ما را مثل عقرب بار آوردهاند؛ مثل عقرب!
ما مردم صبح که سر از بالین ور میداریم تا شب که سر مرگمان را میگذاریم، مدام همدیگر را میگزیم. بخیلیم؛ بخیل!
خوشمان میآید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان میآید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را میجود.
تنگ نظریم، ما مردم تنگ نظر و بخیل، بخیل و بدخواه، وقتی میبینیم دیگری سر گرسنه زمین میگذارد انگار خیال ما راحتتر است.
وقتی میبینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست.
انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!
- محمود دولت آبادی
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
چیزی به اسم تغییر بدون درد و رشد بدون ناراحتی وجود ندارد.
–اوضاع خیلی خراب است–
#برشی_از_کتاب
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
مجال خلوتی پیدا شود از حرف لبریزم
منی که در خودم عمریست اشک و بغض میریزم
شبیه کودکی در حسرت یک بستنی چوبی
که میبیند به دست این و آن، با خود گلآویزم
اگر شاعر نمیبودم دلم میخواست برگردم
گلوبندی شوم از گردنت خود را بیآویزم!
نمیارزد به حسرت خوردن و افسوس فرداها
اگر یک لحظه امروز از تماشایت بپرهیزم
برای مردم دنیا از آن چشم تو خواهم گفت
اگر بگذارد این سنگ لحد از خاک برخیزم
- حسین زحمتکش
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
تا به حال غرق شدهای؟
بگذار برایت تعریف کنم که چه بیپناه در آن دریای سیاه، بر روی امواج بالا و پایین میشدم.
به نظرم تنها دریایی بود که در عین تلاطم، آرامش عمیقی در خود داشت.
با چشمان بسته، خود را رها کردم. آرام مرا در آغوش گرفت؛ مانند طفلِ در گهواره مرا تاب میداد. به چند ثانیه نکشید که چشمم را باز کردم و شاهد فرو رفتن خود در گردابی سیاهتر از خود دریا شدم. به قدری آرام بود که متوجه نزدیک شدن به گرداب نشده بودم. هرچه تلاش کردم و دستوپا زدم، بیفایده بود.
بعد از گرداب، تاریکی بود و خلأ مطلق. انگار بین زمین و هوا معلق باشی.
اولین حسی که در من جان گرفت، ترس بود. بعد زمزمههای نامفهوم دریا، حس گناه را بر سرم آوار کرد. ترکیب حسهایم زایندهی پوچی شد. وجودم دیگر گرمای قبل را نداشت. بیرنگ شده بودم.
همینها کافی بود تا برای دریا بهایی نداشته باشم. زیر پاهایم سنگینی کرد و فهمیدم آب دارد فضا را پر میکند؛ بالا و بالاتر، تا جایی که گرداب برعکس شد و من همراه امواج به ساحل رسیدم.
با وجود گذر زمان، هنوز سرما و رنگپریدگیام کاملا از بین نرفته. اما دروغ چرا؟! گاهی دلم برای آن چشمان سیاه دریا تنگ میشود...
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉