هدایت شده از گسترده تام
#قـراردادِعـشـق😶🌫🔥
صدای شکستن لیوان توی آشپزخونه پیچید.
با دستِ بریدهم فقط به خون روی زمین خیره شده بودم.آرتین تا چشمش بهم افتاد، دوید سمتم و دستم رو گرفت.«چند بار گفتم مواظب خودت باش...»
آروم دستمو رو پس کشیدم. «الان نگرانم شدی؟»آرتین چیزی نگفت... فقط دستمال رو محکمتر دور دستم بست.همون لحظه تلفنش زنگ خورد...
اسم روی صفحه باعث شد رنگ از صورتش بپره...📱😶
✰𝙅𝙊𝙄𝙉: https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+اون تماس، همهچی رو خراب کرد...💔
هدایت شده از گسترده تام
#قـراردادِعـشـق🖤🥀
آروم درِ اتاق آرتین رو باز کردم.دعا دعا میکردم خونه خالی باشه...اما صدای آرتین رو شنیدم که به کسی میگفت:« میدونی که خیلی دوستت داشتم .»همون لحظه کف پام به گلدون کنار در خورد و بعدش ...😶🌫🔥
✰𝙅𝙊𝙄𝙉:
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
هیجان واقعی رو توی این رمان میشه حس کرد🥵
هدایت شده از بغــــل آبـــــي💙
هدایت شده از •ایلیا•