خاکزاد.
یه چیزی که برام عجیبه اینه که ما چقدر راحت میتونیم برای خودمون استثنا قائل بشیم. وقتی کاری رو انجام
مشکل از اینجا شروع میشه که ما برای فهمیدن خودمون وقت میذاریم، ولی اکثراً برای فهمیدن دیگران نه. ما میدونیم قبل از اون حرف چه اتفاقی برامون افتاده، چه چیزی ناراحتمون کرده و چه فکرهایی از ذهنمون گذشته، ولی از زندگی دیگران فقط بخش کوچیکی رو میبینیم که خودشون نشونمون میدن. با این حال، همین اطلاعات کم گاهی برای قضاوت کردنمون کافیه. نمیگم نباید دربارهٔ رفتار آدمها نظر بدیم، چون بالاخره ما هم با رفتارهاشون روبهرو میشیم و ازشون تأثیر میگیریم. ولی فکر میکنم بین اینکه بگیم یک کار اشتباهه و اینکه تصور کنیم تمام دلیلهای انجام اون کار رو میدونیم، تفاوت زیادی وجود داره. و شاید بدتر از همه این باشه که آدم متوجه این تفاوت نباشه. چون وقتی فکر میکنیم کاملاً میدونیم چرا یک نفر کاری رو انجام داده، دیگه دلیلی برای بیشتر فهمیدنش نمیبینیم. قضاوتمون رو میکنیم و میریم، بدون اینکه حتی احتمال بدیم چیزی وجود داشته که ما ندیدیم. من نمیدونم چقدر از قضاوتهایی که دربارهی آدمها میکنیم درسته، ولی فکر میکنم گاهی باید از خودمون بپرسیم اگه همین رفتار رو خودمون انجام داده بودیم، باز هم به همین اندازه دربارهٔ خودمون سختگیر بودیم؟ یا برای خودمون توضیحی پیدا میکردیم که حاضر نیستیم حتی احتمال وجودش رو دربارهٔ دیگری در نظر بگیریم؟
ما همدیگهرو درک نمیکنیم، اذیت میکنیم.