شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
تا به حال غرق شدهای؟
بگذار برایت تعریف کنم که چه بیپناه در آن دریای سیاه، بر روی امواج بالا و پایین میشدم.
به نظرم تنها دریایی بود که در عین تلاطم، آرامش عمیقی در خود داشت.
با چشمان بسته، خود را رها کردم. آرام مرا در آغوش گرفت؛ مانند طفلِ در گهواره مرا تاب میداد. به چند ثانیه نکشید که چشمم را باز کردم و شاهد فرو رفتن خود در گردابی سیاهتر از خود دریا شدم. به قدری آرام بود که متوجه نزدیک شدن به گرداب نشده بودم. هرچه تلاش کردم و دستوپا زدم، بیفایده بود.
بعد از گرداب، تاریکی بود و خلأ مطلق. انگار بین زمین و هوا معلق باشی.
اولین حسی که در من جان گرفت، ترس بود. بعد زمزمههای نامفهوم دریا، حس گناه را بر سرم آوار کرد. ترکیب حسهایم زایندهی پوچی شد. وجودم دیگر گرمای قبل را نداشت. بیرنگ شده بودم.
همینها کافی بود تا برای دریا بهایی نداشته باشم. زیر پاهایم سنگینی کرد و فهمیدم آب دارد فضا را پر میکند؛ بالا و بالاتر، تا جایی که گرداب برعکس شد و من همراه امواج به ساحل رسیدم.
با وجود گذر زمان، هنوز سرما و رنگپریدگیام کاملا از بین نرفته. اما دروغ چرا؟! گاهی دلم برای آن چشمان سیاه دریا تنگ میشود...
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉