بخارِ چای.
و اما من
اگر اکنون زندهام به واسطهی همین امیدِ ناچیز است؛
شاید استکانِ چایی همان امیدِ من باشد.
حالم خوب نیست . .
دلم میخواد تو این فضایی که معلقم بخوابم، بخوابم و بخوابم.
بخوابم و یادم بره این دردارو
یادم بره خستم
یادم بره چقدر شکستم
یادم بره این دنیای فانی بی ارزش ترینه.
بخارِ چای.
تورا با غیر میبینم صدایم در نمیآید
دلم میسوزدُ کاری ز دستم بر نمیآید..
نشستم باده خوردم،خون گرستم،کنجی افتادم
تحمل میرود اما، شبِ غم سر نمیآید..