می ترسم. از زمین و زمان می ترسم. مخصوصا از خودم.
می شه نگاهم کنی و به روحم نور ببخشی؟ من رو با خودت به دشت پر از قاصدک ببری و همراه اون ها رها بشیم، تا هنگام تموم شدن نور توی چشم هات، توی یک غروبِ صورتی رنگ.
گاهی دو نفر روبروی هم میمانند. نه دعوا کردهاند، نه قهر. فقط حرفشان بند آمده.
یکیشان دارد به لبهی لیوانِ قهوه اش نگاه میکند. آن یکی به خطِ کف دستش. هوا سنگین نیست، اما سفت است. عجیب سفت. انگار اکسیژن آنجا کم شده است.
هر دو چیزی دارند توی گلویشان. یک کلمه، یک جمله، یک صدای کوچک. شاید اینکه بگویند «دوستت دارم »، شاید بگویند «پیشم بمان»، شاید فقط بگویند «نرو». اما هیچکدام شروع نمیکند.
چشم که بلند میکنند، نگاهشان توی هم میخورد. نه خیره میشوند، نه فرار میکنند. فقط چند ثانیه همان طور میمانند. نبض توی شقیقهی یکی دارد میزند. لبِ دیگری کمی باز میشود، بعد بسته میشود.
این همان لحظه است. همان نفسِ نگفته. همان امیدِ بیصدایی که فریاد میزند «الان بگو، خواهش میکنم یکی شروع کن».
به این میگویند mamihlapinatapai.
نه اسمش قشنگ است، نه تلفظش راحت.
اما همراه با نگاهی عمیق است
نگاهی که میگوید «همان را میخواهم که تو میخواهی، اما تو اول بگو».
تو اول یگو عزیز قلبم چه میخواهی؟! تا آن را بخواهم...
ای ستاره ی من،
که در آسمانِ قلبم میدرخشیدی،
به تو عشق میورزیدم،
با تمامِ جان.
امروز اما،
غروبِ بودنت فرا رسید،
و مرا برای همیشه
از مدارِ خود راندی.
دیگر ستارهای نیست
که شبهایم را روشن کند،
جز خاطرهای دور،
که در دلِ این شبِ بیانتها،
گم شده است.