلند شد:
_وای نرگس دست از سر شیرینی خامهای بردار، این چند وقت همش داری شیرینی خامهای میخوری.
سرم را کج کردم به حالت مظلومانهای و گفتم:
_خب فشارم پایین بود و حالمم بد بود...
اصلاً...#اصلاً طبع بدنم میکشید...
سرش را تا صورتم جلو آورد و خیلی جدی در حالی که لبخندی روی لبانش بود، آهسته گفت:
_طبع بدنت دیگه چی میکشه؟!...
_تورو.😉🙃☺️🤫
❤❤❤❤❤❤
اگر میخوای خاصترین و جذاب رمان ایتا رو از نویسنده معروف و با تجربه ایتا #مرضیه_یگانه، خالق اثر های مشهور وجذاب پاراهور ،مست مهتاب، چیاکو ، پاد ،پازل و نقاب دل و مثل پیچک و... بخونی زود ،تند و سریع بیا اینجا👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2125529114Cdc33bb954c
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨