فکر می کنی دیگه حالت خوب شده.فکر می کنی دیگه همه چی قراره خوب پیش بره.هر روز از خواب بیدار میشی.تلاش می کنی.درس می خونی. کتاب می خونی. وسط ظرف شستن ظرف رو میشکنی. پیاز داغ ها می سوزن.کیسه سیب ها وسطِ خیابون از دستت میفته.زمین می خوری و پات زخمی میشه.آدرس اشتباهی بهت میدن.دوستت رو از دست میدی.بسته اینترنت تموم میشه.کلید خونه رو جا می ذاری.تو مترو ایستگاه اشتباهی پیاده میشی.
وسط نقاشی کشیدن گریه ات می گیره.
یهو همه جا سکوت میشه.
من چی کار کنم مامان؟میشه بهم بگی؟
من دارم هر روز تلاش می کنم اما چرا نمیشه؟
مامان اندوهی دارم.کجا بذارمش؟
Taylor swiftHow much tragedy.mp3
زمان:
حجم:
1.2M
"پس فکر می کنی چقدر غم درون من هست؟
چقدر اندوه؟
فکر کردی تا کجا پایین میرم؟
فکر کردی تا کجا میرم قبل اینکه از درون تیکه پاره بشم؟"
به یک قاشق مرباخوری اعتماد به نفس نیاز دارم.
به خودباوری.اجازه ندم اون صدای توی مغزم بگه نه تو نمی تونی.بدون اعتماد به نفس هیچ کاری رو نمیشه از پیش برد حتی اگه عالم دهر هم باشی بازم نمیشه.
باید اون صدای سرکوب گر که هی بهم یادآوری می کنه"کافی نیستی،تلاش هات کافی نیست"
حتی نیمی از اون قاشق مربا خوری کارم و راه میندازه.
انسان از یه جایی به بعد دیگر کمتر انسان است.
رنگ های روحش کمرنگ تر و ذره ذره از خود تهی می شود و به قبرستانی از آدم ها احساسات،آرزوها و خاطرات نصفه نیمه تبدیل می شود.
-colonel