📝آن روزها در روستایمان گروهۍ داشتیم به نام "جوانان مومن طیردَبّا". بیشترمان نوجوانان ده، پانزده ساله بودیم. یڪ روز تصمیم گرفتیم مسجد روستا را نقاشۍ ڪنیم؛ اما هیچ پولۍ نداشتیم. اهالۍ روستا هم به چند نوجوان بازیگوش اعتماد نمۍڪردند.
☘ چهار روز بعد، عماد با رنگ و وسایل نقاشۍ آمد پیش ما و گفت: " این هم از وسایل نقاشۍ. دیگه منتظر چۍ هستید؟"
🌚بعدا فهمیدیم آن چهار روز را در یڪۍ از باغ هاۍ پرتقال، ڪارگرۍ ڪرده و پول رنگ و وسایل نقاشۍ را به دست آورده است. برای پسر بچه اۍ در آن سن و سال یڪ روز پرتقال چینۍ هم ڪار طاقت فرسایۍ بود، چه برسد به چهار روز!
📚 یادگاران_۳۳(شهید عماد مغنیه)
✍#سید_محمد_موسوی
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱