شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
نگاهم که از پنجره به درختای خوابآلود و رخت نارنجیشون میافته، عجیب جلوی چشمام ظاهر میشی!
مثل همیشه که روی تاب، زیر درخت توت، میشستی و باد موج موهاتو بالا و پایین میکرد.
بهت میگفتم: وقتی ژاکت قرمز میپوشی، میشی ملکهی پاییز. یادته؟
وسط حیاط وامیستادی. اول سرتو میگرفتی بالا بعد یه لبخند، آروم آروم میومد رو لبات. همونجور که سرت بالا بود چشماتو میبستی، دستاتو میآوردی بالا و شروع میکردی به چرخیدن. یه جوری سبک میچرخیدی که انگار میخوای پرواز کنی.
نمیدونم چشم زخم بود یا حسادت؛ ابرای خاکستری دورتو گرفتن. کمکم رنگ و روت مات شد. لبخندت محو شد. نگاهات سرد شد. و من هرچقدر سعی میکردم اونارو کنار بزنم، هیچ کاری از دستم بر نمیاومد. آخرش هم با اون ابرای خاکستری از پیشم رفتی. یعنی بردنت؟!
حالا تموم حرفایی که میخواستم بهت بزنم مونده تو ذهنم؛ که احتمالا چند وقت دیگه سرم درست مثل این انار شکستهی روی درخت میشه. بعد میتونی از بین ترکها یه بخشی از حرفامو ببینی.
آره پاییز خیلی شبیه زندگی منه. آسمون خاکستری. درختا خوابآلود. برگا خشک و مرده. انارا ترک خورده.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
وقتی مردم، گمشدهها و ضعفها و ترسهای خود را میشناسند، به دنبال کسی میگردند که آن ضعفها و ترسها را نداشته باشند.
بر این اساس آن را فردی فراتر از انسانهای متعارف میبینند و برای طی کردن مسیر به او اعتماد میکنند.
اینکه شخصی ضعفهای شما را نداشته باشد به معنای کامل بودن او نیست.
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉