eitaa logo
book
2 دنبال‌کننده
14 عکس
15 ویدیو
0 فایل
اگر کتاب نخوانیم روحمان می‌میرد...
مشاهده در ایتا
دانلود
گویی در حال پایین آمدن بودم در حالی که فکر می‌کردم در حال بالا رفتن هستم. و واقعاً هم همین بود.
من در نظر عمومی بالا می‌رفتم، اما به همان میزان زندگی از من دور می‌شد.
و حالا همه چیز تمام شده و تنها مرگ باقی مانده است.
چرا این همه رنج؟ و صدا پاسخ می‌داد: بی‌دلیل، فقط همین‌طور است. چیزی بیشتر از این نبود.
رنج‌های روانی او به این دلیل بود که آن شب، در حالی که به چهره خواب‌آلود و مهربان گراسیام با گونه‌های برجسته نگاه می‌کرد، ناگهان به ذهنش رسید: «ممکن است که تمام عمرم اشتباه بوده باشد؟»
او در آنها خود را دید، تمام آنچه که برایش زندگی کرده بود؛ و به وضوح دید که اصلا واقعی نیستند، بلکه یک فریب بزرگ و وحشتناک است که هم زندگی و هم مرگ را پنهان کرده است.
از خود پرسید و درد چطور؟ درد کجاست؟ توجهش را به آن معطوف کرد. بله، اینجا است. خب، چه اتفاقی افتاده؟ بگذار درد باشد. و مرگ... کجاست؟ به جستجوی ترس سابق خود از مرگ پرداخت و آن را نیافت. کجاست؟ چه مرگی؟ ترسی نبود چون مرگی وجود نداشت. به جای مرگ، نور بود.
دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن من گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست
آدم غرب‌زده قرتی است. زنْ‌صفت است. به خود خیلی می‌رسد. به سر و پُزش خیلی ور می‌رود. حتی گاهی زیر ابرو بر می‌دارد. به کفش و لباس و خانه‌اش خیلی اهمیت می‌دهد. همیشه انگار از لای زرورق باز شده است یا از فلان مِزون فرنگی آمده. آدم غرب‌زده وفادارترین مصرف کننده مصنوعات غربی است. اگر یک روز صبح برخیزد و بداند که هر چه سلمانی و خیاطی و واکسی و تعمیرگاه است، بسته شده دق می‌کند و رو به قبله دراز میکشد. گرچه نمی‌داند قبله کدام سمت است!
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن تَرکِ منِ خرابِ شب‌گردِ مبتلا کن ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کن ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن خیره‌کَشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا بُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خون‌بها کن» بر شاهِ خوب‌رویان، واجب وفا نباشد ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن دردی‌ست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن گر اژدهاست بر رَه، عشقی‌ست چون زمرّد از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کن ــ مولانا
گل به دست گل‌فروشان رنگ بیماران گرفت آب غربت، نازپرورده، گلستان را نساخت