گاهی دو نفر روبروی هم میمانند. نه دعوا کردهاند، نه قهر. فقط حرفشان بند آمده.
یکیشان دارد به لبهی لیوانِ قهوه اش نگاه میکند. آن یکی به خطِ کف دستش. هوا سنگین نیست، اما سفت است. عجیب سفت. انگار اکسیژن آنجا کم شده است.
هر دو چیزی دارند توی گلویشان. یک کلمه، یک جمله، یک صدای کوچک. شاید اینکه بگویند «دوستت دارم »، شاید بگویند «پیشم بمان»، شاید فقط بگویند «نرو». اما هیچکدام شروع نمیکند.
چشم که بلند میکنند، نگاهشان توی هم میخورد. نه خیره میشوند، نه فرار میکنند. فقط چند ثانیه همان طور میمانند. نبض توی شقیقهی یکی دارد میزند. لبِ دیگری کمی باز میشود، بعد بسته میشود.
این همان لحظه است. همان نفسِ نگفته. همان امیدِ بیصدایی که فریاد میزند «الان بگو، خواهش میکنم یکی شروع کن».
به این میگویند mamihlapinatapai.
نه اسمش قشنگ است، نه تلفظش راحت.
اما همراه با نگاهی عمیق است
نگاهی که میگوید «همان را میخواهم که تو میخواهی، اما تو اول بگو».
تو اول یگو عزیز قلبم چه میخواهی؟! تا آن را بخواهم...
ای ستاره ی من،
که در آسمانِ قلبم میدرخشیدی،
به تو عشق میورزیدم،
با تمامِ جان.
امروز اما،
غروبِ بودنت فرا رسید،
و مرا برای همیشه
از مدارِ خود راندی.
دیگر ستارهای نیست
که شبهایم را روشن کند،
جز خاطرهای دور،
که در دلِ این شبِ بیانتها،
گم شده است.
درسته من همیشه دیر رسیدم
من قهوه مو وقتی خوردم که سرد بود
من وقتی به کلاس رفتم که همه بودن
من وقتی به مهمونی میرفتم که همه داشتن پامیشدن
من وقتی محبت میکردم که دیگه نیاز به محبتتم نبود
من وقتی تلاش کردم که دیگه تلاش بدرد نمیخورد
من وقتی فهمیدم عاشق یکیم که اون دیگه منو دوست نداشت
من وقتی دفترمو از داداشم گرفتم که دیگه پارش کرده بود
همیشه همینطور بود
زمان همیشه از دستم رفته بود من به ساعت ها، آدم ها، درس ها همیشه دیر رسیدم
حتی به نصیحت هایی که مامان میکرد
خیلی دیر
اما انگار بعد اون همه مدت یکبار من زود رسیدم
درسته شاید میشد زودتر باشه ولی حداقل دیر نبود
فرصت تموم نشده بود
فرصت تموم نشده نه؟!
دلم مرده است. چرا تو نیامدی؟ چون من رفتم. نه تو.
برگهای دفتر آبیرنگم پارهپوره شدهاند، جوهر خودکارهایم خشک. اینجا برف نمیبارد، بارانها هم خشکیدهاند. هیچکس برایم نامه نمینویسد. هیچ صدایی نیست، هیچ قدمی در راهرو نمیآید.
آینهی توی اتاقم خاکی و کدر شده، منتظر عکس من است، اما من در گوشهی تخت دراز کشیدهام و در پتویم مچاله شدهام. من هیچوقت قوی نبودم تا بعد از تو زندگی کنم برای همین قبل از اینکه دیر شود، قبل از اینکه تو متوجه بشوی، رفتم.
دلم برای تو تنگ شده، قدِ ستارههای آسمان. همان ستارههایی که از زمین تا خودشان فرسنگها فاصله دارند. درست مثل فاصلهی من از تو الان.
من رفتم. خودم رفتم. تو را همین جا گذاشتم با همان آینه، همان دفتر پارهپوره، همان انتظار. تقصیر من است. نه تو. تقصیر قلب مردهی خودم است که نفس کشیدن در کنارت را هم بلد نبود.
_به یاد مانده از؟