eitaa logo
از من و کتاب‌ها🇮🇷🇵🇸
259 دنبال‌کننده
745 عکس
66 ویدیو
9 فایل
به معجزه کتابها ایمان بیار. https://eitaa.com/joinchat/1600258274Cfec16885eb اگه دوست داری کتاب بخونی ولی نمیدونی چی بخونی من اینجام👈 @soodehabedi ✍️یک مامان که مشق نویسندگی می‌کنه کپی مطالب بدون ذکر اسم کانال ممنوعه
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم‌الله. با خودم می‌گویم برای تمرین امروز چله‌ی نوشتن باید خودم را مجبور کنم که یک داستان بنویسم. این چندوقت یا روزانه نوشته‌ام یا شبه روایت یا مدام به فیلمنامه‌ام و رویدادهایش فکر کرده‌ام. اصلا مدل نوشتن داستان کوتاه یادم رفته. هی فکرمیکنم ایده‌ها را از کجا بیاورم؟ به شخصیتم فکرکنم یا به موقعیت؟ توی سالن جشن نشسته‌ام و چشم می‌چرخانم بین جمعیت. زن و شوهرهای جوان، بی بچه‌ها و چندفرزندی‌ها، مردهای موسفید کرده، دوتا همسر شهید با بچه‌هایشان.... چندتا سوالِ «چه می‌شد اگر» از خودم می‌پرسم. ازش چیزی در نمی‌آید یا اینکه فانتزی می‌شود. به ایده‌ی تمرینی بهناز فکرمیکنم. اگر توی یک روز گیر بیفتم چه می‌شود؟ مثلا یک روز خوب، یا یک روز بد یا مثل امشب یک شبی که هوا خیلی سرد است. سردم می‌شود. شال گرمم را زیر چادر جابجا می‌کنم. یک روز گرم چطور است؟ نه آن هم خوب نیست. یک روزی که جشن باشد چی؟ اگر عزا باشد چی؟ فکرکردن درباره این ایده را متوقف میکنم. حوصله ندارم باز بروم سمت چیزهای گریه‌دار. به متن سایه فکرمیکنم. اگر از زبان یکی از اشیای خانه بنویسم چی می‌شود؟ از زبان چی مثلا؟ یک وسیله‌ی قدیمی توی خانه‌ی ما چی هست؟ بجز اقلام جهیزیه‌ام، قدیمی‌ترها می‌شوند پارچ و لیوانی که مال جهیزیه‌‌ی خانجان بوده، چندتا بشقاب قدیمی که باز هم مال خانجان بوده، زیرسیگاری شکل برگ، رسیده از مادربزرگ شوهرم، رومیزی قیطان دوزی خاله‌ی مامان هم هست. انگار من هم از عتیقه جمع کردن بدم نمی‌اید. کاش داستانهای پشت اینها را هم می‌دانستم. حیف که صاحبانش نیستند تا برایم تعریف کنند. یادم می‌افتد به تکه کاشی فیروزه‌ای که روی طاقچه مانند دمِ آشپزخانه جا خوش کرده. یک تکه از دیوارهای حرم حضرت ابوالفضل است که چند سال پیش‌ها زمانی که اربعین توی زمستان بود، پسرخاله‌ام از کربلا برایمان آورده. قدیمی‌ترین شیء خانه‌ی ما که کلی حرف برای گفتن دارد حتما این است. یا شاید هم آن تکه مربعی از فرش حرم امام رضا که قاب شده و گذاشتیمش کنار همین کاشی. این دوتا تا قبل از اینکه به خانه‌ی ما برسند آدمهای زیادی را دیده‌اند و ماجراهای زیادی از سر گذرانده‌اند. نمی‌دانم اگر قرار بشود از خانه‌ی ما بروند، چیزهای خوبی تعریف می‌کنند یا نه. به نظرم نوشتن با زاویه دید اول شخص از قول این دوتا فکر بدی نباشد. ولی چطور این ایده را گسترش بدهم و چکار کنم؟ راوی قصه‌ی خوب باشند یا بد؟ روایتشان اپیزودیک بشود یا نه اصلا تک صحنه بگویم؟ از بس توی حال و هوای فیملنامه هستم، همه چیز باید برایم تصویر شفاف داشته باشد تا روی کاغذ بیاید. دیگر سرم دردگرفته از بس فکرکردم. فکرکنم همین قدمها برای شروع ایده‌پردازی امروزم کافی باشد. ؟ https://eitaa.com/bookishow
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شب ولادت آقای شیعیان امیرالمومنین و شب شهادت سردار بزرگمون، روز مکلف شدن دختر دومی‌مون و تولد بابای خونه، اصلا یه جوری همه چی در همه، نمیدونم چی بنویسم و چیکار کنم☺️😅
غزه دلتنگ دست‌های مهربان تو هست حاج‌قاسم💔 https://ble.ir/khorjiinam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ملُّو موود♡ ‧˚₊
روز اون که تکیه گاه زمین لرزه های توطئه های دشمنانه💕 روز اون که عشق بی قیدش به اسلام و ایران توی نگاه آروم و استوارش قاب گرفته😎🤌 روز اون که قوی ترین مرد میدان مقاومتِ، روز اونکه با دستان مهربانش بر سر يتيمان امت کشیده🥰 مبارک❤️🌱
مولای من فخر دنیا و آخرتم، شیعه‌ی شما بودن هست، کاش جوری زندگی کنم و فرزندانم را تربیت کنم که شما هم به من و دخترهایم افتخار کنید💚 https://eitaa.com/bookishow
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا