به سراغ من اگر میآیید،
پشت هیچستانم.
پشتِ هیچستان جایی است.
پشت هیچستانْ رگ های هوا،
پُرِ قاصدهاییست که خبر میآرند،
از گل واشدهی دورترین بوتهی خاک.
روی شنها هم
نقشهای سمِ اسبانِ سوارانِ ظریفی است
که صبح، به سر تپهی معراج شقایق رفتم.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بُنِ برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایهی نارْوَنی تا ابدیت جاریست.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.
•سهراب سپهری•
هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
تا حالا واستون پیش اومده وسط خوندن یه کتاب یهویی به خودتون بیاید ببینید که چند صفحه خوندید اما هیچی متوجه نشدید؟ این روزا حس میکنم زندگیم اینجوری میگذره یهو چند ساعت گذشته و من به خودم میام میبینم اصلا نفهمیدم چی شده.
گاهی وقتی کلمات لابهلای تقدیرْ فلج میشوند، تنها ردِ تصویری مبهم از مفهومِ آنها در ذهن باقی میماند؛ بدون آنکه هیچگاه بتوانند خلوصِ حقیقت را روایت کنند، سکوت را پیشه قرار میدهند بلکه به قبولِ تقدیر وفادار بمانند.
اما به فرورفتگی برخی از گونهها بنگرید؛ بخشی که گویی فلج شده و کاری از دستش برنمیآید و با این حال، به عنوان عاملی برای زیبایی تلقی میشود.
شاید گاهی لازم است در میانهٔ پذیرش تقدیر، به رنجی که از سر میگذرانیم، به مثابهٔ چالِ گونه نگاه کنیم؛ درست در زمانی که احساس فلج بودن در برابر سرنوشت، تمام وجودمان را فرا گرفته است، در زاویهای متفاوت به رنج بایستیم.