با من کاری میکند که عهد ببندم به دوران اوج خود باز گردم.
گاهی دلم را زیر پاهایش خورد میکند تا به خود بیایم
او اشتباهاتم را به رخم میکشد تا تکرارشان نکنم
هرشب به من یاد آوری میکند که روزی از آن میترسیدم و حال به آن پناه برده ام
اما سخت ترین دردش زمانیست که زیر گوشم زمزمه میکند ممکن است آن کسی که دچارش هستم دچارم نباشد .
دیگر حتی نمیخواهم تورا ببینم ، اما هربار که سعی میکنم دیگر به تو فکر نکنم تورا میبینم و هربار سعی میکنم که فراموشت کنم به عکس ته گالری ام برخورد میکنم که به تو مربوط میشود
هرگز نمیخواهم دوباره تورا در زندگی ام داشته باشم و طمع با تو بودن را بچشم ، اما همچنان تلخی با تو بودن را زیر زبانم حس میکنم
اما ایکاش بتوانم فراموش کنم که چه به روزم آوردی
ایکاش هرگز اعتراف نمیکرد .
زنده بمون. برای غروبی دل انگیز که فردایش امتحان داشتی و از آن لذت نبردی. برای یک تابستان گرم و سرخابی، برای فنجان های گلدار توی تاقچه، برای صدای نرم و رسای مادر که لالایی ای زمزمه می کرد و موهایت را نوازش، برای ماهی های نارنجی و کاشی های نیمه شکسته ی آبی حوض. برای اینها زنده بمون.
معلومه که رابطم با بچه ها قشنگه!
هیچ آدم بزرگی ازم نمیپرسه سومین رنگ مورد علاقم چیه
هیچ آدم بزرگی بیخودی بغلم نمیکنه
هیچ آدم بزرگی زور نمیزنه پای سفره کنارم بشینه
البته که منظورم بچه های واقعین نه آدمایی که تو بچگی گیر کردن!