بسمالله
#روزنوشت
زنگ ساعت را می گیرم و می خوابم. توی خواب یادم هست که ساعت برای این زود زنگ زده که باید یادداشت بنویسم و بفرستم. سهمیه دیروز هست ولی لای بدو بدوهای نیشابور، نتوانسته ام بنویسمش. خواب می بینم کوچه پس کوچه های تاریخی یک جایی را داریم می بینیم و من دور از چشم بقیه یک کنج گیر آورده ام برای نوشتن. ولی نمی گذارند بنویسم.
چشمهایم را باز می کنم ساعت هشت شده. از مهلت فرستادن مطلب روز هجدهم گذشته و وارد روز نوزدهم چالش نوشتن، شده ایم. بچه ها باز هم کلاس آنلاین دارند. چای برای خودم می ریزم. دارم فکر می کنم بیدارشان کنم یا نه؟ اتاقشان تاریک است و روزهای پاییز و زمستان نور زیادی نمی گیرد.
تلویزیون را روشن می کنم. پلاستیک نان را از فریزر می گذارم روی کابینت. امروز تا فهمیدم همسرم بعد نماز بیدار است بهش گفتم چایی دم کند. بچه ها را صدا می زنم با تاخیر زیاد یکی یکی بیدار می شوند و می آیند توی هال. از چند دقیقه پیش تعداد پیامهای نخوانده کانال کلاسیشان هی بالاتر رفته. زینب غر می زند که دیر بیدارم کردی. ساعت کلاس زودتر شده انگار. به من چه که برنامه تغییر کرده! چیزی نمی گویم که هنوز بیدار نشده با هم دعوا نکنیم. دو روز است تمرین می کنم در جواب غرهایشان حرف نزنم. جواب گرفته ام. از دعوا و بحث جلوگیری شده. البته همدلی هم در کار نبوده ولی به نظر خودم پیشرفت کردم. تازه دیروز هم بابا هی اصرار می کرد که چرا باز هم نمی مانید و می خواهید بروید یک بار برایش توضیح دادم ولی باز هم تکرار کرد. دیگر هیچی نگفتم. بالاخره دوتایی به کلاسهایشان می رسند. می خواهم بیایم توی اتاق متنم را تمام کنم بفرستم. ساعت ده شده. باید ناهار را درست کنم. لنگ مرغی که گذاشته ام یخش باز شود با کره و زعفران و پیاز می اندازم توی قابلمه. تف می دهم و آب جوش از فلاسکی که دیشب در راه مشهد، توی ماشین باهاش چای خوردیم میریزم. باید برم بشینم پای لپتاپ. یکهو گوشی زنگ می خورد. معاون مدرسه است. من را با حسنا اشتباه می گیرد. بدنیست بروم کلاس فن بیان صدایم را بزرگانهتر کنم. حسنا چرا غیبت خورده؟ جان!! به بدبختی بیدارش کردم اول وقت صوت بفرستد که حاضری بخورد بعد می گویند غیبت خورده😢 توضیح می دهم که هم قرآن فرستاده هم ریاضی. می گوید حواستان به حضور بچه ها سر کلاس باشد. می گویم اینها فقط با یک گوشی سر کلاس حاضر هستند و نوبتی باید درسها را بفرستند. ممکن است تاخیر داشته باشد، چشم چشم می گویم و خداحافظی می کنم. هدی هم بیدار می شود. صبحانه را به یک کاسه مسقطی خلاصه می کند و می پرسد ما دیشب شام خوردیم یا نه. یادش می اندازم که رفتیم پیتزاخونه. آهان کش داری می گوید و بعد هم می گوید سیر شدم. از چهار قاشق مسقطی دو قاشق خورده. حوصله ندارم گیر بدهم که نیم ساعت بعد دوباره گشنهای و هی می گویی چی بخورم. سفره صبحانه یک طرف میز پهن است یک طرف دیگر این سه تا نشسته اند. هدی هم کاربرگ دارد. شکل های عدد 7 ساز را باید رنگ کند. توضیح میدهم و میآیم توی اتاق در را می بندم. فایل وردی را که دارم تویش روایتهای پاره پاره مرتبط با مادری می نویسم باز می کنم. بسم اللهی می گویم و جمله اول را تایپ می کنم. هدی محکم در می زند. می پرسد کدام دایره ها را باید رنگ زرد بزند؟ میروم بالای سرش دوباره توضیح می دهم. بر میگردم توی اتاق. چهل و پنج دقیقه از لحظه ای که لپتاپ روشن شده و ورد را باز کرده ام گذشته. زینب و حسنا سر اینکه کی الان باید درسش را بفرستد بحث می کنند و به اینکه یکی این وسط با دوستش چت کرده گیر می دهند. هوف نفسم را میدهم بیرون. روایت نویسی را بیخیال میشوم. نمی توانم توی آن سر و صداها اینقدر عمیق بشوم و دنبال کلمه بگردم. همین متن را مینویسم و میفرستم توی ایتای لپتاپ، تا بعد با گوشی کپی کنم توی گروه چله نوشتن در بله.
#مصائب_کلاس_مجازی
#چارخطنوشتنوسطمادری
از من و کتابها🇮🇷🇵🇸
#روایت بسم الله اولین باری نبود که با خواهش و التماس به کتابدار، رفته بودم بین قفسههای کتاب. قبلتر
این را برای «من او» نوشته بودم و آخرش از لحظهای گفتم که برای اولین بار خالقش را دیدم.
#رضا_امیرخانی چندسالی بود که ماها را منتظر کتاب جدید گذاشته بود و نمینوشت. حالا همه منتظر شنیدن خبر سلامتیاش هستیم.
اللهم اشف کل مریض
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ رو دیدم و عمیقاً باهاش همراهم 🥺😍
قدرتی رو که خدا در وجودم گذاشته، بهم یادآوری کرد. یادم آورد چقدر قوی هستم و چه چیزهایی رو از سر گذروندم و میگذرونم. خدایا شکرت🌺
حتما برای مامانها بفرستین، مخصوصا مامانهایی که بچههای کوچیک دارن.🤰🤱
#روز_مادر
https://eitaa.com/bookishow
بسمالله
در آپارتمان را باز میکنم بچهها با چادر و کوله و لباس گرم روی سر و کولشان، با باد سرد و بوی مدرسه خودشان را میاندازند توی خانه.
_ مامان شنیدی میگن فردا میخواد بارون بیاد؟
خندهام میگیرد.
_آره شنیدم. تازه تهران هم دیشب بارون اومده.
چشمهایشان از خوشحالی برق میزند.
من اما بغض کوچکی مینشیند ته گلویم. فکرمیکنم مگر چندوقت هست چشم به راه آسمان هستیم که از شنیدن خبر باران، اینقدر خوشحالیم؟
خدایا ببین چطوری ما را امتحان میکنی؟ میخواهی ببینی چقدر انتظار کشیدن و دعا کردن بلدیم؟ یا چقدر نیازمند و مشتاقیم به نعمتهایت؟ ببین که حتی بچههایمان هم منتظرند. ما خیلی وقت است تمرین انتظار میکنیم، هرچند گاهی کارها و بازیهای دنیا سرمان را گرم میکند! خدایا باورکن ما مشتاقیم به آمدن ولی نعتمان.
📷این عکس را کانال خبری مشهد گذاشته و نوشته این ابرها پیش قراول ابرهای بارانزا هستند.
فکرش را بکن عکس خیابانهای آبپاشی و جارو شده را بگذارد و بگوید همه منتظر آمدن امام.
#بارانکهمیآیدتومیآیی
https://eitaa.ir/bookishow
خدایا با بارش باران سیرابمان کن و رحمت خویش را با باران فراوانت از ابرهایی که در همهی آفاق آسمان به حرکت درآمدهاند بر بندگان بگستران💚
(بخشی از نیایش امام سجاد علیهالسلام در طلب باران)
#الحمدلله_کما_هو_اهله
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
خانجان هربار میرفتیم دیدنش میگفت خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت
هزارجان گرامی فدای هر قدمت💚
#مادرِشهید
بسمالله
به بهانه روز مادران شهدا(وفات حضرت ام البنین)
سه تا پلهی سنگی را بالا میروم. اول از همه چشمم میافتد به تابلوی بزرگ زیارت شهدا. دست بر سینه میگذارم، هر بندی از سلامرا که میخوانم، چشمی میچرخانم به روی کل گلزار و ردیف سنگهای مشکی. سنگها را بانگاه دنبال میکنم و آن دور نگاهم میرود بالا میخورد به کوههایی که محکم آنجا ایستادهاند. سفید و سبز و قرمز پرچمهایی که در امتداد ردیفها نصب شدهاند، با مشکی سنگها تضاد و هارمونی قشنگی درست میکند. راه میافتم سمت دایی. به رفیقش که بغل دستش خوابیده سلامی میکنم بعد رو میکنم به دایی. _سلام دایی باز منم.
مینشینم. دست میگذارم روی سنگ مشکی. باز هم همان سوال همیشگی میآید توی سرم. شهید که زندهاست فاتحه را به چه نیتی برایش بخوانم؟ به چشمهای دایی نگاه میکنم. شیارهای ظریف سفید روی زمینهی مشکی، ترکیب صورتش را درست کرده. دور و برم کسی نیست. میتوانم بلندتر حرف بزنم. احوال آنوریها را میپرسم.
_با خانجان و آقاجان و مامانم و دایی عباس حتما دور هم جمعین مگه نه؟ خوش بگذره. گاهی هم یادی از ماها کنین.
راستی چرا من هیچوقت خواب شما رو نمیبینم؟
بدجور نشستهام و پایم خواب رفته، جابجا میشوم. چادرم را از روی زمین جمع میکنم و میکشم بالاتر.
_ اون دختره که دفعه پیش اینجا بود میگفت حاجتش رو دادین. خوش به حالش.ولی شما اول دایی ماها هستین ها.
غرهایم تکراریست. همیشه همین حرفها را میزنم. گاهی هم ولی دعا میکنم. مثلا بعضی وقتها که حالم خوب است ازش میخواهم برای بچههایم دعا کند. دست میکشم روی سنگ. باز حساب میکنم اختلاف عمر من با سن جاودانه شدن او چقدر شده؟ هرسال دایی همان جوان ۲۶ ساله با چشمهای درشت، ابروهای کشیده و موهای مجعد مشکی میماند و من هی سنم بالاتر میرود، موهایم سفیدتر و فرصتم کمتر میشود. راستی چطوری دلش آمد دانشگاه شریف را ول کند برود جبهه؟ برای من دهه شصتی، رشتهی مکانیک دانشگاه شریف هنوز هم قبلهی آمال و آرزوها محسوب میشود.
خانجان چطوری ازش دل کند، از پسری که توی فامیل محبوب بود. با اینکه پسر سومش بود اما یک جور دیگری خودش را توی دلشان جا کرده بود. وقتی هم که اسیر شده بود او را نذر امام رضا کرد. بالاخره بعد از دوسال بیخبری دایی از غرب و اسارت خبات و کومله برگشت با موها و ریش و سبیل بلند و لهجهی کردی. هنوز خستگی نگرفته رفت جبهه جنوب. من که جای او نبودم ولی کاش بیشتر پیش مادرش میماند.
ولی از یک کار دایی خیلی خوشم آمد. اینکه زن نگرفت! مامان میگفت وقتی میخواستیم برایش برویم خواستگاری میگفته من ماندنی نیستم، چرا دختر مردم را پاسوز خودم کنم؟ آن اوایل نمیفهمیدم منظورش چی بوده. بعدها که کتاب روایتهای همسران شهدا را خواندم، مخصوصا آن همسران جوانی که خیلی کم با شهید زندگی کردند، دیدم دایی بیراه هم نمیگفته. ازش میخواهم حواسش به مجردهای فامیل باشد.
پاهایم سوزن سوزن میشود. از بس سر پا نشستهام، احساس میکنم رگهایم دارند قطع میشوند. میخواهم خداحافظی کنم و بروم ردیف پایین شهدا، به خانجان و آقاجان سر بزنم. یادم میآید شوهرم را هم به دایی بسپارم. ... به دایی میگویم خودت دستش را بگیر. قبل ازینکه دلم بلرزد، دست میگذارم روی زانویم و بلند میشوم.
#مادرانشهدا
#گلزارشهداینیشابور
#دایی_شهیدم
https://eitaa.com/bookishow