خسته از عمری زمستانم، بهارم میشوی؟
شانه ات کو، ابرِ بارانم قرارم میشوی؟
- معصومه صابر
هدایت شده از باهم خنده✓™
ناراحت بودن خیلی وقتا دلیل نداره و دلیل هم نمیخواد، همه چیز خوبه، یخچالت پره، شکمت هم سیره، ولی دوست داری ناراحت باشی و دلیلشم پیدا نمیکنی
اونجا که مولانا میگه:
ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را
باخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را
تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را
بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
با روی همچون ماه خود با لطف مسکینخواه خود
ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را
چون جلوه مه میکنی وز عشق آگه میکنی
با ما چه همره میکنی چیزی بده درویش را
درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان
نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را
هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی
هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را
تلخ از تو شیرین میشود کفر از تو چون دین میشود
خار از تو نسرین میشود چیزی بده درویش را
اگر چه خواب، نیاید به چشم کم سویم
ولی به خاطر تو، شب بخیر میگویم
من از هجوم خیال تو باز بیدارم
بخواب، راحت و خوش ای نگار مهرویم
#مهدیامیری
باران بزند خیس خیال تو شوم باز
مستانه ،دلم را بدهم سوی تو پرواز
باران بزند تا که غزلخوان تو باشم
با یاد تو سرمست شوم سر دهم آواز
باشم چو خریدار تو و ناز و ادایت
هی نازکنی نازکنی ناز کنی ناز
با عشوه ی چشمان خمارت دل من رفت
غیر از تو مگر هست چنین دلبر طناز
خالی شده دنیا دگر از یار پر احساس
تنها تو به این دلبری ات باش و بپرداز
دردانه ی من باش و بمان با دل من تا
با عشق تو باشم همه ی عمر غزلساز
-بندهخدا
آفاق را گردیدهام، مهر بتان ورزیدهام
خوبان فراوان دیدهام، اما تو چیز دیگری
- امیرخسرو دهلوی
اونجا که مولانا میگه:
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
از زعفران روی من رو میبگردانی چرا
یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن
یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا
این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم
بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را
هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو
کی ذرهها پیدا شود بیشعشعه شمس الضحی
بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی
بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا
مرا به بوی خوشت جان ببخش و زنده بدار
که از تو چیزی ازین بیشتر نمیخواهم
- حسین منزوی