پنبهها میرقصند و او روبانی در موهایش دارد و چون در بسترش افتادم گل سرخی بر کفش او نقاشی شده بود میتوانستم خستگی رویا را درچشمانش ببینم و سردی ستارهها را در دستانش حس کنم و هنگامیکه به شانههای او تکیه کردم چون ماه افتاد و من احساس کردم پروانههای رنگارنگ از سبد آرزوهایم به پرواز در آمدند.
اربابحلقهها
قلمِآبیاو؛
یکیتون یه سر به امیلیا میزنه صدتایی بشه ؟😭🤍
وای من دورت بگردمممممم😭😭😭😭😭😭