اکنون به نظر میرسد صبور تر شدهام،اما چراغی در وجودم خاموش شده است که دوست داشتم تا ابد روشن بماند،و همان کسی خاموشش کرد که خودش آن را روشن کرده بود.
زندگی آدمها مثل ستارههاست. وقتی ناامید میشن یهویی میمیرن و منفجر میشن و درون خودشون فرو میرن، در نهایت تبدیل میشن به یه سیاهچالهای که پر از خلأ و فروپاشیه؛ سیاهچالهای که امید و نور رو به درون خودش میکشه و به سیاهی تبدیلش میکنه.
چشمانش آسمانی کوچک بودند
و من گم شدم لابهلای ستارههایش
که غافلانه،
تمام جانم را به نور عشق آغشته کردند .
من تماشا کردنِ ستاره هارا فقط با تو دوست داشتم؛تو ناگهان رفتی و آسمانم بی ستاره شد!میشود برگردی و آسمان را با ستاره هایش به من بازگردانی؟البته، چه میگویم؟!بدون تو آسمان را میخواهم چه کار؟! تا تو نباشی، میخواهم زمین و آسمان روی سرم آوار شوند.باور کن، باور کن! ذره ای برایم ارزش ندارد...