شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
سلام عزیز دلم. حالت چطور است؟
دلم برایت خیلی تنگ شده! و حالوهوای این شهر مرا دلتنگتر میکند.
میپرسی چگونه است؟ باید بگویم شهر به خودی خود ایرادی ندارد. هوایش نسبتا پاک است. زمین و باغچههایش سبز است. خورشیدش ملایم میتابد. چیزی که مرا آزار میدهد مردمانش هستند.
مردم این شهر همه تنها به فکر خود هستند و بویی از انسانیت نبردهاند، حتی میتوان گفت از حیوان پستترند.
مال یکدیگر را دزدیده و میخوردند؛ اگر چشمهایت را بیشتر باز کنی میتوانی چرک و خون را ببینی که از دور دهانشان چکه میکند.
گاها میتوانی کنار کوچه و خیابان ببینی که چند نفری بر سر لاشهی همنوع خود جمع شدهاند.
وقتی با آنها رودررو شدی باید تمام حواست را جمع کنی تا به چشمهایشان نگاه نکنی، فقط یک نگاه کافیست تا آن حفرههای تو خالی تو را وارد درهی دوزخی خود کنند، و کمکم با آتش حسادتشان چیزی جز خاکستر از زندگیات باقی نماند.
با چنگ و ناخنهای بلندشان به قصد در آغوش کشیدن، سینهات را میشکافند و قلبت را چنان گوشت به سیخ کشیده میسوزانند.
آری عزیز من... مردم این شهر کر و احمق هستند؛ صدای نالههای خود را نمیشنوند و نمیدانند که خود نیز از این منوال خسته شدهاند.
دیگر وارد جزئیات بیشتر نمیشوم.
مردم این شهر همه جوره دلگیر و دلگیرکنندهاند.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
با لب سرخت مرا یادِ خدا انداختی
روزگارت خوش که از میخانه مسجد ساختی
رویِ ماهِ خویش را در برکه میدیدی ولی
سهمِ ماهیهای عاشق را چه خوش پرداختی
ما برای با تو بودن عمرِ خود را باختیم
بد نبود ایدوست گاهی هم تو دل میباختی
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
میتوانستی نتازی بر من اما تاختی
ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
عشق را شاید ولی هرگز مرا نشناختی
- فاضل نظری
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
در اتاقک او سکوت حاکم است. تنهایی و رخوت طفل خیالش را به مهربانی نوازش میدهند و در آغوش میفشارند.
–شبهای روشن–
#برشی_از_کتاب
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
درد ما مردمیست که قبل از نگاه کردن به خود میخواهند کشورشان را تغییر دهند. مردمی که از همه مینالند ولی خودشان را نمیبینند.
_فریدون فرخزاد .