eitaa logo
♥️"وحید رهبانی"♥️
257 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
69 فایل
﴾﷽﴿ بزرگترین کانال 👈وحید رهبانی👉 در ایتا😍 اولین کانال رسمی آقا وحید 😎😍 اگه واقعا طرفدار آقا وحید و بچه های گاندو هستی از کانالشون حمایت کن❤ 💗بنشین جانا که حاله خوشی آمدی یارا💗 🌹☁عاشق کشی.. 🌹☁دیوانه کردن.. کانال ما باشما جون میگیره👊❣👊
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ❤️❤️❤️❤️❤️ ❤️❤️❤️❤️ ❤️❤️❤️ ❤️❤️ ❤️ 🥀رمان :.3🥀 🥀پارت : 🥀 عبدی : داوود محمد بگیر😳😳😱😱😱😱 داوود: با سرعت رفتم سمتش نزدیک بود زمین بخوره که افتاد توی بغل من . _____ سعید: آقا. محمد چی شد؟؟ عبدی : دکتر میگه چیزی نیست فقط بهش یک شک وارد شده درست میشه الان بهش مسکن زدن تا بخوابه . سعید: آقا میخواید با اون ماجرا چکار کنید عبدی : باید مثل اون دفعه بکنیم البته یک ماجرایی بزرگ تر مثلا هم اینجا هم خونه ی محمد داوود: خونشون😳😳😳😳 عبدی : اره دیگه 😔 البته اگر خانوادش قبول کنن سعید: آقا میخوایید برم با خانوادش صحبت کنم عبدی : کجا هستن سعید: گفتم برن نمازخونه تا استراحت کنن آخه خانوم آقا محمد کمی حالش بد شد 😔 عبدی : خداکنه برای بچش مشکلی پیش نیاد سعید ، داوود: بچه 😳😳😳😳😳😳 عبدی : اره محمد پدر هست داوود: چرا تا الان نگفتین 😳😍😍 عبدی : محمد نخواسته بگه شما هم هیچی نگید اوکی داوود: چشم ولی هورااااااا😍😍😍😍❤️ سعید: ایول آقا پدر شد 😍😍😍❤️❤️😍 داوود ، سعید : هوراااا❤️❤️❤️😍😍❤️❤️😍😍😍😍❤️😍❤️😍😍😍❤️❤️😍😍 عبدی : بچهاااا😳 بسته😡عه😔 سعید: ببخشید 😔 عبدی : من برم به خانوادش بگم __________ عبدی : رفتم سمت نمازخونه یک خانم داشت بیرون میومد رفتم جلو ببخشید میشه به خانم سلطانی بگید بیاد یک لحظه خانم: بله چشم خانم سلطانی دم در باهاتون کار دارن عطیه : رفتم دم در عزیز هم اومد رئیس محمد بود سلام ،بله ؟ عبدی : برای اینکه کارم راحت تر بشه صدای که ظبط کرده بودیم براشون پخش کردم عطیه: یا خداا الان باید چکار کنیم ؟ عبدی : نگران نباشید کمی ارومشون کردم و تمام نقشه توضیح دادم عزیز: هر کاری صلاح هست انجام بدید😔 عبدی: شما هم باید بیاید و مثل یک خانواده شهید عمل کنید عطیه ،عزیز: چشم😔😔 عبدی: شما برید خونه آماده بشید عطیه : چشم☺️😔 ________ الن بیکل: جیسون برو بیمارستان و آدرس خونه ی پسره پیدا کن و برو جیسون: چشم حتما ______ عبدی : بچها سریع برید خونه ی محمد و آگهی های شهادت و مردن محمد نصب کنید سریع سعید: آقا وقت کمه عبدی: یکاریش کنین سعید: چشم پ.ن: ....... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کپی رمان به شدت ممنوع می باشد🚫 زیادمون کنید 🥀 نویسنده: هستی 🥀 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 🍂رمان:🍂 🍂پارت : 🍂 رسول : رفتم بیمارستان رفتم اتاق آقا محمد دیدم یک مرد روی تخت نشسته فکر کردم اشتباه رفتم یک ببخشید گفتم و رفتم بیرون این قدر تویی فکر بودم که اتاق هم اشتباه رفتم 😔💔 خواستم در اتاق ببندم که صدای آقا محمد اومد ...... محمد: داشتم با عزیز حرف میزنم که رسول اومد داخل یک ببخشید گفت رفت بیرون 🤨سریع گفتم رسول کجا ؟؟ رسول: یا خدا آقا شما هستید محمد: خوب اره 😐توقع داشتی کی باشه 😐💔 رسول: شما بیهوش بودید کی بهوش اومدی 😐 محمد: آدم زنده بلاخره بهوش میاد نمرده بودم که 😂😂حالا کجا میخواستی بری رسول: فکر کردم اشتباه اومدم رو کردم به عطیه خانم و عزیز و با لبخند سلام کردم عطیه و عزیز: سلام ☺️ محمد: خوب رسول چخبر از سایت رسول: اوم ...سایت هم هیچی ☺️ محمد: فهمیدم جلویی عطیه و عزیز نمیخواد صحبت کنه بهش گفتم : عزیز شما یک لحظه برید بیرون لطفا ☺️❤️ رسول: عطیه و عزیز رفتن بیرون رفتم کنار آقا محمد گفتم : آقا خبری از سپند نیست به خط ما وصل نیست باید گوشی شما باشه 😬 محمد: مگه گوشی من دست شما نبود رسول: نه آقا دست عطیه خانم هست فکر کنم محمد: بعدا بهت میدم چک کنید رسول : چشم آقا خیالتون راحت دنیا هم حالش خوبه ☺️😘 محمد: 🤨مگه قرار بود بد باشه رسول: یهو یادم اومد نباید میگفتم سریع جمع کردم : نه آقا کلی گفتم 😬 محمد: رسول بگو دنیا بیاد میخوام ببینمش 🤨 رسول: نمیشه اقا 😔 محمد: چی شده 😬 رسول : همه چیز بهش گفتم 😕 محمد: 😰😰د...دنیا چهره ی دنیا همش جلویی چشمم بود صداش تویی مغزم اکو میشد بلند شدم از روی تخت رفتم پایین ولی پاهام زیاد جون نداشت و افتادم😔 رسول: آقا 😱😱 _______ میشل: چرا با دختره مهربون هستی نکنه فکر کردی واقعا خالش هستی 😒 کلارا : میشل بس کن تو اگه خیلی زرنگی زودتر منو از دست این بچه خلاص کن😬 میشل: هوووف صبر کن دریا برسه بره جلو بعد هر کاری میخوایی با بچه بکن😢 کلارا : مگه راه دیگه دارم 😒باشه دریا کی میاد میشل : به زودی میرسه میره پیشش کلارا : اوکی میشل: من رفتم پیش دختره ____________ محمد: با کمک رسول و دکتر ها دوباره منو بردن روی تخت دکتر گفت نباید به خودم فشار بیارم تا توانی خودم به دست بیارم 💔💔دنیا 😭😭😭 رسول: آقا محمد نسبت به همه بی توجه بود فقط به یک گوشه نگاه می‌کرد💔 آقا حالتون خوبه 😢 دنیا چیزیش نیست 😢 خیلی زود نجات پیدا میکنه 😢 تازه سپند اونجا هست اون مامور ما هست😢 آقا محمد ؟😢 هر چی میگفتم جواب نمی‌داد فقط زل زده بود به دیوار 😔💔 محمد: فکرم پیش دنیا بود 💔که صدای گوشیم اومد باز کردم یک پیام از یک شماره‌ی ناشناس 🤨 یک صدا بود 🤨صدا پلی کردم (صدای میشل بود : اگه میخوایی دخترت سالم باشه اطلاعات ساختمان هسته ای ایران برام بیار در غیر این صورت باید برای جنازه ی دخترت گریه کنی و بعدش یک صدای تیر )😭💔یاخدااااا😭😭😭 رسول: صدای که آقا محمد گذاشت منم شنیدم فهمیدم اوضاع بد هست 😭آقا محمد شما تروخدا بلند نشید من الان میام گفتم و رفتم بیرون ....... __________ دریا: با هواپیما وارد ایران شدم یک اتوبوس گرفتم و رفتم کرج از اونجا هم با یک ماشین شخصی رفتم تهران این میشل هم دیوونه هست خوب چه کاری هست که تیکه تیکه برم تهران یک راست میرفتم دیگه 😒از خستگی برام جون نمونده 😒🤦‍♀ بلاخره رسیدم تهران و زنگ میشل زدم میشل: بله دریا: من تهرانم میشل: آدرس که بهت دادم بیا دیگه چرا زنگ میزنی نصف شب 😒 دریا : شرمنده مزاحم خوابت شدم 😒بوووووق (قطع کرد ) __________ روژان: کارم تموم شد از آقای عبدی اجازه گرفتم و رفتم خونه از سایت میرفتم بیرون که دیدم آقا رسول داره میاد سلام رسول: سلام ☺️ روژان: با اجازه رسول: تنها میرید خونه؟ 🤔 روژان: بله داوود کمی کار داشت ☺️ رسول: بفرمایید سوار ماشین بشید میرسونمتون ☺️❤️ روژان: نه خودم میرم مزاحم نمیشم ☺️ رسول: بفرمایید لطفا درست نیست این ساعت شب تنها برید تاکسی سخت گیر میاد روژان: نه زنگ میزنم یک ماشین میگریم شما بفرمایید سر کار😅☺️ رسول: خانم تهرانی خوب فکر کنید من تاکسی هستم بفرمایید دیگه 🙂💗 روژان: اوم......باشه ممنون 🙂 صندلی عقب نشستم و آقا رسول هم نشست و ماشین روشن کرد ......... پ.ن: دنیا تیر خرد ☺️ پ.ن: دریا کیه🤨 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کپی رمان به شدت ممنوع می باشد🚫 زیادمون کنید 🥀 نویسنده: هستی 🥀 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16587532990736 ناشناس 👆🏻✨💜