خاکزاد.
منم مثل شما نمیدونم. ما انسانیم، پس در نتیجه باهم نمیدونیم. اصلاً ندونستن بخشی از ماست، قصد توجیه
من همیشه روی «خب ما انسانیم» تأکید دارم و این مصرعِ «آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه» رو زیاد تکرار میکنم. ولی الان فکر میکنم نباید انسان بودن رو برای هر خطا و کوتاهیای وسط بکشیم و ازش عذر بسازیم. درسته که انسان خطاپذیره، اما دقیقاً چون انسانه، عقل و اختیار و مسئولیت هم داره. باید بدونه، یاد بگیره، تلاش کنه و تا جایی که میتونه گناه نکنه. و اگر هم لغزید، مسئولیتش رو بپذیره و اصلاحش کنه. انسان بودن توضیح خطاست، نه توجیه خطا.
و متاسفانه من همیشه انسان بودن رو توجیه خطا و ندونستنها میدونستم.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
من هیچجای دنیا آزادی نمیبینم؛ نه در دختران آمریکاییای که از نهسالگی با واقعیتِ بارداری روبهرو میشن، نه در زنان افغانستان که بهزور از زندگی پوشیده میشن، و نه در زنان آذربایجانیای که بهجرم حجاب، از حقهای بدیهیشون محروم میشن.
من آزادی نمیبینم. فقط سلبِ اختیار میبینم، با اسمهای مختلف، زیر پرچمهای مختلف و با دهانهایی که از آزادی حرف میزنن.
کلمهی آزادی رو بشکنید اگه قراره معنیش این باشه؛ امّا اینقدر بیحرمتش نکنید که هر سلبِ اختیاری خودش رو آزادی جا بزنه. کلمه آزادی رو بشکنید امّا اینچنین به تمسخر نگیریدش. کلمهی آزادی رو بشکنید، امّا معنیش رو به اسارت نکشید. مسئله فقط این نیست که چه کسی آزاده، مسئله اینه که چه کسی حق داره آزادی رو برای دیگری تعریف کنه. متأسفم.
هدایت شده از علیرضا زادبر
این گریه های دختران آذربایجانی سرکشف حجاب را میبینید؟
هزار برابر خشنتر از این، حد فاصل ۱۳۱۴ تا ۱۳۲۰ در دوره رضاشاه در ایران خودمان رخ داد. زنانی که خانه نشین شدند. زنانی که در اسناد و گزارشها به دلیل اینکه آژانها در معابر چادر از پشت سرشان می کشیدند گردن شان آسیب میدید. زنانی که افسرده شدند، حتی برای استحمام هم به سختی در روز امکان بیرون آمدن از منازل را داشتند، خانه های آن زمان حمام نداشت و ناچاربودند.... از سقف خانه های بهم چسبیده رفت و آمد میکردند تا به خیابان نیایند و....
@Politicalhistory
خاکزاد.
من هیچجای دنیا آزادی نمیبینم؛ نه در دختران آمریکاییای که از نهسالگی با واقعیتِ بارداری روبهرو م
"من آزادی نمیبینم، فقط سلب اختیار میبینم" متاسفانه باید هنوز باید چشمبهراهِ کسی باشیم که قراره معنای گمشدهٔ آزادی رو به دنیا برگردونه... الهم عجل لولیک الفرج.
هرچی میگردم چیزی پیدا نمیکنم که بتونم همیشه نگهش دارم و همیشه دوستش داشته باشم. بحث فقط تغییر کردن من نیست، تغییر کردن اون شیء یا انسان یا هرچیز دیگهای باعث میشه منِ نوعی نتونم اون رو بپذیرم. امروز رفتم دفترم رو باز کردم و متنهایی که در طول جنگ چهل روزه نوشته بودم رو خوندم. نزدیک به سی برگ دفترم رو کندم چون این طهورا، نمیتونه نوشتهها و عقاید اون طهورا رو بپذیره، پس اونها رو از بین برد. نه اینکه اون نوشتهها بد بودن، من تغییر کردم. گاهی هم میشه که من مثل سابق -که میتونه حتی دیروز باشه- نیستم. پس کنار گذاشته، یا از بین برده میشم.