شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
معمولا به کسی اجازه نمیدهم اما تو بیا.
با دستهایت زبری دیوارهای چوبی را حس میکنی؟
خزههای سبز، اینجا را مفروش کردهاند؛ به نرمی قدم بردار.
این قفسههای پر از کتاب را میبینی؟ من صفحه به صفحهی آنها را دقیق به یاد دارم؛ با این حال گاهی هرکدام را بیرون میکشم، بو میکنم و دوباره با جزئیات میخوانم.
چای تازه دم دارم. شیرین نیست اما بوی زندگی میدهد.
پنجرهها آنقدر بزرگ هستند که اینجا را همیشه روشن نگه دارند.
با همهی اینها گاهی آسمان ابری میشود و تندباد، این مهمان ناخوانده از پنجره خودش را داخل میاندازد و از لای اوراق، بدترین خاطرهی مرا بیرون میکشد و جلوی پایم به زمین میاندازد. چایم را سرد میکند. فضا را از غبار اندوه آکنده میکند و میرود.
من میمانم و آشفته بازار دلم...
سخت است تنهایی کنار آمدن با این وضعیت.
حالا که آمدی، کنارم میمانی؟!
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
دنیا دیگر ظرافت نمیشناسد، نکته سنج نیست. آدمها نمیفهمند لحظه نشستن و برخاستن، نوشیدن یک لیوان آب یا باز کردن در یک قوطی توسط معشوق در چشم عاشق چقدر میتواند باشکوه، پر هیمنه و زیبا باشد. اما برایشان مهم است که اسم معشوقشان چقدر دهان را پر میکند و چند دهان را میبندد.
دنیا جای ژستهای تهی، لحظههای تهی، مردمان تهی و نیازهای بیپایه و امیال قلابی است.
–عقاید یک دلقک–
#برشی_از_کتاب
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉