eitaa logo
🇮🇷غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند🇮🇷
101 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
45 ویدیو
4 فایل
مرد غسال به جسم و سر من خرده مگیر چند سالیست که از داغ حسین لطمه زنم سر قبرم چو بخوانند دمی روضه‌ی شام سر خود با لبه‌ی سنگ لحد می شکنم ممنونم ممنونم شما هم عزیز هستی ب ملا شدن چه اسان آدم شدن محال است...
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻چالش والفجر هشت قسمت اول هفدهم بهمن شصت و چهار با تعدادی از بچه های گناوه وارد اروندکنار(نهر حاج محمد) شدیم؛ فرمانده گروهان ما مجید شریعتی (که درکربلای 4 شهید شد) بود و فرمانده دسته شهید مسعود امامی ( که در خور موسی شهید شد ) بود. ما یک گروهان قایقران بودیم و ماموریت داشتیم، گردان کمیل تیپ المهدی را به خط دشمن(یعنی فاو) بزنیم. روز نوزدهم بهمن قایق ها🚤را تحویل ما دادند و عصر روز بیستم بهمن قایق ها را امتحان کردیم. قایق من موتور 40 اسب و هفده فوت بود و از سایر قایق ها کوچکتر، به همین دلیل هفت نفر از نیروهای رزمی را سوار کردم. ساعت حدود 10 شب بود که نم نم باران شروع شد و دستور حرکت داده شد.🌧 قایق من چهارمین قایق بود که از "نهر حاج محمد" خارج و وارد اروند شد. به محض ورود به اروند، باران گلوله به طرف ما آمد. از کنار کشتی بزرگی که داخل اروند غرق بود، رد شدیم.⛴ به نزدیک خط دشمن رسیدیم که متوجه شدم، دارند با چراغ دستی🔦 به ما علامت میدهند. نزدیک غواصی که علامت میداد رسیدم و قایق به گل نشست، سریع از قایق پریدم پایین روی خارسیمها و سینه قایق را گرفتم تا نیروها پیاده بشوند؛ که غواص فریاد زد، برو داخل نهر. منوری زد، دیدم سمت چپم یک نهر عراقی است. دوباره به کمک غواص قایق را وارد اب کردیم و به طرف نهر رفتم درحالی که یک چهار لول به طرف ما شلیک می کرد. به هر طریقی بود وارد نهر عراقی شدم حدود 300 متر وارد نهر شدم، از همه طرف گلوله می امد رسیدم جایی که چند تا قایق بود و یکی هم اتش گرفته بود.🔥 تعدادی شهید هم روی آب شناور بودند.😭 ادامه دارد... ( ناو تیپ 14 کوثر
🍂 🔻چالش والفجر هشت قسمت آخر در حالی که آتش دشمن بسیار سنگین بود، با دو نفر دیگر رفتیم و قایق را به طرف معبر آوردیم و زخمیها را هم به داخل سنگر آوردیم. داخل سنگر آن شب به هر زحمتی بود به صبح رسید. صبح افتاب که بالا آمد، دیدم پشت دیوار تعداد زیادی شهید روی خارسیمها هست که دیشب شهید شده بودند.😭 دیگه درگیری توی خط اول نبود و گردان های رزمی جلو رفته بودند. به همراه علی دنبال غنیمت توی سنگرها و در آوردن ساعت اجساد عراقی بودیم که دیدم شهید مجید شریعتی با یک دوربین 110 بالای سرمان است.📷من و علی و مجید در کنار جسد عراقی عکس گرفتیم.📸 مجید گفت: سریع با قایقاتون شهید و زخمی ها را عقب ببرید. از علی و مجید جدا شدم و به هر زحمتی بود یک قایق تقریبا سالم پیدا کردم و تعدادی زخمی سوارش کردم و به طرف نهر حاج محمد حرکت کردم. وسط اروند نزدیک کشتی که داخل وسط اروند غرق بود، رسیدم که موتور قایق خراب شد.😬 در حالی که مجروحان درد می کشیدند و موتور قایق هم روشن نمیشد و آب هم با سرعت در حال جزر بود 🌊و ما داشتیم از اروند خارج می شدیم و حدود یک کیلومتر، شاید بیشتر از مسیر خارج شده بودیم. چون محور ما آخرین محور بود هیچ قایقی هم در مسیر ما نبود و هر چه علامت هم می دادم کسی به طرف ما نمی آمد.😕 یک بار دیگر شمع های قایق را در آوردم و تمیز کردم و با اولین هندل که زدم موتور روشن شد و به طرف نهر حرکت کردم. وقتی داخل نهر رسیدم مواد غذایی و آب بار کردم 🍞🍪و دوباره به طرف فاو حرکت کردم و وارد نهر عراقی شدم. تا چند روز عملیات کارم همین بود. پایان ( ناو تیپ 14 کوثر)
🍂 🔻چالش والفجر هشت قسمت دوم نیروها را پیاده کردم دنده عقب گرفتم که سیم خاردار رفت داخل پروانه قایق و موتور خاموش شد، با تلاش زیاد موتور را بالا کشیدم و با سیم چین بزرگی که داشتم خارسیم ها را بریدم و چند تا زخمی و دو تا شهید را تو قایق گذاشتم و چند متری برگشتم. چون از همه طرف گلوله می امد نفهمیدم به کدام طرف باید بروم، باز برگشتم که در همین حال موتور قایق و خود قایق و یه زخمی که داخل قایق بود چندین تیر خورد. پریدم داخل آب و قایق هم خودش کنار سیم های خاردار پهلو گرفت. آمدم کنار نهر جایی که نیروهها را پیاده کرده بودم؛ از وسط معبر رد شدم و خودم را پشت دیوار بتونی انداختم. رفتم داخل یک سنگر سه چشمی که یک چهار لول داخلش بود و چند زخمی و نیروهای خودی که آنجا بودند. هوا بسیار سرد بود. وقتی منور زدند، دیدم علی سلطان پناهی ته سنگر کنار یک اسیر عراقی نشسته و اسیر دائما ذکر "اشهد ان علی ولی الله" میگه. معلوم بود شیعه است.  چون خیلی سرد بود، علی میگفت مطاری (محمد طاهری ) سردمه سردمه... بلند شدم و رفتم  داخل یک سنگر اجتماعی عراقی، خیلی تاریک بود، برگشتم و چراغ دستی را از یکی از نیروها گرفتم و طرف سنگر اجتماعی رفتم. چراغ که زدم، دیدم سه تا جسد عراقی داخل سنگر افتاد بودند. یک پتو از داخل سنگر برداشتم و  خواستم بیرون بیایم که متوجه شدم، زیر تختی که  پتو را برداشته ام یه عراقی خوابیده،😳 از ترس پتو را گذاشتم و فرار کردم. اومدم طرف نیروهای خودی و جریان را برای یکی از نیروهای خودی که با بیسیم حرف میزد و مرتضی نام داشت؛ گفتم. او هم به یکی از نیروهای دیگر گفت با این برادر برو سنگر را پاکسازی کنید. دو تا نارنجک به من داد و دو تا هم خودش برداشت. رفتیم در سنگر، دوتا نارنجک خودش انداخت و به من هم گفت بنداز، من گفتم: بلد نیستم.😌 گفت: تو که هنوز نارنجک بلد نیستی بندازی جبهه چکار میکنی؟!🙄گفتم: قایقران هستم.😎 فاصله سنگری که علی سلطان پناهی تا سنگری که رفتم پتو بیارم حدود 10متر بود، بعد چند دقیقه وارد سنگر شدم و دو تا پتو برداشتم و رفتم پیش علی پتو را روی خودم و علی و پیرمرد عراقی کشیدم که یک دفعه یاد زخمی های داخل قایقم افتادم.😱 ادامه دارد... (ناو تیپ14 کوثر)