بـوی محـرم
این اولین باره میلرزه دست و پام . . 🥲
شیشهی ِعمر ِعلی چه بد ترك خوردی ((::
بر پا بشود محشر کبری شب جمعه″
آید ز حرم نالۀ زهرا شب جمعه . .
یک هفته نگه داشته غمهای دلش را″
تا لحظۀ دیدار پسر، تا شب جمعه . .
بـوی محـرم
بر پا بشود محشر کبری شب جمعه″ آید ز حرم نالۀ زهرا شب جمعه . . یک هفته نگه داشته غمهای دلش را″ تا
زیر بغل فاطمه را فضّه گرفته″
با مریم و آسیه و حوّا شب جمعه . .
با قامت خم، چادر خاکی، رخ نیلی″
تا صبح کند زمزمه برپا شب جمعه . .
بـوی محـرم
زیر بغل فاطمه را فضّه گرفته″ با مریم و آسیه و حوّا شب جمعه . . با قامت خم، چادر خاکی، رخ نیلی″ تا
پیراهن خونی شده بر دست بگیرد″
آشفته شود عرش معلّا شب جمعه . .
مادر گرۀ معجر خود باز نموده″
در لحظۀ بوسیدن رگها شب جمعه . .
بـوی محـرم
پیراهن خونی شده بر دست بگیرد″ آشفته شود عرش معلّا شب جمعه . . مادر گرۀ معجر خود باز نموده″ در لحظۀ
آن موی به هم ریخته که در پس در سوخت″
گردد ته گودال هویدا شب جمعه . .
این بوسه کجا! بوسۀ گودال کجا و″
یادی کند از زینب تنها شب جمعه . .